معراج شهادت
از بين ما رفتند مرغان مهاجر
از شهر ما رفتند مردان مسافر
از جسم خود بندِ تعلق باز كردند
تا شاخسار قُرب حق پرواز كردند
آن ها رها گشتند و ما تنها نشستيم
در قيد دل بستن به يك رؤيا نشستيم
رفتند تا ناموس ما ايمن بماند
ناموس ما ايمن ز اهريمن بماند
بر كار ما روح شهيدان است ناظر
غايب ز چشم ما ولي هستند حاضر
ما در قبال خونشان آيا چه كرديم؟
جز بستن دل را بر اين دنيا چه كرديم؟!
ترسم كه از ديدارشان روز قيامت
ما مانده باشيم و ندامت ها و خجلت
دنياي آنان بود مأواي سعادت
مقصود آنان بود معراج شهادت
افسوس جمعي خونشان پامال كردند
انديشه ي ابليس را دنبال كردند...
افسوس از راه جفا پيمان شكستند
قلب امام عصر را از كينه خستند







