تبليغاتX
انجمن فرهنگی ادبی سخن کاشان
شعر و ادبیات و آرایه های ادبی و نقد اشعار

 

ظهر عطشناك

 

حالا كه از نگاه زمان خسته مي شوم

پل مي زنم به سوي دو چشمِ سياه تو

وقتي كه از پياله ي لب هات پُر شدم

مي خوانم از طراوت اوجِ پناهِ تو

 

در شرقي كويرِ دلت بوته اي شكفت

كز ساقه ي شكسته ي احساس مي چكيد

بر جاري نگاهِ نجيبت عطش نشست

طفل زمان ز حسرت آب، آه مي مكيد

 

هر سينه با تمام نفس هاش جاي توست

آري براي تازه شدن قلب ها شكست

ما را ببخش، جان كه نداديم در رهت

بادا فداي ظهرِ عطشناك، هر چه هست

 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 23:26  توسط روابط عمومی  |