جناب آقاي محسن سلطاني (هجران)
مدير وبلاگ و روابط عمومي انجمن سخن
مردي شبانه باز مسافر شد ، تلواسه هايِ خيسِ خيابان را
بر سنگفرش هايِ تَرَك خورده ، اندوهِ گيج و مبهم باران را
ساعت درست لحظه ي فرسودن ، از انعكاسِ خاطره ي با تو
يعني كه باز شانه ي لرزانم ، بي تو بغل گرفته درختان را
در ازدحام دربدري هايم ، بي تو هزار مرتبه مي ميرم
و مرگ بوسه مي زند اين شب ها ، لب هايِ مانده در هَوسِ جان را
از منظرِ نگاهِ دلِ عاشق ، دنيا شبيه كوچه ي بن بست است
بايد كه زُل زد از پسِ اين ديوار ، ماهِ نشسته بر لب ايوان را
اين بارِ چندم است نمي دانم ، پامالِ چشم هايِ تو مي گردم
تقويمِ جيبيِ دلِ من دارد ، تنها حسابِ فصلِ زمستان را
در لابلايِ باغِ گُلِ قالي ، گُم مي كنم دلِ به غمت خون را
با خود ببر برايِ جهيزيه ، يك تخته فرشِ لاكيِ كاشان را ...







