تبليغاتX
انجمن فرهنگی ادبی سخن کاشان
شعر و ادبیات و آرایه های ادبی و نقد اشعار

 

  

 

 

شکار کن که نگردی شکار در جنگل

 

که هست ببر فزون از هزار در جنگل

 

 

قدم قدم سر راه تو دام می روید

 

و بومیان که شده استتار در جنگل

 

 

به گردن تو گذارند هر گناهی هست

 

به پا کنند برای تو دار در جنگل

 

 

فریب خنده ی گل های رنگ رنگ مخور

 

نشسته در بر هر غنچه ، خار در جنگل

 

 

مگیر دست به هر شاخه بهر استمداد

 

که زخم می خوری از نیش مار در جنگل

 

 

برای اینکه نگردی اسیر خفاشان

 

همیشه باش به فکر فرار در جنگل

 

 

به زوزه های شغالان پیر می ماند

 

صدای درهم سوت قطار در جنگل

 

 

کسی به داد دل بی قرار من نرسید

 

کشید هرچه دل من هوار در جنگل

 

 

پلنگ خشم نشان را نشان رحمت نیست

 

شکار کن که نگردی شکار در جنگل


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 0:27  توسط روابط عمومی  |