شبی که ناگهان دلم به سمت کوچه باز شد
شبی که خاطرات ما کمی شبیه راز شد
قسم به کوچه ی شما ، قسم به پیچ مبهمش
کویر ساده ی دلم چه ساده حقه باز شد
بهشت پشت بامتان نشسته در کنارمان
و حرف آخر دلت برای من نیاز شد
بریدم از شعاع تو شکست قطر عاطفه
دو دست پر غرور تو مجددا دراز شد
اذان صبح عاشقان که لحظه ی نیاز بود
به گوش جانمان رسید و موقع نماز شد
بهشت خاطرات من درون سفره ی دلم
و پیکی از لبانتان ، لبی که چاره ساز شد
و شب به فکر ماجرا و صبح فکر رفتنم
شبی که ناگهان دلم به سمت کوچه باز شد
« کوچه های بی کسی...»
بر کوچه های بی کسی مان در کشیدم
تا اوج آبی های فردا پر کشیدم
باور نمی کردم بدون تو ، پریدم
بر روی اوهامم کمی باور کشیدم
چشمان تو باور نمی کرد این غزل را
چشمان بی احساستان را تر کشیدم
شاید غزل هایم کمی آبی نبودند
آقا ! اجازه این غزل از بر کشیدم
حالا شروع بیت اول می نویسم
در کوچه های بی کسی مادر کشیدم







