تبليغاتX
انجمن فرهنگی ادبی سخن کاشان
شعر و ادبیات و آرایه های ادبی و نقد اشعار

 

 

 

 

شبی که ناگهان دلم به سمت کوچه باز شد

 

شبی که خاطرات ما کمی شبیه راز شد

 

 

قسم به کوچه ی شما ، قسم به پیچ مبهمش

 

کویر ساده ی دلم چه ساده حقه باز شد

 

 

بهشت پشت بامتان نشسته در کنارمان

 

و حرف آخر دلت برای من نیاز شد

 

 

بریدم از شعاع تو شکست قطر عاطفه

 

دو دست پر غرور تو مجددا دراز شد

 

 

اذان صبح عاشقان که لحظه ی نیاز بود

 

به گوش جانمان رسید و موقع نماز شد

 

 

بهشت خاطرات من درون سفره ی دلم

 

و پیکی از لبانتان ، لبی که چاره ساز شد

 

 

و شب به فکر ماجرا و صبح فکر رفتنم

 

شبی که ناگهان دلم به سمت کوچه باز شد

 

 

 

 

 

 

 

« کوچه های بی کسی...»

 

  

 

بر کوچه های بی کسی مان در کشیدم

 

تا اوج آبی های فردا پر کشیدم

 

 

باور نمی کردم بدون تو ، پریدم

 

بر روی اوهامم کمی باور کشیدم

 

 

چشمان تو باور نمی کرد این غزل را

 

چشمان بی احساستان را تر کشیدم

 

 

شاید غزل هایم کمی آبی نبودند

 

آقا ! اجازه این غزل از بر کشیدم

 

 

حالا شروع بیت اول می نویسم

 

در کوچه های بی کسی مادر کشیدم


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 0:26  توسط روابط عمومی  |