حس مبهم
عاقبت آيينه را خواهم شكست
آن غبار كينه را خواهم شكست
مثل حس مبهمي در يك فرار
حسرت ديرينه را خواهم شكست
قلب من مي سوزد از داغ فراق
درد و رنج سينه را خواهم شكست
عاقبت در حسرت چشمان يار
بغض هر آدينه را خواهم شكست
عشق در سي ساله ي عمرم نشد
معبد گنجينه را خواهم شكست
عمر دل كوتاه باشد لاجرم
قامت آيينه را خواهم شكست

حس بندگی
دیشب تمام زندگی را گریه کردم
لب تشنه بودم ، تشنگی را گریه کردم
زانو زدم در پیشگاهش سجده کردم
دل دادم و دلدادگی را گریه کردم
دیشب گناه زندگی را توبه کردم
بخشید و من شرمندگی را گریه کردم
و دور ماندم از نگاه خیس لیلا
مجنون شدم ، دیوانگی را گریه کردم
حسِّ غریبی در تنم فریاد می کرد
حسِّ قریب سادگی را گریه کردم
دیشب تمام لحظه هایم پُر شد از عشق
وقتی که حسِّ بندگی را گریه کردم
باران گرفت و اطلسی ها تازه تر شد
و با ترنّم تازگی را گریه کردم

شقایق وار در مینای مریم
تمام روز پنهان گریه کردم
به دور از چشم یاران گریه کردم
چونان آهوی سرگردان تنها
رمیدم در بیابان گریه کردم
غبار دیده را با اشک شستم
ولب بر قلب ویران گریه کردم
به چشمانی پر از رنگ گل سرخ
و چون ابر بهاران گریه کردم
و فریادی کشیدم از سر درد
سکوتم را چو باران گریه کردم
نمی شد تا بگیرم در بر او را
کنار عکس بی جان گریه کردم
به تیر هجر او از پا فتادم
ولی افتان و خیزان گریه کردم
شمیم یاد او در خانه پیچید
بر آشفتم دو چندان گریه کردم
چو مرغی کز نفس افتاده باشد
ز هجر روی جانان گریه کردم
غم آزادی اش دل را قفس کرد
نشستم کنج زندان گریه کردم
شقایق وار در مینای مریم
شکستم سخت ، آسان گریه کردم
ترنم رفت و با یادش چکیدم
تمام روز پنهان گریه کردم

عاقبت آیینه را خواهم شکست
آن غبار کینه را خواهم شکست
مثل حسِّ مبهمی در یک فرار
حسرت دیرینه را خواهم شکست
سینه ام می سوزد از درد فراق
درد و رنج سینه را خواهم شکست
باز هم در حسرت چشمان یار
بغض هر آدینه را خواهم شکست
عشق در سی ساله ی عمرم نشد
معبد گنجینه را خواهم شکست
عمر ما کوتاه باشد ، لاجرم
قامت آئینه را خواهم شکست







