تبليغاتX
انجمن فرهنگی ادبی سخن کاشان
شعر و ادبیات و آرایه های ادبی و نقد اشعار

 

 مثل نماز حاجتم، حاجت روائي

تو مثل قبله، دائماً رو به خدائي

 

بر گونه ي گل، مثل شبنم مي درخشي

در ساغر سجاده، اكسير دعائي

 

تو مستجابي، در قنوت برگ گل ها

ديوان چشم غنچه را شعر صفائي

 

دريايي و در دامن چشمم نشسته

بر خون كوير سينه ام، بي ادعائي

 

آبي ترين حسي به چشمان كبوتر

هنگامه ي پرواز تا بي انتهائي

 

همچون غزل هاي نجيب شيخ شيراز

با فال سبز چشم خود مشكل گشائي

 

عيسائي و مثل مسيح مريم عشق

بر دردهاي بي دواي من دوائي

 

وقت سحر بهجت تو را مي خواند و مي گفت:

مثل نماز حاجتم حاجت روائي

 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 23:35  توسط روابط عمومی  | 

 

ما مي توانستيم آبي تر بخوانيم

مي شد كه حس آب را از بر بخوانيم

 

ما مي توانستيم از سرنيزه تا سور

با حنجري ببريده و بي سر بخوانيم

 

آن گاه از عطر شقايق مست و لبريز

از ياس تا پيچاك نيلوفر بخوانيم

 

زخمي اگر از تيغ تا طغيان پاييز

مي شد كه همچون لاله ها پرپر بخوانيم

 

افسانه ها را مي شود افسانه پيمود

از دل به جز دل كِي شود ديگر بخوانيم

 

سقراط وار از شوكران نوشيده و باز

مي شد كه شيرين با لب شكّر بخوانيم

 

از كيمياي عشق بايد زد بر اين گل

آن وقت اين مس پاره ها را زر بخوانيم

 

فيروزه اي بايد كه نيشابورِ دل را

از مستي خيام تا ساغر بخوانيم

 

مثل سفر بود و به پايانش رسيديم

خوب است بهجت باز آبي تر بخوانيم

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 13:24  توسط روابط عمومی  | 

دلواپس اندیشه های سبز بودیم

 

 

گنبد به گنبد خیس بودیم از کبوتر

 

پرچین دل هامان شد از اشک غزل تر

 

 

رنگین کمان بودیم بعد از شعر باران

 

تُرد از ترنم تازه از یک حسِّ برتر

 

 

ساحل به ساحل شعر دریا می سرودیم

 

تا پیر دریادارمان باشد پیمبر

 

 

آغاز یک فصل پُر از امید بودیم

 

پایان شعر ما شد این فریاد آخر

 

 

از بسکه پیش چشممان فانوس کشتند

 

ما مانده ایم و داغ صد خورشید پرپر

 

 

دلواپس اندیشه های سبز بودیم

 

در این خزان زرد پوش درد پرور

 

 

اینجا مترسک ها به خنجر انس دارند

 

وز تیغشان صد قمری و گنجشک بی سر

 

 

در چشم های شاپرک حسِّ غزل نیست

 

داغ قناری مانده بر قلب صنوبر

 

 

چشم سحر سُر خورد بر دامان باران

 

خیس است بهجت گنبد دل از کبوتر


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 13:31  توسط روابط عمومی  | 
 

 

 

ای برافراشته قامت به بلندای غزل

 

ای مسیحی که شدی بند چلیپای غزل

 

 

آبشار شرف از رود نگاهت جاری

 

موج گیسوی تو و شانه ی دریای غزل

 

 

قلم آینه کی رسم کند یوسف دل

 

مست چشمان تو شد چشم زلیخای غزل

 

 

آتش دغدغه ها سوخت دل مرده ی ما

 

زنده کن مُرده ی ما را به مسیحای غزل

 

 

سینه ها آینه ها تان ز چه شد غرق غبار

 

پاک کن ابر طرب سینه چو سینای غزل

 

 

ساقی عاطفه ها جام وفا را بنواز

 

مست کن ساغر ما را تو به مینای غزل

 

 

نفریبید دل آینه ها را به ریا

 

پاک باشیم چو شبنم چمن آرای غزل

 

 

خنجر سرخ زبان را مکِش و غنچه مکُش

 

سینه چاکیم چنان لاله به صحرای غزل

 

 

می رود قافله ی عمر به صحرای بلا

 

کاروان دل و ما سر همه در پای غزل

 

 

بهجت این کودک دل را به دبستان ولا

 

قامت افراشته کن مست تولای غزل

 


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 16:1  توسط روابط عمومی  |