تبليغاتX
انجمن فرهنگی ادبی سخن کاشان
شعر و ادبیات و آرایه های ادبی و نقد اشعار

 

 " شعله ي پايان گرفته "

 

گفتم كه عاشقت شدم و جان گرفته ام

در زيرِ سايبانِ تو سامان گرفته ام

 

حتما تمام مي شود اين اضطراب پوچ

اين بُغضهايِ بر سرِ دندان گرفته ام

 

واي از خيالِ خام كه با دل چه مي كند؟!

جان دادم و بلايِ فراوان گرفته ام

 

حالا هزار بار پشيمانم از خودم

از اين هوايِ ابريِ باران گرفته ام

 

رويِ لبم شكوفه ي احساس يخ زده

كه نوبهارِ شكلِ زمستان گرفته ام

 

بانو مرا دوباره به دنيايِ خود ببَر

اينجا درست شعله يِ پايان گرفته ام !!!

 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 23:30  توسط روابط عمومی  | 

جناب آقاي محسن سلطاني (هجران)

مدير وبلاگ و روابط عمومي انجمن سخن

 

مردي شبانه باز مسافر شد ، تلواسه هايِ خيسِ خيابان را

بر سنگفرش هايِ تَرَك خورده ، اندوهِ گيج و مبهم باران را

 

ساعت درست لحظه ي فرسودن ، از انعكاسِ خاطره ي با تو

يعني كه باز شانه ي لرزانم ، بي تو بغل گرفته درختان را

 

در ازدحام دربدري هايم ، بي تو هزار مرتبه مي ميرم

و مرگ بوسه مي زند اين شب ها ، لب هايِ مانده در هَوسِ جان را

 

از منظرِ نگاهِ دلِ عاشق ، دنيا شبيه كوچه ي بن بست است

بايد كه زُل زد از پسِ اين ديوار ، ماهِ نشسته بر لب ايوان را

 

اين بارِ چندم است نمي دانم ، پامالِ چشم هايِ تو مي گردم

 تقويمِ جيبيِ دلِ من دارد ، تنها حسابِ فصلِ زمستان را

   

 در لابلايِ باغِ گُلِ قالي ، گُم مي كنم دلِ به غمت خون را

 با خود ببر برايِ جهيزيه ، يك تخته فرشِ لاكيِ كاشان را ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 13:30  توسط روابط عمومی  | 

بانوی چشمت

 

 

 

 

خورشید می خوابد سرِ زانویِ چشمت

 

با ماه می رقصد گُلِ شب بویِ چشمت

 

 

با بادها سر به بیابان می گذارم

 

وقتی پریشان می شود گیسوی چشمت

 

 

شهدِ تمامِ رازقی ها در دهانت

 

طعمِ عسل دارند در کندویِ چشمت

 

 

پُر می شوم از حسِّ خوبی عاشقانه

 

تا می نشینم مست رودررویِ چشمت

 

 

با خود مرا تا کوه و صحرا می کشاند

 

وقتی فراری می شود آهوی چشمت

 

 

دریایِ من آغوش وا کُن تا بخوابم

 

در زیر طاق نصرت ابروی چشمت

 

 

این مرد را رسوایِ عالم می نماید

 

یک روز آخر نازنین بانویِ چشمت

 

 

 

 

 

 

با تشکر صمیمانه از همراهی همه ی شما خوبان

 

محسن سلطانی – هجران

 

مدیر و مسئول روابط عمومی انجمن فرهنگی ادبی سخن کاشان


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 13:19  توسط روابط عمومی  | 

 

  

  

 

وقتی که همدم تو بجز غم نمی شود

 

حتی غزل برای تو همدم نمی شود

 

 

این روزها ز دست خودم هم فراریم

 

که هیچ کس بغیر تو محرم نمی شود

 

 

حتی کنار من که نشستی... خدای من!

 

یک ذره بار دوری تو ، کم نمی شود

 

 

با چشم های خیسِ خودت آتشم مزن

 

این خاک گِل اگر شود آدم نمی شود

 

 

مگذار سر به شونه ی لرزان من عزیز

 

این برگِ رویِ آب که محکم نمی شود

 

 

مانند روز و شب همه ی عمر کار ما

 

دنبال هم دویدن است ... و باهم نمی شود !!!

 


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 0:8  توسط روابط عمومی  |