تبليغاتX
انجمن فرهنگی ادبی سخن کاشان
شعر و ادبیات و آرایه های ادبی و نقد اشعار

 

ظهر عطشناك

 

حالا كه از نگاه زمان خسته مي شوم

پل مي زنم به سوي دو چشمِ سياه تو

وقتي كه از پياله ي لب هات پُر شدم

مي خوانم از طراوت اوجِ پناهِ تو

 

در شرقي كويرِ دلت بوته اي شكفت

كز ساقه ي شكسته ي احساس مي چكيد

بر جاري نگاهِ نجيبت عطش نشست

طفل زمان ز حسرت آب، آه مي مكيد

 

هر سينه با تمام نفس هاش جاي توست

آري براي تازه شدن قلب ها شكست

ما را ببخش، جان كه نداديم در رهت

بادا فداي ظهرِ عطشناك، هر چه هست

 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 23:26  توسط روابط عمومی  | 

 

 يك پلّه مانده بود كه تو ما شوي مرا

و در نگاهِ خاطره معنا شوي مرا

 

يك پله مانده بود كه تصوير عشقمان

در قابِ لحظه ها به تماشا شوي مرا

 

من از دلت چكيدم و تو ساده پَر زدي

هم حس يك پرنده رها تا شوي مرا

 

حالا كه نبضِ سبزِ نگاهت نمي تپد

آبي ترين بهانه ي فردا شوي مرا (؟)

 

اي قاصدك كه بي تو اسيرم در اين قفس

يك پله مانده بود كه تو ما شوي مرا

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 13:28  توسط روابط عمومی  | 

قسم به عشق

 

 

 

 

 

من از حوالي يك كهكشان غزل هستم

 

ولي ز بند قوافي در اين غزل رستم

 

 

من از حوالي چشمانِ صبح مي آيم

 

كه بر رُخِ غزلِ انتظار يخ بستم

 

 

سكوتِ پنجره ي آسمانِ باور را

 

به يادِ حنجره هاي شكسته بشكستم

 

 

دلي كه دستِ تو دادم، دگر مرا دل نيست

 

هنوز مي دهد اين طفل، كارها دستم

 

 

به آبشارِ دو زلفت بگو قرار بگير

 

قسم به عشق كه در دامِ عشق پابستم

 

 

هنوز مست و خرابم در اين شراب سرا

 

هنوز جامِ نگاهِ تو هست در دستم

 

 

ز مريمِ غزلم صد مسيح، رقصان است

 

به معبدي كه تو هستي، هنوز من هستم


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 13:38  توسط روابط عمومی  |