تبليغاتX
انجمن فرهنگی ادبی سخن کاشان
شعر و ادبیات و آرایه های ادبی و نقد اشعار

 

شر شر شبي

      شاعرانه

      شاخه هاي شُكر

      درختي دردمند را

      به سوي ستايشي ساده سوق مي دهد

دستان دعايي افراشته

تا خدا را بخواند

      خشك و بي احساس

      زل زده زاري نمي كند

زوزه ي تلخ گرگي

      كه زجه هايش را زار مي زند

      خلوت خشك

      درخت و خدا را

خط مي زند تا

خواسته هايش

      را بخواند و بخواهد

      تا خدا مجاب شود

      و گرسنگي اش را ...

گله ي گوسفندي

در انتهاي آغلي گرم

      خروپفي خودخواهانه مي خوانند

و خري

      چشم به آسمان دوخته

      و ستاره ها را به شكل كاه مي بيند

و از خدا مي خواهد

      پرنده شود

      گنجشك ها نياز معمولي خودشان را مي خوانند

و گندم فردا را مي پايند

سگ سري سري از سر مستي سر مي دهد

      و استخوان بي قواره اش را مي ليسد

كلاغ ها چه عارفانه مي خوانند !!

            انگار دزدي ديشبشان را توبه مي كند

خبري از مورچه ها نيست ؟!

            انگار آب شده اند

                  رفته اند زير زمين و مخفيانه مي خوانند

          o

خدا

      پاي سفره ي نياز

            چه كسي مهمان مي شود ؟!

                  نمي دانم ...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 23:27  توسط روابط عمومی  | 

 

گلدان واژگون

روي سقف خيال حيات دراز كشيده

 

درخت هيز انجير همسايه

از روي ديوار مشترك اعتماد

به ناموس خيس رجه

دست مي برد

 

موزائيك هاي هم قد بي غيرت

در اضطرابي گنگ آلود

خفه مي شوند

 گلدان باردار بهار

و تابستان می روید

بچه های ناپاک انجیر همسایه

به روی موزائیک های هم قد بی غیرت می چکند

و زیر پای ناموس خانه له می شوند

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 13:20  توسط روابط عمومی  | 

نقاب

 

 

دیشب نقاب دختر همسایه افتاد

 

از روی خورشید نگاهش ، سایه افتاد

 

 

من کودکی در کوچه های ظهر بازی

 

توپِ نگاهم خانه ی همسایه افتاد

 

 

زنگ دلش را می زدم من با اشاره

 

با یک اشاره خانه اش از پایه افتاد

 

 

باور نمی کردم که از چشمم بیافتد

 

حسّی که از پشت هزاران لایه افتاد

 

 

« حالا که وقت استخاره نیست جانم »

 

از قاب قرآن دو چشمش آیه افتاد

 


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 13:21  توسط روابط عمومی  | 

 

 

 

 

 

 

خانه ی دوست

 

 

 

 

من اینجا کنج دنج خانه ی دوست

 

که هر آن این نگاهم تشنه ی اوست

 

 

و یار من نگاهش سبز و گیراست

 

و گیر چشم من آن چشم آهوست

 

 

چه حوری زاده است این مرد خاکی

 

در آغوشش زمین سرسبز و نیکوست

 

 

و لب هایش چنین شیرین نباتی

 

نسیم ناز گیسویش که جادوست

 

 

بهشتی کز در و دیوار خانه

 

بریزد با گل و سنبل چه خوشبوست

 

 

من اینجا شاد و سرمست و غزل خوان

 

من اینجا کنج دنج خانه ی دوست

 


+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 15:40  توسط روابط عمومی  | 

 

 

 

 

شبی که ناگهان دلم به سمت کوچه باز شد

 

شبی که خاطرات ما کمی شبیه راز شد

 

 

قسم به کوچه ی شما ، قسم به پیچ مبهمش

 

کویر ساده ی دلم چه ساده حقه باز شد

 

 

بهشت پشت بامتان نشسته در کنارمان

 

و حرف آخر دلت برای من نیاز شد

 

 

بریدم از شعاع تو شکست قطر عاطفه

 

دو دست پر غرور تو مجددا دراز شد

 

 

اذان صبح عاشقان که لحظه ی نیاز بود

 

به گوش جانمان رسید و موقع نماز شد

 

 

بهشت خاطرات من درون سفره ی دلم

 

و پیکی از لبانتان ، لبی که چاره ساز شد

 

 

و شب به فکر ماجرا و صبح فکر رفتنم

 

شبی که ناگهان دلم به سمت کوچه باز شد

 

 

 

 

 

 

 

« کوچه های بی کسی...»

 

  

 

بر کوچه های بی کسی مان در کشیدم

 

تا اوج آبی های فردا پر کشیدم

 

 

باور نمی کردم بدون تو ، پریدم

 

بر روی اوهامم کمی باور کشیدم

 

 

چشمان تو باور نمی کرد این غزل را

 

چشمان بی احساستان را تر کشیدم

 

 

شاید غزل هایم کمی آبی نبودند

 

آقا ! اجازه این غزل از بر کشیدم

 

 

حالا شروع بیت اول می نویسم

 

در کوچه های بی کسی مادر کشیدم


+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 0:26  توسط روابط عمومی  |