براي آقاي سبز آينه ها
آري طلوع آمده در اقتداي تو
يعني سپيده سر زند از چشم هاي تو
يعني دوباره پنجره ها باز مي شوند
رو به بهارِ عاطفه ها در هواي تو
آقاي سبز آينه ها! نور كوثري،
جاري شده به خنده ي مشكل گشاي تو
دستان تو بهانه ي ام يجيب هاست
يعني ظهور مي شكفد از دعاي تو
اي باور حقيقت انديشه هاي سبز
پيدا شده در آينه ي حق نماي تو
تاريخ روي هر نفست ثبت مي شود
صدها قيام سر زده از ماجراي تو
حتا بهار تكيه زده بر طراوتت
حتا جوانه مي شكفد در هواي تو
شاعر شدند پيش نگاه تو ابرها
باران شروع مي شود از ردّپاي تو
در تو رسالتي است كه آزاده تر شده
هر كس گِره زده به ضريحِ ولاي تو
ماهِ تمام صورت اين آسمان تويي
و روزها نشانه ي شمسُ الضحاي تو
يعني نمي رسند سحرها، به تو هنوز
يعني سپيده سر زند از چشم هاي تو

سپيده مي زد و خورشيد رو به دريا بود
و آخرين شبِ سردِ پري زيبا بود
چقدر محو تماشاي تو شده ساحل
چقدر خاطره انگيز مثل رؤيا بود
دوباره در گذرِ فصل هاي مهشيدي
بهار با همه ي تازگيش بر پا بود
شكسته بود به دستِ مسافر بندر
طلسمِ آينه هايي كه رو به فردا بود
بهار در غزلش مي شكفت و دامنِ او
به رنگ سبزترين شاخه هاي طوبا بود
و دخترانه ترين شعر زندگي را گفت
دلش كه ساده تر و صادقانه با ما بود
غروب مي شد و مي خواند قامت شب را
كسي كه آن ورِ دريا هنوز پيدا بود
به ياد او غزلي از شكوفه هاي انار
دوباره سرسبد فصل هاي سارا بود







