سلام و عرض ادب و احترام
سال جديد را حضور ارجمند همه ي شما خوبان مهربان و ياران باران
تبريک و تهنيت عرض مي نمايم.
اميد وارم سال خوبي داشته باشيد و بهترين ها رو به دست آوريد
در سايه ي عنايات حضرت دوست.
نمي دونم چي بگم که اين همه تاخير در به روز رساني رو توجيه کرده باشم
اما فقط عرض مي کنم به بزرگواري خودتان اهمال من را ببخشيد.
هشتم فروردين ماه امسال مصادف بود با جشن ازدواج سرکار خانم
مريم السادات صائم کاشاني با جناب آقاي مهندس احسان تولايي .
اين وصلت فرخنده را حضور اين دو عزيز صميمانه تبريک عرض مي کنيم
و براي سعادت و سلامتشان دعا مي نماييم.
ياران سخن به همين مناسبت اشعاري را سروده اند که مناسب ديدم
در اولين به روز رساني وبلاگ انجمن ادبي سخن در سال جديد به درج اين اشعار اقدام کنيم.
باشد تا مورد پسند طبع زيبا پسندتان باشد و همواره با نظرات ارزشمندتان
همراه و پشتيبانمان باشيد.
و خبر دیگر اینکه :
وبلاگ خانه ادبیات کاشان افتتاح شد .
ارادتمند و دوستدار شما
محسن سلطاني – مدير روابط عمومي انجمن ادبي سخن کاشان
********************************************************************
(شريف)
شاعر و اديب تواناي معاصرحضرت استاد علي شريف
مسئول عالي قدر هيات علمي انجمن ادبي سخن
به مناسبت جشن همسري دوشيزه مريم السادات صائم كاشاني و آقاي مهندس احسان تولائي
فرخنده پيوند
به نام ايزد كه ياران مكرّم
شده چون دسته هاي گُل فراهم
به ايام خوش فرخنده نوروز
كه مانده يادگار از دوده ي جم
خوش است اين روزها جشن عروسي
كه دو فرخنده گي گرديده توام
مبارك باد اين فرخنده پيوند
به داماد و عروس احسان و مريم
خوشا اين هشتمين روز بهاري
كه جشن وصلت آنهاست با هم
ز دو بيت تولايي و صائم
كه هردو نيكنامند و مكرّم
بحمدالله ندارند اين دو فاميل
ز خوبي هاي عالم ذرّه اي كم
به نام ايزد كه اين جشني است بشكوه
نشسته گرد هم ياران همدم
همه با كام شيرين روي خندان
همه تبريك گويان شاد و خرم
به لطف حق هميشه شاد و خوش بخت
زيند اين زوج دور از محنت و غم
با عرض شاد باش
علي شريف – فروردين ماه 1388
( آهنگران )
شاعر و خوشنويس نامدار معاصر جناب استاد دكتر حسن آهنگران
استاد انجمن خوشنويسان ايران و مسئول بخش هنر و نگارش انجمن سخن
به پاس جشن فرخنده ي ازدواج شاعر معاصر خانم مريم السادات صائم كاشاني
عندليبان سخن
باز امروز دلم جانب كاشان آمد
همچو مرغان سحر شاد و غزلخوان آمد
خبر وصل دو گُل بود كه از دوست رسيد
مژده از شاه غزل صائم كاشان آمد
اوستاد سخن امروز مرا داد پيام
چه پيامي كه به جسم غزلم جان آمد
حضرت صائم كاشاني شيرين گفتار
مژده اي داد كه دل خرم و شادان آمد
خبر اين بود كه خورشيد وجودش مريم
در سراپرده ي اقبال درخشان آمد
آنكه همچون پدر استاد سخن گرديده است
وانكه در باغ غزل لاله و ريحان آمد
جشن او جشن عفاف است كه دوشيزه ي نور
حجله ي باغ ادب را گُل ايمان آمد
شاهد ماه صلا داد ز خمخانه ي عشق
به زر افشاني دل مهر فروزان آمد
حُسن او را نه حسن بلكه هزاران گويند
عندليبان سخن وصف بهاران گويند
با سپاس - حسن آهنگران
هشتم فروردين ماه 1388
( تائب )
شاعر تواناي معاصر جناب آقاي استاد حسين اخوان
عضو عالي قدر انجمن هاي ادبي صبا و سخن
وصل گُل
صبح و شب در بزم ياران سخن اين گفتگوست
وصل گُل با عندليب عاشق بيدل نكوست
مريم السادات صائم با كمال و با وقار
شخص احسان تولايي بسي خوش خُلق و خوست
اهل دل گويند صائم هست استادي اديب
شهر كاشان را چنين استاد ، فخر و آبروست
خواهم از يزدان مبارك باد اين پيوند نيك
خواهم از يزدان دوام عشق ، بهر اين دو دوست
سروده ي تائب
فروردين ماه 1388
( فرزانه )
شاعر نازك انديش سركار عليه خانم فرزانه قراخاني
معاونت عالي قدر اجرايي انجمن سخن
تقديم به نورچشم استاد مهرباني دوشيزه مريم السادات صائم كاشاني
گُلخند مينو
امسال گُل هاي بهاري ، خوب و خوشبوست
چشمان مريم ، خوش تر از چشمان آهوست
امسال هر گُل سرخوش از ميناي هستي
امسال گُل ها جرعه نوش باده ي اوست
امسال با من مي كند سوسن تكلّم
اما تمام حرف هايش چند پهلوست
امسال بر مريم كند احساس تعظيم
نرگس فداي غمزه ي آن چشم و ابروست
امسال دل ، آيينه ي فرزانگي هاست
با شوق مريم دختر ذوقم غزل گوست
با درود بيكران – فرزانه قراخاني
فروردين ماه 1388
( عطايي )
شاعر ارجمند جناب آقاي حاج علي عطايي
عضو عالي قدر انجمن سخن
دختر نور
مژده اي جان كه پرستو ز سفر باز آمد
موسم گُل شد و پروانه به پرواز آمد
ساقي خاطره ! مي ، ريز به ميناي غزل
مريم مُلك سخن شاد و سرافراز آمد
نور در نور و طرب در طرب و شادي و شور
گو به گلزار سخن نرگس شيراز آمد
ساحت باغ و چمن پُر ز گُل مريم شد
بلبل از شوق غزل خوان و غزل ساز آمد
شمع محفل شده احسان و بر او دختر نور
همدم و همدل و هم قصه و همراز آمد
دختر حافظ كاشان ، غزلش رشك بهار
هان كه با سعدي شيراز هم آواز آمد
تا كند هديه عطايي ، غزلي از سر شوق
نزد استاد سخن صائم ممتاز آمد
حاج علي عطايي
فروردين ماه 1388
( عطايي )
شاعر ارجمند جناب آقاي حاج علي عطايي
عضو عالي قدر انجمن سخن
مژده ي شادي
به بزم عاطفه دل هست و دلربايي ها
و عشق هست و صفا هست و آشنايي ها
رسيد مژده ي شادي ز حضرت جانان
كه هست موسم آزادي و رهايي ها
ز كوچه باغ بهاران به گوش مي آيد
نواي بلبل و آواي دل سرايي ها
صفا بيار و صفا كن كه اوستاد سخن
سروده است غزل ها ز با صفايي ها
غزل غزل سخنش پُر ز رويش خورشيد
قدح قدح غزلش شمع روشنايي ها
ز چهر عاطفه آيينِ صائم كاشان
كند فرشته ي احساس رونمايي ها
هميشه بزم سخن باد و صائم و ياران
و دوستدار خداي سخن عطايي ها
حاج علي عطايي
فروردين ماه 1388
( پيمان )
شاعر ارجمند جناب آقاي محمدرضا جراح
عضو عالي قدر انجمن سخن
زلال آفرينش
ميثاق دو دوستدار ، زيباست
پيوند دل دو يار ، زيباست
جشن گُل و بلبل گلستان
در موسم نو بهار زيباست
بخشيده به سينه ها خدا ، عشق
اين لطف ، ز كردگار زيباست
روييدن لاله هاي عاشق
در ساحت سبزه زار زيباست
بلبل به ترنم است در دشت
گُل نغمه ي آبشار زيباست
عشق است ، زلال آفرينش
اين جوشش چشمه سار زيباست
پيمان مقدس و مبارك
در بين دو غمگسار زيباست
و يك رباعي از جناب آقاي پيمان عزيز ؛
خواهم ز خدا ، داور روز عرصات
اين زوج بمانند مصون از آفات
يك عمر به پاي همدگر پير شوند
احسان تولايي و مريم سادات
محمد رضا جراح « پيمان »
فروردين ماه 1388
( امير )
شاعر ارجمند جناب آقاي حاج امير شيرزادي
عضو عالي قدر انجمن سخن
گُل مريم
سال نو با گُل و با سوسن و ريحان آمد
بر تن عشق و وفا بار دگر جان آمد
نو عروسي كه بود سيد و اولاد رسول
بر سرش تاج گُل از حكمت و عرفان آمد
در علوم ادب و شعر و هنر چون بابش
مثل خورشيد ، فروزان و درخشان آمد
با تولّا به تولّايي خود عهدي بست
گُل مريم چه نكو سوي گلستان آمد
همه تبريك امير است به داماد و عروس
كه ز تزويج دو گُل مست و غزلخوان آمد
امير شيرزادي
فروردين ماه 1388
(باران)
شاعر ارجمند سركار عليه خانم فاطمه عصاري آراني
عضو عالي قدر انجمن هاي ادبي سخن و جوان كوير آران و بيدگل
به مناسبت عروسي سركار خانم مريم السادات صائم تقديم مي دارم
« عشق زيباست و عاشق زيباتر»
انگار بهار در بهار آمده است
چون بزم عروسي نگار آمده است
در جشن شكوفه هاي زيباي بهار
مريم به هواي وصل يار آمده است
فاطمه عصاري آراني
فروردين ماه 1388
( فروغ )
شاعر ارجمند سركار عليه خانم مهناز السادات رضوي
عضو و مدير روابط عمومي بانوان انجمن سخن كاشان
تقديم به مريم السادات صائم كاشاني و جناب مهندس تولايي ؛
حتّا خدا هم ...
وقتي به باغ گُل غزل گوهر فشان است
احسانِ مريم را نگر ، بهتر ز جان است
اين جشن ميلاد اهورايي چه زيباست
اين شادي از لطف خداوند جهان است
عيساي مريم را ببين از ساغر عشق
نوشد اميد و گُل فشان تا كهكشان است
حتا خدا هم شعر گويد لحظه اي كه
عطر حضور ناب مريم جاودان است
حالا ببين استاد خوبم ! لحظه اي را
كه شاه بيتِ دفترِ عشقت چنان است
آن دختر زيباتر از احساس ، مريم
گُلچهره و آموزگار اين زمان است
وقتي غزل هايش به دشت عشق پيچيد
آيينه دار حافظ و از او نشان است
گويند مريم را كه قديسه بناميد
او را مكان در لامكان ، در لامكان است
بايد فروغ عشق گويد شادباشي
اينك كه مريم با غزل گوهر فشان است
مهناز سادات رضوي « فروغ»
فروردين ماه 1388
( پروا )
شاعر و نويسنده ي ارجمند جناب آقاي محمد نيكوبيان
عضو عالي قدر انجمن ادبي سخن
به نام پيوند دهنده ي دل ها
به مناسبت ازدواج سركار خانم مريم السادات صائم كاشاني با جناب آقاي مهندس احسان تولايي
باغ هستي
در باغِ هستي باز پيوند دو گُل رخ داد
اين از كنار سرو و آن از سايه ي شمشاد
از شور و مستي رقص ها كردند و شادي ها
گُل ها به آهنگ هزار و پايكوب باد
ياد آمدم از پاكي مريم كه با « مريم»
« احسان » از اخلاص و ادب دست محبت داد
ياد آمدم از شوروشوق خسرو و شيرين
ياد آمدم از عشق بي پيرايه ي فرهاد
در آذر هشتاد و شش پاييزِ رنگارنگ
بستند عهد مهر دو دلداده ي دلشاد
هشتاد و هشت و ماه فروردين و رقص گُل
باشد بلند از بلبل آواز مباركباد
محمد نيكوبيان « پروا »
فروردين ماه 1388
( سارا )
شاعر ارجمند سركار عليه خانم سارا باختر
عضو عالي قدر انجمن هاي ادبي سخن و جوان كوير آران و بيدگل
روز شنبه و هشت فروردين
قصه هاي هميشه سبز بهار ، نذر هر گوشه ي زمين مي شد
لحظه هاي قشنگ سال جديد ، سفره در سفره هفت سين مي شد
آسماني كه نور مي آورد دشت را به غرور مي آورد
با خودش عشق و شور مي آورد نوعروسي كه نازنين مي شد
پابه پاي امير قافله ها آسمان ميزبان چلچله ها
مريمي از تبار نافله ها شاعر شهر آفرين مي شد
ماه بانوي عشق مي آمد هر طرف بوي عشق مي آمد
عاشقي سوي عشق مي آمد ماه با ماه همنشين مي شد
ابرهاي ستاره ، باران ، شب ، رقص مهتاب توي ايوان ، شب
آسمان ونوس ها آن شب پيش اين ماه كمترين مي شد
دانه دانه ترانه هاي سپيد خنچه خنچه ستاره مرواريد
بر عروس بهار مي باريد عيد با عطر او عجين مي شد
بادِ نوروز و گلشن صائم شور افتاده بر تن صائم
ماه شب هايِ روشن صائم روي انگشتري نگين مي شد
عشق زيباترين بهانه ي دوست عاشقي بهترين نشانه ي دوست
شرط پيوند جاودانه ي دوست همچنان بود و همچنين مي شد
لحظه هاي معطر و گلچين خاطرات بهار پوش زمين
روز شنبه و هشت فروردين با عروسي او قرين مي شد
با سپاس فراوان – سارا سادات باختر
فروردين ماه 1388
( حامد )
شاعر ارجمند جناب آقاي مهندس علي لوّاف آراني
عضو عالي قدر انجمن ادبي سخن
هديه ي كوير
بهار مريم و احسان شكوفه باران است
و بزم عاطفه مهمان خوب ياران است
طلوع عشق در آيينه ي اقاقي هاست
نگاه ماه به گُلخند چشمه ساران است
و صائم سخن امروز ميزبان دل است
فروغ ديده ي او عطر نوبهاران است
و برگ سبز عزيزان انجمن اكنون
رباعي و غزل و شعر ناب باران است
و حامد از گُل مريم چكامه مي سازد
و هديه اي ز كوير بزرگ آران است
علي لوّاف آراني
فروردين ماه 1388
( بديعي )
شاعر ارجمند سركار عليه خانم بديعي
عضو عالي قدر انجمن ادبي سخن
حديث عشق
پيام سبز غزل ها حديث عشق تو گويد
و ماه بركه ي آبي نشان ماه تو جويد
و صد ستاره بياور براي دختر دريا
به خيمه گاه پري ها براي آدم و حوا
چمن چمن گُل نسرين به رسم لاله بياور
شراب سرخ شقايق در اين پياله بياور
سوار مركب رويا فرشته مي رسد از راه
غزال خوش خبر اينك رسيده از كره ي ماه
نظر به روي تو دارد نظر به حجله ي ديدار
بر آن عروس بهاري بر آن عروس چمنزار
عسل ترانه بياور فروغ باده بياور
براي شاه پري ها گلاب ساده بياور
به رسم عاطفه اينك كمي ترانه بخوانم
به يُمن جشن ستاره در آسمان تو مانم
اگرچه قاصدكي تو غزال خوش خبري تو
زلال بركه ي آبي هميشه در نظري تو
و سرو و سوسن و سنبل نشانه هاي تو جويد
فرشته هاي محبت چه خوب وصف تو گويد
بخوان به رسم مقدس بيان سنت ديرين
كنار سفره ي عقدت به آفتاب نخستين
سفر بخير و سلامت عروس چله نشينم
سفيد برفي قصه عقيق سرخ نگينم
و يك سبد گُل مريم كنار مريم احساس
چه مريمي كه بهشتي چه مريمي كه گُل ياس
بديعي
فروردين ماه 1388
( حُسنا )
شاعر ارجمند سركار علّيه خانم حُسنا محمد زاده كاشي
عضو عالي قدر انجمن ادبي سخن
همنفس ياس
دميده اي که به شب هاي دل سحر باشي
و ميزبان غزل هاي شعله ور باشي
خبر رسيد بهاري قشنگ در راه است
هميشه همنفسِ ياسِ خوش خبر باشي
كبوترانه نشستي به بام خوشبختي
خدا كند كه از اين هم پرنده تر باشي
به روي شانه ي گُل هاي ناز مي آيي
كه از تمام درختان باغ سر باشي
هواي دفترم از بوي عشق لبريز است
به روي چشم غزل هاي من اگر باشي
بهار زنده به عطر بهار نارنج است
و با تو و غزلت ، گرچه مختصر باشي
به اوج مي رسد اين واژه ها اگر روزي
كبوتر غزلم را تو بال و پَر باشي
دو شاخه (مريم) از آن سوي عشق هديه به تو
دو روز مانده به شب هاي دل سحر باشي
حُسنا محمد زاده كاشي
فروردين ماه 1388
( بهجت )
شاعر ارجمند سركار عليّه خانم اكرم نوراني
عضو عاتي قدر انجمن ادبي سخن
براي دوست خوب و مهربان مريم السادات صائم كاشاني
هميشه سبز بماني
و قد كشيد و سپيدار شاپرك ها شد
شقايق لب او التهاب صحرا شد
بزرگ مي شد و بر تن وقار مي پوشيد
و ماه آينه ، امشب چقدر زيبا شد
پياله هاي سحر پُر شد از دعاي پدر
و دست مادر باران قنوت دريا شد
به روي آينه موجي زده زلالي تو
و چشم هاي ستاره حرير رويا شد
تلؤلُؤِ تن تو التهاب مهتاب است
بيا به مقدمت امشب ترانه بر پا شد
به تن امير قبيله وقار مي پوشد
عروس آينه امشب بهار مي پوشد
عسل ز كندوي چشمش پياله مي گيرد
و خوشه از مِي چشمش سلاله مي گيرد
شمال سبز نگاهت نگين چالوس است
خزر به آبي چشمت هميشه مانوس است
تو را بدست خداي غزل سپرد و نوشت
هميشه سبز بماني به شاخسار بهشت
اكرو نوراني ( بهجت )
فروردين ماه 1388
(آرزو )
شاعر ارجمند سركار علّيه خانم آرزو شاهزيدي
عضو عالي قدر انجمن سخن
مريمستان
با يك سبد گُل هاي مريم ، جان معطر
رنگ رُخت زيباتر از گُل هاي قمصر
گفتم بيايي بوسه بارانت كند دل
از صبح تا شب بسته بودم چشم بر در
سجاده هاي مهرباني ، پُر شد از نور
خواندم نماز عشق ، اما جور ديگر
آيينه داد از رويش گُل ها ، خبر ها
پيوند ياسِ دلربا ، با يك صنوبر
با يك قلم صد واژه را دل مي سرايد
بر جاي جاي تكه هاي قلبِ دفتر
نقل و نبات شعر ، با شور تو شيرين
اين گفته در وصف تو اي گُل مثل گوهر
با آرزوي گيسويت دل در ترنم
در مريمستان تو ، جان من معطّر
آرزو شاهزيدي
فروردين ماه 1388
( رحمت )
شاعر ارجمند جناب آقاي رحمت الله رعيت
مشاور ادبي و عضو عالي قدر انجمن سخن
دو گل
نوبهار است و دو گُل خندان
بسته از جان و دل به هم پيمان
اين يكي مثل ياس ، عطرآيين
وآن يكي مثل مهر ، نور افشان
هست زيبا تر از همه گُل ها
نوعروس سخن در اين بستان
زينت افزاي بوستان « مريم »
مورد مهر دوستان « احسان »
مثل « شبنم » به گونه ي « مينا »
اشكِ احساسِ « صائمِ كاشان »
« برگ سبزيست تحفه ي درويش »
شعر « رحمت » كجاست در خورشان
رحمت الله رعيت « رحمت »
فروردين ماه 1388
( بنّا )
تاريخ ساز تواناي معاصر جناب آقاي عبدالرحيم رجبعلي زاده
عضو عالي قدر انجمن هاي ادبي صبا و سخن
وصلت فرخنده
اينك چو تولايي و صائم بستند
عهد خوش ازدواج با صد امّيد
اين وصلت فرخنده مبارك بدا
با لطف خداي عشق در سال جديد
چشم و دل ياران سخن روشن شد
از مژده ي اين وصلت و اين جشن سعيد
« بنّا » پيِ تاريخ رقم زد كه « بُوَد
پيوند خوش مريم و احسان جاويد »
ربيع الاول 1430= فروردين 1388
عبدالرحيم رجبعلي زاده « بنّا »
( علّامه )
شاعر ارجمند جناب آقاي ابو محمد علّامه ي فيض
عضو عالي قدر انجمن سخن
دو دلبند
دو زيبا عاشق دانا و با هوش
سراپا با صفت هاي حميده
يكي چون ماه ، با رخسار زيبا
دگر چون سرو ، با قدِّ كشيده
دل علّامه خواهد اين دو دلبند
هميشه سالم و از غم رهيده
پيوندتان مبارك
علّامه ي فيض
فروردين ماه 1388
(آزاد بخش )
نويسنده ي ارجمند جناب آقاي سيد احسان آزادبخش
عضو عالي قدر انجمن سخن و مديريت محترم كتابخانه ي حضرت آيت الله رضوي كاشاني
سركار خانم مريم السادات صائم كاشاني شاعر معاصر
با سلام و نهايت احترام ضمن تبريك و تهنيت نوروز باستاني سال 1388 بدينوسيله پيوند و شروع زندگي مشتركتان را با جناب آقاي مهندس تولايي تبريك عرض نموده ، براي شما و همسر گراميتان آرزوي موفقيت در تمام ادوار زندگي در ظلِّ توجهات خداوند متعال و حضرت ولي عصر (عج ) داريم.
اميدواريم ساليان طولاني از سايه ي پُر مهر و محبت جناب استاد صائم ، ابوي مكرّم و والده ي گراميتان بهره مند باشيد.
هيات امناي مجموعه فرهنگي كتابخانه و دارالتبليغ حضرت آيت الله رضوي ( ره ) كاشان
فروردين ماه 1388
( سلطاني )
بهار شد با تو ...
بهار آينه دار بهار شد با تو
كه فصل فصلِ غزل ماندگار شد با تو
بهار فصل قشنگي است ، تو قشنگتري
عروس شاه پري ها كنار شد با تو
لباس ماه به تن كرده اي ستاره بنوش
كه آسمان همه با اعتبار شد با تو
سوارِ اسبِ سپيدِ رسيده از رهِ دور !
سعادتست كه يك عمر يار شد با تو
خدا تمام تو را غرق نور كرد و سپس
سرود شعري و آن شاهكار شد با تو
چقدر آينه تن مي كني فرشته تري
چقدر آينه ، چشم انتظار شد با تو
محسن سلطاني
فروردين ماه 1388

اين هفته نيز با اشعاري ژرف و شيرين در خدمت شما دوستداران قند پارسي هستيم با شاعران انجمن ادبي سخن كاشان به ترتيب حروف الفبا:

مثل نماز حاجتم، حاجت روائي
تو مثل قبله، دائماً رو به خدائي
بر گونه ي گل، مثل شبنم مي درخشي
در ساغر سجاده، اكسير دعائي
تو مستجابي، در قنوت برگ گل ها
ديوان چشم غنچه را شعر صفائي
دريايي و در دامن چشمم نشسته
بر خون كوير سينه ام، بي ادعائي
آبي ترين حسي به چشمان كبوتر
هنگامه ي پرواز تا بي انتهائي
همچون غزل هاي نجيب شيخ شيراز
با فال سبز چشم خود مشكل گشائي
عيسائي و مثل مسيح مريم عشق
بر دردهاي بي دواي من دوائي
وقت سحر بهجت تو را مي خواند و مي گفت:
مثل نماز حاجتم حاجت روائي

معراج شهادت
از بين ما رفتند مرغان مهاجر
از شهر ما رفتند مردان مسافر
از جسم خود بندِ تعلق باز كردند
تا شاخسار قُرب حق پرواز كردند
آن ها رها گشتند و ما تنها نشستيم
در قيد دل بستن به يك رؤيا نشستيم
رفتند تا ناموس ما ايمن بماند
ناموس ما ايمن ز اهريمن بماند
بر كار ما روح شهيدان است ناظر
غايب ز چشم ما ولي هستند حاضر
ما در قبال خونشان آيا چه كرديم؟
جز بستن دل را بر اين دنيا چه كرديم؟!
ترسم كه از ديدارشان روز قيامت
ما مانده باشيم و ندامت ها و خجلت
دنياي آنان بود مأواي سعادت
مقصود آنان بود معراج شهادت
افسوس جمعي خونشان پامال كردند
انديشه ي ابليس را دنبال كردند...
افسوس از راه جفا پيمان شكستند
قلب امام عصر را از كينه خستند

مادر من از چشمان تو، آموختم رسم وفا
با دستِ گرم مادرم، دل پر شد از مهر و صفا
با بوسه هايت مي دهي بر من اميد زندگي
حالا مسير عشق را تقديم فردايم نما
حس مبهم
عاقبت آيينه را خواهم شكست
آن غبار كينه را خواهم شكست
مثل حس مبهمي در يك فرار
حسرت ديرينه را خواهم شكست
قلب من مي سوزد از داغ فراق
درد و رنج سينه را خواهم شكست
عاقبت در حسرت چشمان يار
بغض هر آدينه را خواهم شكست
عشق در سي ساله ي عمرم نشد
معبد گنجينه را خواهم شكست
عمر دل كوتاه باشد لاجرم
قامت آيينه را خواهم شكست

صفاي اهل ايمان
بيا تا عشق جانان را بفهميم
فروغ جام عرفان را بفهميم
و با احساس گل هاي بهاري
صداي پاي باران را بفهميم
بيا باسقاي و ساغرپرستي
طلوع مهر رخشان را بفهميم
عدالت، عاشقي، امّيدواري
سرود سبز احسان را بفهميم
بيا با ذبح تنها مايه ي خويش
شكوه عيد قربان را بفهميم
به دوراني كه دل تنهاي تنهاست
وفا و عهد و پيمان را بفهميم
بيا تصوير دشت كربلا را
قيام سربداران را بفهميم
زماني كه مسلماني غريب است
حضور اهل ايمان را بفهميم
بيا حامد نگاهي در كمين است
نواي ناب قرآن را بفهميم

تقديم به مقام والاي شهدا
آخرين غزل
دلش كه داشت پُر از حس شاپرك مي شد
كوير خشك لبانش ترك ترك مي شد
چكيده بود ستاره كنار ماه رخش
به روي بال نسيمي كه قاصدك مي شد
و آخرين غزلي را كه زير لب مي خواند
فضاي قصه پر از ناي ني لبك مي شد
و لحظه اي كه به تاريخ عشق مي پيوست
عيار عشق و خلوص دلي محك مي شد
و واژه هاي چكيده از آبشار خلوص
به روي آينه ها تا هميشه حك مي شد
و قاصدي كه از آن سوي قصه مي آمد
به روي زخم دل مادري نمك مي شد
و باز خاطره اي روي سينه ي ديوار
و خانه اي كه پر از حس شاپرك مي شد
گل هاي كاشي محراب
بوي گل خشخاش مي دهد
بي ترديد
سوداگري اين جا نماز مي خواند
و قصد دارد جماعت را به اعتياد بكشاند
وگرنه
پيوند خشخاش با گل كاشي
چه مفهومي دارد؟!

براي آقاي سبز آينه ها
آري طلوع آمده در اقتداي تو
يعني سپيده سر زند از چشم هاي تو
يعني دوباره پنجره ها باز مي شوند
رو به بهارِ عاطفه ها در هواي تو
آقاي سبز آينه ها! نور كوثري،
جاري شده به خنده ي مشكل گشاي تو
دستان تو بهانه ي ام يجيب هاست
يعني ظهور مي شكفد از دعاي تو
اي باور حقيقت انديشه هاي سبز
پيدا شده در آينه ي حق نماي تو
تاريخ روي هر نفست ثبت مي شود
صدها قيام سر زده از ماجراي تو
حتا بهار تكيه زده بر طراوتت
حتا جوانه مي شكفد در هواي تو
شاعر شدند پيش نگاه تو ابرها
باران شروع مي شود از ردّپاي تو
در تو رسالتي است كه آزاده تر شده
هر كس گِره زده به ضريحِ ولاي تو
ماهِ تمام صورت اين آسمان تويي
و روزها نشانه ي شمسُ الضحاي تو
يعني نمي رسند سحرها، به تو هنوز
يعني سپيده سر زند از چشم هاي تو

" شعله ي پايان گرفته "
گفتم كه عاشقت شدم و جان گرفته ام
در زيرِ سايبانِ تو سامان گرفته ام
حتما تمام مي شود اين اضطراب پوچ
اين بُغضهايِ بر سرِ دندان گرفته ام
واي از خيالِ خام كه با دل چه مي كند؟!
جان دادم و بلايِ فراوان گرفته ام
حالا هزار بار پشيمانم از خودم
از اين هوايِ ابريِ باران گرفته ام
رويِ لبم شكوفه ي احساس يخ زده
كه نوبهارِ شكلِ زمستان گرفته ام
بانو مرا دوباره به دنيايِ خود ببَر
اينجا درست شعله يِ پايان گرفته ام !!!

پياله ي صبح
غبارِ راهِ تو، گل قطره هاي باران است
بيا كه بي تو بهارِ دلم، زمستان است
فروغِ برقِ نگاهت، در آسمانِ اميد
كويرِ تشنه ي جان را نويدِ باران است
فرازِ قُلّه ي مهتاب، اي ستاره بتاب
كه از فروغِ تو چشمِ سحر فروزان است
شرابِ مهرِ تو مي جوشد از پياله ي صبح
دلت چو خانه ي خورشيد پرتوافشان است
به جشنواره ي چشمت، ترانه ها خواندم
در اين شراب سرا، دل هميشه مهمان است
اگر گلابِ غزل، هديه آورد صائم
عجب مدار، كه اين ارمغانِ كاشان است

بلبلی شیدا
به باغ وراغ می گشتم مثال بلبلی شیدا
تو بودی نغمه خوان گل شدی پیداتر از پیدا
به دشت سبز چشمانت مثال آهویی مستم
رمیدم از همه عالم شدم شیداترین شیدا
تو قرص کامل ماهی که پیشت مهر ناچیز است
تو یی گل واژه ی قبلم تویی زیباترین زیبا
چه شبهایی که با یادت نشستم تاسحرای گل
شبی با حافظ چشمت رسیدم تا شب یلدا
ز هجر روی تو ای گل فروغ عاطفه سوزد
تویی کاری ترین مرهم برای این دل سودا

ترانه ي عرفاني
رفتی و ز خانه ام صفا را بردي
شيرينيِ لحظه هاي ما را بردي
با رفتنت اي ترانه ي عرفاني
از ناي هزار دل نوا را بردي

شر شر شبي
شاعرانه
شاخه هاي شُكر
درختي دردمند را
به سوي ستايشي ساده سوق مي دهد
دستان دعايي افراشته
تا خدا را بخواند
خشك و بي احساس
زل زده زاري نمي كند
زوزه ي تلخ گرگي
كه زجه هايش را زار مي زند
خلوت خشك
درخت و خدا را
خط مي زند تا
خواسته هايش
را بخواند و بخواهد
تا خدا مجاب شود
و گرسنگي اش را ...
گله ي گوسفندي
در انتهاي آغلي گرم
خروپفي خودخواهانه مي خوانند
و خري
چشم به آسمان دوخته
و ستاره ها را به شكل كاه مي بيند
و از خدا مي خواهد
پرنده شود
گنجشك ها نياز معمولي خودشان را مي خوانند
و گندم فردا را مي پايند
سگ سري سري از سر مستي سر مي دهد
و استخوان بي قواره اش را مي ليسد
كلاغ ها چه عارفانه مي خوانند !!
انگار دزدي ديشبشان را توبه مي كند
خبري از مورچه ها نيست ؟!
انگار آب شده اند
رفته اند زير زمين و مخفيانه مي خوانند
o
خدا
پاي سفره ي نياز
چه كسي مهمان مي شود ؟!
نمي دانم ...

ظهر عطشناك
حالا كه از نگاه زمان خسته مي شوم
پل مي زنم به سوي دو چشمِ سياه تو
وقتي كه از پياله ي لب هات پُر شدم
مي خوانم از طراوت اوجِ پناهِ تو
در شرقي كويرِ دلت بوته اي شكفت
كز ساقه ي شكسته ي احساس مي چكيد
بر جاري نگاهِ نجيبت عطش نشست
طفل زمان ز حسرت آب، آه مي مكيد
هر سينه با تمام نفس هاش جاي توست
آري براي تازه شدن قلب ها شكست
ما را ببخش، جان كه نداديم در رهت
بادا فداي ظهرِ عطشناك، هر چه هست

اي مرا مونس و يار اي مادر
مهر را آينه دار اي مادر
بي گلِ روي تو در باغِ اميد
خوار هستيم چو خار اي مادر
زندگي با تو مرا شيرين است
باش ما را به كنار اي مادر
بي فروغِ رخِ ماهت گردد
روزِ روشن شبِ تار اي مادر
بي تو در باغِ دلم پاييز است
با تو جان شهرِ بهار اي مادر
خانه ي عاطفه از مهرِ رخت
هست پُرنقش و نگار اي مادر
جان به ديدار تو مهشيد آورد
هديه از بهرِ نثار اي مادر

اعتراف
فرصتی بود کوتاه و شیرین
تا به مردم بگوییم
عشق هم
نور هم
آب هم آسمانیست
بهترین هدیه ی آسمان زندگانیست
ما ولی دستهامان تهی بود
باور خویش را نیز گم کرده بودیم
آب از دستمان رفت
نور از دستمان رفت
زندگی ، عشق از دستمان رفت
پشت دیوار تردید
اینک اندیشناک از عبوریم
بارمان گر چه هیچ است
هیچ را نیز باور نداریم
غرق گردابهای غروریم
مست زر
مست تزویر
مست نا داوریهای زوریم
وای بر ما
از حقیقت چه دوریم

گلغزل آغازين با عنوان «عيد صيام» از صائم كاشاني
مدير انجمن فرهنگي ادبي سخن
و عيد آمد و مي خواهم از خدا او را
ز ياد كي برم آن غمزه هاي آهو را
به قهوه خانه ي عشقش، دلي كه هست مقيم
هميشه نوش كند چاي قندپهلو را
و هست عيد صيام و زلالِ عشق به جام
چگونه بو نكنم ساقي سمن بو را ؟!
و چند گامِ دگر مي رسد بهار از راه
و باز پيك غزل خوانم آن پرستو را
فتاده پاي دلم در كمندِ حسرتِ او
كمين خويش كنم آن كمانِ ابرو را
به ياكريمِ نگاه تو دل سپرد دلم
مگير از دلِ من نغمه هاي ياهو را
ز دست، باور شيدايي ام نخواهد داد
لب نگار و لب ساغر و لب جو را
و باز صائمِ عشقم، وَ موسمِ افطار
هميشه مي طلبم از خدا لب او را
چهارشنبه دهم مهر 1387
مصادف با عيد سعيد فطر 1429
و نیز شعری نیمایی از صائم کاشانی
« پاسخ به ساز مخالف »
مرا هر چند مي كاهي
و همچون جام خالي از طرب
خاموش مي خواهي
و با ساز مخالف
لهجه ي شيرين شعرم را نمي داني
ولي هرگز من از قَدرت نخواهم كاست
و از رفتار ناهنجار تو چيزي نخواهم گفت
و در جغرافياي ذهن من
جايي نخواهي يافت
كآنجا شرجي از آه حسد باشد
سفالين كوزه ي احساس دل را
از زلال مهرباني ساختم لبريز
و همچون قالي كاشان
شدم پاخورده ي گام محبت ها

عید فطر آمد و ماه رمضان گشت تمام
بـر شمـا همسفـران سفـر روزه سلام
روزه هاتان همه در پبش خـداونـد قبول
روزگار خـوشتـان مظهـر تـوفیـق مـدام
عـزت و همتتـان شـاهـد تـاییـد و ظفـر
عیـدتـان خرٌم و شیرینیتان بـاد بـه کام

سوداگر مرگ، گاهي خون افيون را
به گل هاي هاي كاشي محراب
تزريق مي كند
تا راز خون آلود بودن دستانش
فاش نگردد
شايد شيرين كاري مي كند
تا بتواند كام جامعه را تلخ نگه دارد

جناب آقاي محسن سلطاني (هجران)
مدير وبلاگ و روابط عمومي انجمن سخن
مردي شبانه باز مسافر شد ، تلواسه هايِ خيسِ خيابان را
بر سنگفرش هايِ تَرَك خورده ، اندوهِ گيج و مبهم باران را
ساعت درست لحظه ي فرسودن ، از انعكاسِ خاطره ي با تو
يعني كه باز شانه ي لرزانم ، بي تو بغل گرفته درختان را
در ازدحام دربدري هايم ، بي تو هزار مرتبه مي ميرم
و مرگ بوسه مي زند اين شب ها ، لب هايِ مانده در هَوسِ جان را
از منظرِ نگاهِ دلِ عاشق ، دنيا شبيه كوچه ي بن بست است
بايد كه زُل زد از پسِ اين ديوار ، ماهِ نشسته بر لب ايوان را
اين بارِ چندم است نمي دانم ، پامالِ چشم هايِ تو مي گردم
تقويمِ جيبيِ دلِ من دارد ، تنها حسابِ فصلِ زمستان را
در لابلايِ باغِ گُلِ قالي ، گُم مي كنم دلِ به غمت خون را
با خود ببر برايِ جهيزيه ، يك تخته فرشِ لاكيِ كاشان را ...

يك پلّه مانده بود كه تو ما شوي مرا
و در نگاهِ خاطره معنا شوي مرا
يك پله مانده بود كه تصوير عشقمان
در قابِ لحظه ها به تماشا شوي مرا
من از دلت چكيدم و تو ساده پَر زدي
هم حس يك پرنده رها تا شوي مرا
حالا كه نبضِ سبزِ نگاهت نمي تپد
آبي ترين بهانه ي فردا شوي مرا (؟)
اي قاصدك كه بي تو اسيرم در اين قفس
يك پله مانده بود كه تو ما شوي مرا

بار دگر شيدا دلي از جنس خورشيد
بر باغ و بستان سخن با شوق تابيد
از شهدِ شعرش، باده نوشانِ معاني
ليلي ترند از لاله و مجنون تر از بيد
گل دختر طبعش كه سرشار از سرور است
از سينه بيرون مي كند اندوه ترديد
«صائم» كه در ملكِ سخن آوازه ي او
برجاي ماند تا ابد مانا و جاويد
پرورده گوهرهاي بسياري به دامان
مهرِ نگاهش بهرِ ياران مهرِ تأييد
پيوسته بر دردي كشان دارد تجلّي
خورشيدِ او از مشرقِ ميناي مهشيد
ما مي توانستيم آبي تر بخوانيم
مي شد كه حس آب را از بر بخوانيم
ما مي توانستيم از سرنيزه تا سور
با حنجري ببريده و بي سر بخوانيم
آن گاه از عطر شقايق مست و لبريز
از ياس تا پيچاك نيلوفر بخوانيم
زخمي اگر از تيغ تا طغيان پاييز
مي شد كه همچون لاله ها پرپر بخوانيم
افسانه ها را مي شود افسانه پيمود
از دل به جز دل كِي شود ديگر بخوانيم
سقراط وار از شوكران نوشيده و باز
مي شد كه شيرين با لب شكّر بخوانيم
از كيمياي عشق بايد زد بر اين گل
آن وقت اين مس پاره ها را زر بخوانيم
فيروزه اي بايد كه نيشابورِ دل را
از مستي خيام تا ساغر بخوانيم
مثل سفر بود و به پايانش رسيديم
خوب است بهجت باز آبي تر بخوانيم

سپيده مي زد و خورشيد رو به دريا بود
و آخرين شبِ سردِ پري زيبا بود
چقدر محو تماشاي تو شده ساحل
چقدر خاطره انگيز مثل رؤيا بود
دوباره در گذرِ فصل هاي مهشيدي
بهار با همه ي تازگيش بر پا بود
شكسته بود به دستِ مسافر بندر
طلسمِ آينه هايي كه رو به فردا بود
بهار در غزلش مي شكفت و دامنِ او
به رنگ سبزترين شاخه هاي طوبا بود
و دخترانه ترين شعر زندگي را گفت
دلش كه ساده تر و صادقانه با ما بود
غروب مي شد و مي خواند قامت شب را
كسي كه آن ورِ دريا هنوز پيدا بود
به ياد او غزلي از شكوفه هاي انار
دوباره سرسبد فصل هاي سارا بود

گلدان واژگون
روي سقف خيال حيات دراز كشيده
درخت هيز انجير همسايه
از روي ديوار مشترك اعتماد
به ناموس خيس رجه
دست مي برد
موزائيك هاي هم قد بي غيرت
در اضطرابي گنگ آلود
خفه مي شوند
گلدان باردار بهار
و تابستان می روید
بچه های ناپاک انجیر همسایه
به روی موزائیک های هم قد بی غیرت می چکند
و زیر پای ناموس خانه له می شوند

مثل پرنده اي
آمد به بامِ دل
اما چه زود رفت
چشمان پنجره خيره به سوي اوست
غمناك شد غروب
از ناودان دل
باران بي امان
ريزد به دامنم
فردا اگر رسد
رخسار آسمان
خيس از نجابت است

شهيدان لاله هاي دشت خونند
شقايقهاي صحراي جنونند
شهيدان شاهدان شهر نورند
فروغ چشمه ي چشمان هورند
مقيم کعبه آمال عشقند
کبوترهاي خونين بال عشقنند
دمادم مست صهباي حضورند
قدح نوشان ميناي ظهورند
ترانه خوان به باغ سبز يارند
هزار نغمه پرداز بهارند
چو مرغ خوش نواي صبح اميد
به ناي جانشان آواي توحيد
فروغ چشمشان شد هاله ی عشق
دل پُر داغشان آلاله ي عشق
به دل در التهاب وصل هورند
چو موسايند و در سيناي طورند
طلوع جانفزاي صبح صادق
فروغ چشمه ي چشم شقايق
نگين خونشان در خاتم عشق
چو مرواريد رخشان يم عشق
لبالب جام جانهاشان زنوراست
دل شيدايشان مست حضوراست
چو جان را با غم جانان سرشتند
به خون سرمشق آزادي نوشتند

هفت آسمان بر فرش خاكي خيره بودند
آيينه ها از غربت و غم مي سرودند
وقت سحر اشك شقايق هاي خونين
سجاده ات را غرق گل ها مي نمودند
حتا ملائك در حريم سجده گاهت
پرهاي خود را زير پايت مي گشودند
آن شب چه بي رحمانه فرق آسمان را
با تيغ زهرآگين ملجم مي گشودند
حتا يتيمانِ عرب با نيمه شب ها
بر جاي قربانگاه او سر مي سجودند
با كاسه هاي شير و خرما، كودكانت
در انتظار بوسه و لطف تو بودند
گويا سپيده ياد باران و ستاره
زيباترين گل واژه ها را مي سرودند

من به هنگامه ي ديدار رخت جان دادم
جان نه تنها كه به راهت سر و سامان دادم
خوش سخن بودي و شيرين لب و شيرين حركات
اين چنين بود كه دل را به تو ارزان دادم
گر چه شد در نظرت پست و محقّر دل من
باز او را به وفاي به تو فرمان دادم
كاش مي سوخت به حال دل من حال دلت
لحظه اي را كه به دل نيزه ي برّان دادم
تا كه هر عشوه ي تو چشمِ ترم را مي شست
من به هنگامه ي ديدار رخت جان دادم

و من طلوع سپيده و دختر نورم
و ملتمس به دعا و ثناي مغفورم
ميان آينه ها گم شدم ولي آقا
ميان كعبه شكسته لباس مستورم
و مقصد دل من تا كجا نمي دانم
كه من اسير دو راهي ز آشيان دورم
ميان آينه ها گم شدم ولي انگار
هنوز با لب خندان و قلب مسرورم
به ياد روي تو هر شب به راه مروه و شام
طواف مي دهم از جان مسافر طورم
تويي به فصل چمن آشناتر از رؤيا
و من چو وسعت دريا نياز مهجورم
و من طلوع صداقت ز نسل نرگس و ياس
و من طلوع سپيده و دختر نورم

رندان آسمان نوش صد ناز می فروشند
در شرقی نگاهت ، تا ناز می فروشند
رندان آسمان نوش صد ناز می فروشند
در حافظیه ی عشق ، آنانکه مست مستند
با نرگسان نازت ، شیراز می فروشند
خواهم که سر ببازم در پیش پایت اما
در پادگان عشقت ، سرباز می فروشند
لطفی دگر ندارد ، بزم ترانه سازان
کاین بد صدا حریفان ، آواز می فروشند
صهبای نور نوشد ، صائم ز جام هستی
در شرقی نگاهت ، تا ناز می فروشند

من از حوالي يك كهكشان غزل هستم
ولي ز بند قوافي در اين غزل رستم
من از حوالي چشمانِ صبح مي آيم
كه بر رُخِ غزلِ انتظار يخ بستم
سكوتِ پنجره ي آسمانِ باور را
به يادِ حنجره هاي شكسته بشكستم
دلي كه دستِ تو دادم، دگر مرا دل نيست
هنوز مي دهد اين طفل، كارها دستم
به آبشارِ دو زلفت بگو قرار بگير
قسم به عشق كه در دامِ عشق پابستم
هنوز مست و خرابم در اين شراب سرا
هنوز جامِ نگاهِ تو هست در دستم
ز مريمِ غزلم صد مسيح، رقصان است
به معبدي كه تو هستي، هنوز من هستم

ز جام چشم مست تو همیشه مست می شوم
رها ز دام درد و غم ، به یک نشست می شوم
چو کفر زلف دلکشت به گمرهی کِشد مرا
به آفتاب چهره ات خداپرست می شوم
هزار بار اگر شوم فنا چو شمع نیمه جان
به یک دم مسیحی ات ، دوباره هست می شوم
برای کودک دلم تو بهترین ترانه ای
بیا که بی حضور تو دگر ز دست می شوم
تو ساقی محبتی ، صفای جان رحمتی
ز ساغر نگاه تو همیشه مست می شوم

مرد دریایی
مرد طوفان زده خَم شد و کمان را برداشت
قایق انداخت به دریا دل و جان را برداشت
رفت تنها و به دریا سفر تلخی کرد
دستهایش و دو چشم نگران را برداشت
می چکید از لب خشکش عطشی تا دریا
شرجیِ قصه از او تاب و توان را بر داشت
قویِ زیبای نگاهش به دل آب نشست
با دلش جرعه ای از آب روان را برداشت
قایق خسته اش آرام به ساحل می رفت
باز طوفان شد و دریا هیجان را برداشت
تُنگش افتاد و ترک خورد ، دل آب شکست
موج در موج و دریا نوسان را برداشت
پلک هایش و دو ماهی که به خشکی افتاد
مرغ دریایی باران زده آن را برداشت
و تَرَک خورد دلش مثل دل ماهی ها
قلب این حادثه اوج ضربان را برداشت
ماه افتاد به زیر سُم ابر و جان داد
و زمین عاقبت آن گنج نهان را برداشت
موج این واقعه چون سیل خروشان با خود
آسمان را و زمین بلکه زمان را برداشت
باز کاغذ قلم حادثه بر دوش کشید
قصه ی مرد ترین مرد جهان را برداشت

دیدار دوست
چشمان عاشق با شقایق آشنا شد
از آهوان دلنشینش مبتلا شد
باور نمی کردم دوباره باز گردد
با این نشانی ساقی ما رهنما شد
هرچند گُل های بهاری دلنوازند
باغ حضورش چون نسیمی جانفزا شد
راز هزاران عشق در دست نگار است
رمز نگاه دلبر ما بر ملا شد
کار رقیبان راه را دشوار می کرد
خار مغیلان بارها بر پای ما شد
دست قضا ، تقدیر زیبایی رقم زد
چشم حسودان مزاحم بر خطا شد
حامد نیاز وصل ما عطر نماز است
گُل های مریم با نیایش آشنا شد

حس بندگی
دیشب تمام زندگی را گریه کردم
لب تشنه بودم ، تشنگی را گریه کردم
زانو زدم در پیشگاهش سجده کردم
دل دادم و دلدادگی را گریه کردم
دیشب گناه زندگی را توبه کردم
بخشید و من شرمندگی را گریه کردم
و دور ماندم از نگاه خیس لیلا
مجنون شدم ، دیوانگی را گریه کردم
حسِّ غریبی در تنم فریاد می کرد
حسِّ قریب سادگی را گریه کردم
دیشب تمام لحظه هایم پُر شد از عشق
وقتی که حسِّ بندگی را گریه کردم
باران گرفت و اطلسی ها تازه تر شد
و با ترنّم تازگی را گریه کردم

دنیای تنهایی
مرا یک لحظه بگذارید ، در دنیای تنهایی
که آرامش کنم احساس در ماوا ی تنهایی
گرفته زانوی غم در بغل جاری شده اشکم
برای من دگر تعبیر شد رویا ی تنهایی
ز هجر لیلی بی مهر و دور از حال عشاقی
چو مجنون گشته ام آواره در صحرا ی تنهایی
به جای شمع من می سوزم و ای ماه خواهم مُرد
ندارم بی تو یک دم طاقت شب ها ی تنهایی
بود با پادشاهی رتبه و آوازه اش یکسان
چنین باشد وقار و مسند و والا ی تنهایی
شوی با شاهد معنا یقین محرم ز تنهایی
گریزان و چه می دانی تو از معنا ی تنهایی
کنم همسایگی با عالم سر درگریبانی
گرفتم خانه تا در مُلک ناپیدا ی تنهایی
تو رفتی و خیالت هم نمی گیرد سراغ از ما
در این دنیای بیگانه شدم تنها ی تنهایی

دلواپس اندیشه های سبز بودیم
گنبد به گنبد خیس بودیم از کبوتر
پرچین دل هامان شد از اشک غزل تر
رنگین کمان بودیم بعد از شعر باران
تُرد از ترنم تازه از یک حسِّ برتر
ساحل به ساحل شعر دریا می سرودیم
تا پیر دریادارمان باشد پیمبر
آغاز یک فصل پُر از امید بودیم
پایان شعر ما شد این فریاد آخر
از بسکه پیش چشممان فانوس کشتند
ما مانده ایم و داغ صد خورشید پرپر
دلواپس اندیشه های سبز بودیم
در این خزان زرد پوش درد پرور
اینجا مترسک ها به خنجر انس دارند
وز تیغشان صد قمری و گنجشک بی سر
در چشم های شاپرک حسِّ غزل نیست
داغ قناری مانده بر قلب صنوبر
چشم سحر سُر خورد بر دامان باران
خیس است بهجت گنبد دل از کبوتر

ظهور
آمدم سوی تو تا پرواز آموزی مرا
دل سپردم دست تو تا راز آموزی مرا
شاخه ی عشقی به دستم دادی از روز ازل
حال باید با ظهورت ناز آموزی مرا
از همان روزی که دل مشتاق و عاشق گشته است
هر حضور و غیبتت ابراز آموزی مرا
وقتی از جام تجلی تو نوشیدم شراب
خواستم تا فن یک سرباز آموزی مرا
کی نوای صوراسرافیل می آید به گوش
کاش باشم تا نواز و ساز آموزی مرا
می نویسم دلربا شعری که می خواند تو را
تا رموز عشق و عرفان باز آموزی مرا

ترانه
راه من و تو چه جوری از هم جدا شد
بگو کی باعثه جدایی بین ما شد
باور ندارم که تو نیستی در کنارم
باور ندارم که تو رفتی از دیارم
وقتی تو رفتی خونمون زندون غم شد
همدم تنهاییم یه دفتر و قلم شد
شبا ستاره ها منو تنها می زارن
ابرا می دونن که تو نیستی نمی بارن
احساس عاشقونه از میونِ ما رفت
وقتی تو رفتی به خدا عشق و صفا رفت
دنیا بدونِ تو برام رنگی نداره
قشنگی هاش به چشم من سنگِ مزاره
نفرین به چشمی که به عشقمون نظر داشت
همیشه از غریبه ها دلم حذر داشت
دلم خبر داشت که تو رو ازم می گیرن
دروغکی فدات می شن واست می میرن
ازت می خواستم که نری ، نری ز پیشم
نری که از رفتن تو دیونه می شم
دلم پیشِ چشمای تو شد گُل پرپر
جلوت به زانو افتادم با چشمای تر
اما تو رفتی و به من وفا نکردی
دست و دل غریبه رو رها نکردی
با یه تبسم غریبه می شی عاشق
کاش بدونن غریبه ها تو نیستی لایق

بلبلی شیدا
به باغ و راغ می گشتم ، مثال بلبلی شیدا
تو بودی نغمه خوان گُل شدی پیدا تر از پیدا
به دشت سبز چشمانت مثال آهویی مستم
رمیدم از همه عالم شدم شیدا ترین شیدا
تو قرصِ کامل ماهی که پیشت مهر ناچیز است
تویی گلواژه ی قلبم ، تویی زیباترین زیبا
چه شب هایی که بایادت نشستم تا سحر ای گُل
شبی با حافظ چشمت رسیدم تا شب یلدا
تو را می بینم و گویی برایم شور عشق استی
تویی هفت آسمان دل ، تویی لیلای من لیلا
ز هجر رویِ تو ای گُل فروغ عاطفه سوزد
تویی کاری تزین مرهم ، برای این دل سودا

دیشب نقاب دختر همسایه افتاد
از روی خورشید نگاهش ، سایه افتاد
من کودکی در کوچه های ظهر بازی
توپِ نگاهم خانه ی همسایه افتاد
زنگ دلش را می زدم من با اشاره
با یک اشاره خانه اش از پایه افتاد
باور نمی کردم که از چشمم بیافتد
حسّی که از پشت هزاران لایه افتاد
« حالا که وقت استخاره نیست جانم »
از قاب قرآن دو چشمش آیه افتاد

بانوی چشمت
خورشید می خوابد سرِ زانویِ چشمت
با ماه می رقصد گُلِ شب بویِ چشمت
با بادها سر به بیابان می گذارم
وقتی پریشان می شود گیسوی چشمت
شهدِ تمامِ رازقی ها در دهانت
طعمِ عسل دارند در کندویِ چشمت
پُر می شوم از حسِّ خوبی عاشقانه
تا می نشینم مست رودررویِ چشمت
با خود مرا تا کوه و صحرا می کشاند
وقتی فراری می شود آهوی چشمت
دریایِ من آغوش وا کُن تا بخوابم
در زیر طاق نصرت ابروی چشمت
این مرد را رسوایِ عالم می نماید
یک روز آخر نازنین بانویِ چشمت
با تشکر صمیمانه از همراهی همه ی شما خوبان
محسن سلطانی – هجران
مدیر و مسئول روابط عمومی انجمن فرهنگی ادبی سخن کاشان

استاد سید علی اصغر صائم کاشانی
رندان آسمان نوش صد ناز می فروشند
در شرقی نگاهت ، تا ناز می فروشند
رندان آسمان نوش صد ناز می فروشند
در حافظیه ی عشق ، آنانکه مست مستند
با نرگسان نازت ، شیراز می فروشند
خواهم که سر ببازم در پیش پایت اما
در پادگان عشقت ، سرباز می فروشند
لطفی دگر ندارد ، بزم ترانه سازان
کاین بد صدا حریفان ، آواز می فروشند
صهبای نور نوشد ، صائم ز جام هستی
در شرقی نگاهت ، تا ناز می فروشند
مریم السادات صائم کاشانی
قسم به عشق
من از حوالي يك كهكشان غزل هستم
ولي ز بند قوافي در اين غزل رستم
من از حوالي چشمانِ صبح مي آيم
كه بر رُخِ غزلِ انتظار يخ بستم
سكوتِ پنجره ي آسمانِ باور را
به يادِ حنجره هاي شكسته بشكستم
دلي كه دستِ تو دادم، دگر مرا دل نيست
هنوز مي دهد اين طفل، كارها دستم
به آبشارِ دو زلفت بگو قرار بگير
قسم به عشق كه در دامِ عشق پابستم
هنوز مست و خرابم در اين شراب سرا
هنوز جامِ نگاهِ تو هست در دستم
ز مريمِ غزلم صد مسيح، رقصان است
به معبدي كه تو هستي، هنوز من هستم
رحمت الله رعیت " رحمت "
ساغر نگاه
ز جام چشم مست تو همیشه مست می شوم
رها ز دام درد و غم ، به یک نشست می شوم
چو کفر زلف دلکشت به گمرهی کِشد مرا
به آفتاب چهره ات خداپرست می شوم
هزار بار اگر شوم فنا چو شمع نیمه جان
به یک دم مسیحی ات ، دوباره هست می شوم
برای کودک دلم تو بهترین ترانه ای
بیا که بی حضور تو دگر ز دست می شوم
تو ساقی محبتی ، صفای جان رحمتی
ز ساغر نگاه تو همیشه مست می شوم
حسنا محمد زاده " حسنا "
مرد دریایی
مرد طوفان زده خَم شد و کمان را برداشت
قایق انداخت به دریا دل و جان را برداشت
رفت تنها و به دریا سفر تلخی کرد
دستهایش و دو چشم نگران را برداشت
می چکید از لب خشکش عطشی تا دریا
شرجیِ قصه از او تاب و توان را بر داشت
قویِ زیبای نگاهش به دل آب نشست
با دلش جرعه ای از آب روان را برداشت
قایق خسته اش آرام به ساحل می رفت
باز طوفان شد و دریا هیجان را برداشت
تُنگش افتاد و ترک خورد ، دل آب شکست
موج در موج و دریا نوسان را برداشت
پلک هایش و دو ماهی که به خشکی افتاد
مرغ دریایی باران زده آن را برداشت
و تَرَک خورد دلش مثل دل ماهی ها
قلب این حادثه اوج ضربان را برداشت
ماه افتاد به زیر سُم ابر و جان داد
و زمین عاقبت آن گنج نهان را برداشت
موج این واقعه چون سیل خروشان با خود
آسمان را و زمین بلکه زمان را برداشت
باز کاغذ قلم حادثه بر دوش کشید
قصه ی مرد ترین مرد جهان را برداشت
علی لواف آرانی " حامد "
دیدار دوست
چشمان عاشق با شقایق آشنا شد
از آهوان دلنشینش مبتلا شد
باور نمی کردم دوباره باز گردد
با این نشانی ساقی ما رهنما شد
هرچند گُل های بهاری دلنوازند
باغ حضورش چون نسیمی جانفزا شد
راز هزاران عشق در دست نگار است
رمز نگاه دلبر ما بر ملا شد
کار رقیبان راه را دشوار می کرد
خار مغیلان بارها بر پای ما شد
دست قضا ، تقدیر زیبایی رقم زد
چشم حسودان مزاحم بر خطا شد
حامد نیاز وصل ما عطر نماز است
گُل های مریم با نیایش آشنا شد
مریم وطنی " ترنم "
حس بندگی
دیشب تمام زندگی را گریه کردم
لب تشنه بودم ، تشنگی را گریه کردم
زانو زدم در پیشگاهش سجده کردم
دل دادم و دلدادگی را گریه کردم
دیشب گناه زندگی را توبه کردم
بخشید و من شرمندگی را گریه کردم
و دور ماندم از نگاه خیس لیلا
مجنون شدم ، دیوانگی را گریه کردم
حسِّ غریبی در تنم فریاد می کرد
حسِّ قریب سادگی را گریه کردم
دیشب تمام لحظه هایم پُر شد از عشق
وقتی که حسِّ بندگی را گریه کردم
باران گرفت و اطلسی ها تازه تر شد
و با ترنّم تازگی را گریه کردم
محمد جراح " پیمان "
دنیای تنهایی
مرا یک لحظه بگذارید ، در دنیای تنهایی
که آرامش کنم احساس در ماوا ی تنهایی
گرفته زانوی غم در بغل جاری شده اشکم
برای من دگر تعبیر شد رویا ی تنهایی
ز هجر لیلی بی مهر و دور از حال عشاقی
چو مجنون گشته ام آواره در صحرا ی تنهایی
به جای شمع من می سوزم و ای ماه خواهم مُرد
ندارم بی تو یک دم طاقت شب ها ی تنهایی
بود با پادشاهی رتبه و آوازه اش یکسان
چنین باشد وقار و مسند و والا ی تنهایی
شوی با شاهد معنا یقین محرم ز تنهایی
گریزان و چه می دانی تو از معنا ی تنهایی
کنم همسایگی با عالم سر درگریبانی
گرفتم خانه تا در مُلک ناپیدا ی تنهایی
تو رفتی و خیالت هم نمی گیرد سراغ از ما
در این دنیای بیگانه شدم تنها ی تنهایی
اکرم نورانی " بهجت "
دلواپس اندیشه های سبز بودیم
گنبد به گنبد خیس بودیم از کبوتر
پرچین دل هامان شد از اشک غزل تر
رنگین کمان بودیم بعد از شعر باران
تُرد از ترنم تازه از یک حسِّ برتر
ساحل به ساحل شعر دریا می سرودیم
تا پیر دریادارمان باشد پیمبر
آغاز یک فصل پُر از امید بودیم
پایان شعر ما شد این فریاد آخر
از بسکه پیش چشممان فانوس کشتند
ما مانده ایم و داغ صد خورشید پرپر
دلواپس اندیشه های سبز بودیم
در این خزان زرد پوش درد پرور
اینجا مترسک ها به خنجر انس دارند
وز تیغشان صد قمری و گنجشک بی سر
در چشم های شاپرک حسِّ غزل نیست
داغ قناری مانده بر قلب صنوبر
چشم سحر سُر خورد بر دامان باران
خیس است بهجت گنبد دل از کبوتر
الهام رحمانی
ظهور
آمدم سوی تو تا پرواز آموزی مرا
دل سپردم دست تو تا راز آموزی مرا
شاخه ی عشقی به دستم دادی از روز ازل
حال باید با ظهورت ناز آموزی مرا
از همان روزی که دل مشتاق و عاشق گشته است
هر حضور و غیبتت ابراز آموزی مرا
وقتی از جام تجلی تو نوشیدم شراب
خواستم تا فن یک سرباز آموزی مرا
کی نوای صوراسرافیل می آید به گوش
کاش باشم تا نواز و ساز آموزی مرا
می نویسم دلربا شعری که می خواند تو را
تا رموز عشق و عرفان باز آموزی مرا
صدیقه اخوان پور " تبسم "
ترانه
راه من و تو چه جوری از هم جدا شد
بگو کی باعثه جدایی بین ما شد
باور ندارم که تو نیستی در کنارم
باور ندارم که تو رفتی از دیارم
وقتی تو رفتی خونمون زندون غم شد
همدم تنهاییم یه دفتر و قلم شد
شبا ستاره ها منو تنها می زارن
ابرا می دونن که تو نیستی نمی بارن
احساس عاشقونه از میونِ ما رفت
وقتی تو رفتی به خدا عشق و صفا رفت
دنیا بدونِ تو برام رنگی نداره
قشنگی هاش به چشم من سنگِ مزاره
نفرین به چشمی که به عشقمون نظر داشت
همیشه از غریبه ها دلم حذر داشت
دلم خبر داشت که تو رو ازم می گیرن
دروغکی فدات می شن واست می میرن
ازت می خواستم که نری ، نری ز پیشم
نری که از رفتن تو دیونه می شم
دلم پیشِ چشمای تو شد گُل پرپر
جلوت به زانو افتادم با چشمای تر
اما تو رفتی و به من وفا نکردی
دست و دل غریبه رو رها نکردی
با یه تبسم غریبه می شی عاشق
کاش بدونن غریبه ها تو نیستی لایق
مهنازالسادات رضوی " فروغ "
بلبلی شیدا
به باغ و راغ می گشتم ، مثال بلبلی شیدا
تو بودی نغمه خوان گُل شدی پیدا تر از پیدا
به دشت سبز چشمانت مثال آهویی مستم
رمیدم از همه عالم شدم شیدا ترین شیدا
تو قرصِ کامل ماهی که پیشت مهر ناچیز است
تویی گلواژه ی قلبم ، تویی زیباترین زیبا
چه شب هایی که بایادت نشستم تا سحر ای گُل
شبی با حافظ چشمت رسیدم تا شب یلدا
تو را می بینم و گویی برایم شور عشق استی
تویی هفت آسمان دل ، تویی لیلای من لیلا
ز هجر رویِ تو ای گُل فروغ عاطفه سوزد
تویی کاری تزین مرهم ، برای این دل سودا
وحید کویری " کویری "
نقاب
دیشب نقاب دختر همسایه افتاد
از روی خورشید نگاهش ، سایه افتاد
من کودکی در کوچه های ظهر بازی
توپِ نگاهم خانه ی همسایه افتاد
زنگ دلش را می زدم من با اشاره
با یک اشاره خانه اش از پایه افتاد
باور نمی کردم که از چشمم بیافتد
حسّی که از پشت هزاران لایه افتاد
|
|
« حالا که وقت استخاره نیست جانم »
از قاب قرآن دو چشمش آیه افتاد
محسن ساطانی " هجران "
بانوی چشمت
خورشید می خوابد سرِ زانویِ چشمت
با ماه می رقصد گُلِ شب بویِ چشمت
با بادها سر به بیابان می گذارم
وقتی پریشان می شود گیسوی چشمت
شهدِ تمامِ رازقی ها در دهانت
طعمِ عسل دارند در کندویِ چشمت
پُر می شوم از حسِّ خوبی عاشقانه
تا می نشینم مست رودررویِ چشمت
با خود مرا تا کوه و صحرا می کشاند
وقتی فراری می شود آهوی چشمت
دریایِ من آغوش وا کُن تا بخوابم
در زیر طاق نصرت ابروی چشمت
این مرد را رسوایِ عالم می نماید
یک روز آخر نازنین بانویِ چشمت
با تشکر صمیمانه از همراهی همه ی شما خوبان
محسن سلطانی – هجران
مدیر و مسئول روابط عمومی انجمن فرهنگی ادبی سخن کاشان

با این همه استعاره
بازآ که بی چشمت امشب ، روشن نبینم جهان را
برق نگاهی که داری ، رخشان کند کهکشان را
با چشمکی عارفانه ، بر بام هستی گذر کن
تفسیر کن با نگاهی ، میخانه ی بی نشان را
تا آن که زنجیر مهرت ، پای نیازم ببندد
دامی بکن دانه ات را ، تابی بده گیسوان را
خورشید و ماه و ستاره ، تا آن که دورت بگردند
دوری بزن کهکشان را ، سیری بکن آسمان را
هر سو که پا می گذاریم ، دل را به دستت سپاریم
کاری به کارش نداریم ، دوران نامهربان را
برق نگاهت ستاره ، ریزد به هر سو شراره
با این همه استعاره ، رقصان کنی بی کران را
دل هست و دلدار و صائم ، عشق است و خورشید قائم
زلفش کمندی که دائم ، بر دل سپارد کمان را

خنده ی فانوس
به سُکر گاه معانی پیاله گردان بود
به خط هفتم پیمانه ، پیر پیمان بود
زدند جرعه ز جامش هزار هندی گوی
به سُکر گاه معانی پیاله گردان بود
سخن به وسعت دریای بیکران می گفت
و آسمان خیالش ستاره افشان بود
به رقص ناز غزالان دشت هر غزلش
هزار آهوی خوش خط و خال ، حیران بود
کلام سُست حریفان یاوه گو چون گوی
زبان محکم آن نکته سنج ، چوگان بود
ز خشم خیره سران یک نفس نشد خاموش
شبیه خنده ی فانوس پیش توفان بود
ز کیش طبع روانش سخن سرایان مات
به کارزار سخن یکه تاز میدان بود
کسی که معجزه می کرد در سخن رحمت
به طور سبز تغزل ، کلیم کاشان بود

ستاره ی دنباله دار
و تو ستاره ی دنباله دار من هستی
و خواب دیده ام امشب کنار من هستی
و باز ساعت و فکر فرار عقربه ها
شبیه ثانیه در انتظار من هستی
اگر چه دست خودم نیست ، بیقرارم باز
و صادقانه بگویم قرار من هستی
دو روز مانده به باران و آسمان ابریست
بیا ببار که ابر بهار من هستی
و یک قدم به نگاهت دلم جوانه زده
بیا که روشنی چشم تار من هستی
و قطره قطره چکیدم به روی ثانیه ها
ولی هنوز نگفتی که یار من هستی
به لوح خاطر من جاودانه می مانی
و عاشقانه ترین یادگار من هستی

ای برافراشته قامت به بلندای غزل
ای مسیحی که شدی بند چلیپای غزل
آبشار شرف از رود نگاهت جاری
موج گیسوی تو و شانه ی دریای غزل
قلم آینه کی رسم کند یوسف دل
مست چشمان تو شد چشم زلیخای غزل
آتش دغدغه ها سوخت دل مرده ی ما
زنده کن مُرده ی ما را به مسیحای غزل
سینه ها آینه ها تان ز چه شد غرق غبار
پاک کن ابر طرب سینه چو سینای غزل
ساقی عاطفه ها جام وفا را بنواز
مست کن ساغر ما را تو به مینای غزل
نفریبید دل آینه ها را به ریا
پاک باشیم چو شبنم چمن آرای غزل
خنجر سرخ زبان را مکِش و غنچه مکُش
سینه چاکیم چنان لاله به صحرای غزل
می رود قافله ی عمر به صحرای بلا
کاروان دل و ما سر همه در پای غزل
بهجت این کودک دل را به دبستان ولا
قامت افراشته کن مست تولای غزل







