رندان آسمان نوش صد ناز می فروشند
در شرقی نگاهت ، تا ناز می فروشند
رندان آسمان نوش صد ناز می فروشند
در حافظیه ی عشق ، آنانکه مست مستند
با نرگسان نازت ، شیراز می فروشند
خواهم که سر ببازم در پیش پایت اما
در پادگان عشقت ، سرباز می فروشند
لطفی دگر ندارد ، بزم ترانه سازان
کاین بد صدا حریفان ، آواز می فروشند
صهبای نور نوشد ، صائم ز جام هستی
در شرقی نگاهت ، تا ناز می فروشند

من از حوالي يك كهكشان غزل هستم
ولي ز بند قوافي در اين غزل رستم
من از حوالي چشمانِ صبح مي آيم
كه بر رُخِ غزلِ انتظار يخ بستم
سكوتِ پنجره ي آسمانِ باور را
به يادِ حنجره هاي شكسته بشكستم
دلي كه دستِ تو دادم، دگر مرا دل نيست
هنوز مي دهد اين طفل، كارها دستم
به آبشارِ دو زلفت بگو قرار بگير
قسم به عشق كه در دامِ عشق پابستم
هنوز مست و خرابم در اين شراب سرا
هنوز جامِ نگاهِ تو هست در دستم
ز مريمِ غزلم صد مسيح، رقصان است
به معبدي كه تو هستي، هنوز من هستم

ز جام چشم مست تو همیشه مست می شوم
رها ز دام درد و غم ، به یک نشست می شوم
چو کفر زلف دلکشت به گمرهی کِشد مرا
به آفتاب چهره ات خداپرست می شوم
هزار بار اگر شوم فنا چو شمع نیمه جان
به یک دم مسیحی ات ، دوباره هست می شوم
برای کودک دلم تو بهترین ترانه ای
بیا که بی حضور تو دگر ز دست می شوم
تو ساقی محبتی ، صفای جان رحمتی
ز ساغر نگاه تو همیشه مست می شوم

مرد دریایی
مرد طوفان زده خَم شد و کمان را برداشت
قایق انداخت به دریا دل و جان را برداشت
رفت تنها و به دریا سفر تلخی کرد
دستهایش و دو چشم نگران را برداشت
می چکید از لب خشکش عطشی تا دریا
شرجیِ قصه از او تاب و توان را بر داشت
قویِ زیبای نگاهش به دل آب نشست
با دلش جرعه ای از آب روان را برداشت
قایق خسته اش آرام به ساحل می رفت
باز طوفان شد و دریا هیجان را برداشت
تُنگش افتاد و ترک خورد ، دل آب شکست
موج در موج و دریا نوسان را برداشت
پلک هایش و دو ماهی که به خشکی افتاد
مرغ دریایی باران زده آن را برداشت
و تَرَک خورد دلش مثل دل ماهی ها
قلب این حادثه اوج ضربان را برداشت
ماه افتاد به زیر سُم ابر و جان داد
و زمین عاقبت آن گنج نهان را برداشت
موج این واقعه چون سیل خروشان با خود
آسمان را و زمین بلکه زمان را برداشت
باز کاغذ قلم حادثه بر دوش کشید
قصه ی مرد ترین مرد جهان را برداشت

دیدار دوست
چشمان عاشق با شقایق آشنا شد
از آهوان دلنشینش مبتلا شد
باور نمی کردم دوباره باز گردد
با این نشانی ساقی ما رهنما شد
هرچند گُل های بهاری دلنوازند
باغ حضورش چون نسیمی جانفزا شد
راز هزاران عشق در دست نگار است
رمز نگاه دلبر ما بر ملا شد
کار رقیبان راه را دشوار می کرد
خار مغیلان بارها بر پای ما شد
دست قضا ، تقدیر زیبایی رقم زد
چشم حسودان مزاحم بر خطا شد
حامد نیاز وصل ما عطر نماز است
گُل های مریم با نیایش آشنا شد

حس بندگی
دیشب تمام زندگی را گریه کردم
لب تشنه بودم ، تشنگی را گریه کردم
زانو زدم در پیشگاهش سجده کردم
دل دادم و دلدادگی را گریه کردم
دیشب گناه زندگی را توبه کردم
بخشید و من شرمندگی را گریه کردم
و دور ماندم از نگاه خیس لیلا
مجنون شدم ، دیوانگی را گریه کردم
حسِّ غریبی در تنم فریاد می کرد
حسِّ قریب سادگی را گریه کردم
دیشب تمام لحظه هایم پُر شد از عشق
وقتی که حسِّ بندگی را گریه کردم
باران گرفت و اطلسی ها تازه تر شد
و با ترنّم تازگی را گریه کردم

دنیای تنهایی
مرا یک لحظه بگذارید ، در دنیای تنهایی
که آرامش کنم احساس در ماوا ی تنهایی
گرفته زانوی غم در بغل جاری شده اشکم
برای من دگر تعبیر شد رویا ی تنهایی
ز هجر لیلی بی مهر و دور از حال عشاقی
چو مجنون گشته ام آواره در صحرا ی تنهایی
به جای شمع من می سوزم و ای ماه خواهم مُرد
ندارم بی تو یک دم طاقت شب ها ی تنهایی
بود با پادشاهی رتبه و آوازه اش یکسان
چنین باشد وقار و مسند و والا ی تنهایی
شوی با شاهد معنا یقین محرم ز تنهایی
گریزان و چه می دانی تو از معنا ی تنهایی
کنم همسایگی با عالم سر درگریبانی
گرفتم خانه تا در مُلک ناپیدا ی تنهایی
تو رفتی و خیالت هم نمی گیرد سراغ از ما
در این دنیای بیگانه شدم تنها ی تنهایی

دلواپس اندیشه های سبز بودیم
گنبد به گنبد خیس بودیم از کبوتر
پرچین دل هامان شد از اشک غزل تر
رنگین کمان بودیم بعد از شعر باران
تُرد از ترنم تازه از یک حسِّ برتر
ساحل به ساحل شعر دریا می سرودیم
تا پیر دریادارمان باشد پیمبر
آغاز یک فصل پُر از امید بودیم
پایان شعر ما شد این فریاد آخر
از بسکه پیش چشممان فانوس کشتند
ما مانده ایم و داغ صد خورشید پرپر
دلواپس اندیشه های سبز بودیم
در این خزان زرد پوش درد پرور
اینجا مترسک ها به خنجر انس دارند
وز تیغشان صد قمری و گنجشک بی سر
در چشم های شاپرک حسِّ غزل نیست
داغ قناری مانده بر قلب صنوبر
چشم سحر سُر خورد بر دامان باران
خیس است بهجت گنبد دل از کبوتر

ظهور
آمدم سوی تو تا پرواز آموزی مرا
دل سپردم دست تو تا راز آموزی مرا
شاخه ی عشقی به دستم دادی از روز ازل
حال باید با ظهورت ناز آموزی مرا
از همان روزی که دل مشتاق و عاشق گشته است
هر حضور و غیبتت ابراز آموزی مرا
وقتی از جام تجلی تو نوشیدم شراب
خواستم تا فن یک سرباز آموزی مرا
کی نوای صوراسرافیل می آید به گوش
کاش باشم تا نواز و ساز آموزی مرا
می نویسم دلربا شعری که می خواند تو را
تا رموز عشق و عرفان باز آموزی مرا

ترانه
راه من و تو چه جوری از هم جدا شد
بگو کی باعثه جدایی بین ما شد
باور ندارم که تو نیستی در کنارم
باور ندارم که تو رفتی از دیارم
وقتی تو رفتی خونمون زندون غم شد
همدم تنهاییم یه دفتر و قلم شد
شبا ستاره ها منو تنها می زارن
ابرا می دونن که تو نیستی نمی بارن
احساس عاشقونه از میونِ ما رفت
وقتی تو رفتی به خدا عشق و صفا رفت
دنیا بدونِ تو برام رنگی نداره
قشنگی هاش به چشم من سنگِ مزاره
نفرین به چشمی که به عشقمون نظر داشت
همیشه از غریبه ها دلم حذر داشت
دلم خبر داشت که تو رو ازم می گیرن
دروغکی فدات می شن واست می میرن
ازت می خواستم که نری ، نری ز پیشم
نری که از رفتن تو دیونه می شم
دلم پیشِ چشمای تو شد گُل پرپر
جلوت به زانو افتادم با چشمای تر
اما تو رفتی و به من وفا نکردی
دست و دل غریبه رو رها نکردی
با یه تبسم غریبه می شی عاشق
کاش بدونن غریبه ها تو نیستی لایق

بلبلی شیدا
به باغ و راغ می گشتم ، مثال بلبلی شیدا
تو بودی نغمه خوان گُل شدی پیدا تر از پیدا
به دشت سبز چشمانت مثال آهویی مستم
رمیدم از همه عالم شدم شیدا ترین شیدا
تو قرصِ کامل ماهی که پیشت مهر ناچیز است
تویی گلواژه ی قلبم ، تویی زیباترین زیبا
چه شب هایی که بایادت نشستم تا سحر ای گُل
شبی با حافظ چشمت رسیدم تا شب یلدا
تو را می بینم و گویی برایم شور عشق استی
تویی هفت آسمان دل ، تویی لیلای من لیلا
ز هجر رویِ تو ای گُل فروغ عاطفه سوزد
تویی کاری تزین مرهم ، برای این دل سودا

دیشب نقاب دختر همسایه افتاد
از روی خورشید نگاهش ، سایه افتاد
من کودکی در کوچه های ظهر بازی
توپِ نگاهم خانه ی همسایه افتاد
زنگ دلش را می زدم من با اشاره
با یک اشاره خانه اش از پایه افتاد
باور نمی کردم که از چشمم بیافتد
حسّی که از پشت هزاران لایه افتاد
« حالا که وقت استخاره نیست جانم »
از قاب قرآن دو چشمش آیه افتاد

بانوی چشمت
خورشید می خوابد سرِ زانویِ چشمت
با ماه می رقصد گُلِ شب بویِ چشمت
با بادها سر به بیابان می گذارم
وقتی پریشان می شود گیسوی چشمت
شهدِ تمامِ رازقی ها در دهانت
طعمِ عسل دارند در کندویِ چشمت
پُر می شوم از حسِّ خوبی عاشقانه
تا می نشینم مست رودررویِ چشمت
با خود مرا تا کوه و صحرا می کشاند
وقتی فراری می شود آهوی چشمت
دریایِ من آغوش وا کُن تا بخوابم
در زیر طاق نصرت ابروی چشمت
این مرد را رسوایِ عالم می نماید
یک روز آخر نازنین بانویِ چشمت
با تشکر صمیمانه از همراهی همه ی شما خوبان
محسن سلطانی – هجران
مدیر و مسئول روابط عمومی انجمن فرهنگی ادبی سخن کاشان

استاد سید علی اصغر صائم کاشانی
رندان آسمان نوش صد ناز می فروشند
در شرقی نگاهت ، تا ناز می فروشند
رندان آسمان نوش صد ناز می فروشند
در حافظیه ی عشق ، آنانکه مست مستند
با نرگسان نازت ، شیراز می فروشند
خواهم که سر ببازم در پیش پایت اما
در پادگان عشقت ، سرباز می فروشند
لطفی دگر ندارد ، بزم ترانه سازان
کاین بد صدا حریفان ، آواز می فروشند
صهبای نور نوشد ، صائم ز جام هستی
در شرقی نگاهت ، تا ناز می فروشند
مریم السادات صائم کاشانی
قسم به عشق
من از حوالي يك كهكشان غزل هستم
ولي ز بند قوافي در اين غزل رستم
من از حوالي چشمانِ صبح مي آيم
كه بر رُخِ غزلِ انتظار يخ بستم
سكوتِ پنجره ي آسمانِ باور را
به يادِ حنجره هاي شكسته بشكستم
دلي كه دستِ تو دادم، دگر مرا دل نيست
هنوز مي دهد اين طفل، كارها دستم
به آبشارِ دو زلفت بگو قرار بگير
قسم به عشق كه در دامِ عشق پابستم
هنوز مست و خرابم در اين شراب سرا
هنوز جامِ نگاهِ تو هست در دستم
ز مريمِ غزلم صد مسيح، رقصان است
به معبدي كه تو هستي، هنوز من هستم
رحمت الله رعیت " رحمت "
ساغر نگاه
ز جام چشم مست تو همیشه مست می شوم
رها ز دام درد و غم ، به یک نشست می شوم
چو کفر زلف دلکشت به گمرهی کِشد مرا
به آفتاب چهره ات خداپرست می شوم
هزار بار اگر شوم فنا چو شمع نیمه جان
به یک دم مسیحی ات ، دوباره هست می شوم
برای کودک دلم تو بهترین ترانه ای
بیا که بی حضور تو دگر ز دست می شوم
تو ساقی محبتی ، صفای جان رحمتی
ز ساغر نگاه تو همیشه مست می شوم
حسنا محمد زاده " حسنا "
مرد دریایی
مرد طوفان زده خَم شد و کمان را برداشت
قایق انداخت به دریا دل و جان را برداشت
رفت تنها و به دریا سفر تلخی کرد
دستهایش و دو چشم نگران را برداشت
می چکید از لب خشکش عطشی تا دریا
شرجیِ قصه از او تاب و توان را بر داشت
قویِ زیبای نگاهش به دل آب نشست
با دلش جرعه ای از آب روان را برداشت
قایق خسته اش آرام به ساحل می رفت
باز طوفان شد و دریا هیجان را برداشت
تُنگش افتاد و ترک خورد ، دل آب شکست
موج در موج و دریا نوسان را برداشت
پلک هایش و دو ماهی که به خشکی افتاد
مرغ دریایی باران زده آن را برداشت
و تَرَک خورد دلش مثل دل ماهی ها
قلب این حادثه اوج ضربان را برداشت
ماه افتاد به زیر سُم ابر و جان داد
و زمین عاقبت آن گنج نهان را برداشت
موج این واقعه چون سیل خروشان با خود
آسمان را و زمین بلکه زمان را برداشت
باز کاغذ قلم حادثه بر دوش کشید
قصه ی مرد ترین مرد جهان را برداشت
علی لواف آرانی " حامد "
دیدار دوست
چشمان عاشق با شقایق آشنا شد
از آهوان دلنشینش مبتلا شد
باور نمی کردم دوباره باز گردد
با این نشانی ساقی ما رهنما شد
هرچند گُل های بهاری دلنوازند
باغ حضورش چون نسیمی جانفزا شد
راز هزاران عشق در دست نگار است
رمز نگاه دلبر ما بر ملا شد
کار رقیبان راه را دشوار می کرد
خار مغیلان بارها بر پای ما شد
دست قضا ، تقدیر زیبایی رقم زد
چشم حسودان مزاحم بر خطا شد
حامد نیاز وصل ما عطر نماز است
گُل های مریم با نیایش آشنا شد
مریم وطنی " ترنم "
حس بندگی
دیشب تمام زندگی را گریه کردم
لب تشنه بودم ، تشنگی را گریه کردم
زانو زدم در پیشگاهش سجده کردم
دل دادم و دلدادگی را گریه کردم
دیشب گناه زندگی را توبه کردم
بخشید و من شرمندگی را گریه کردم
و دور ماندم از نگاه خیس لیلا
مجنون شدم ، دیوانگی را گریه کردم
حسِّ غریبی در تنم فریاد می کرد
حسِّ قریب سادگی را گریه کردم
دیشب تمام لحظه هایم پُر شد از عشق
وقتی که حسِّ بندگی را گریه کردم
باران گرفت و اطلسی ها تازه تر شد
و با ترنّم تازگی را گریه کردم
محمد جراح " پیمان "
دنیای تنهایی
مرا یک لحظه بگذارید ، در دنیای تنهایی
که آرامش کنم احساس در ماوا ی تنهایی
گرفته زانوی غم در بغل جاری شده اشکم
برای من دگر تعبیر شد رویا ی تنهایی
ز هجر لیلی بی مهر و دور از حال عشاقی
چو مجنون گشته ام آواره در صحرا ی تنهایی
به جای شمع من می سوزم و ای ماه خواهم مُرد
ندارم بی تو یک دم طاقت شب ها ی تنهایی
بود با پادشاهی رتبه و آوازه اش یکسان
چنین باشد وقار و مسند و والا ی تنهایی
شوی با شاهد معنا یقین محرم ز تنهایی
گریزان و چه می دانی تو از معنا ی تنهایی
کنم همسایگی با عالم سر درگریبانی
گرفتم خانه تا در مُلک ناپیدا ی تنهایی
تو رفتی و خیالت هم نمی گیرد سراغ از ما
در این دنیای بیگانه شدم تنها ی تنهایی
اکرم نورانی " بهجت "
دلواپس اندیشه های سبز بودیم
گنبد به گنبد خیس بودیم از کبوتر
پرچین دل هامان شد از اشک غزل تر
رنگین کمان بودیم بعد از شعر باران
تُرد از ترنم تازه از یک حسِّ برتر
ساحل به ساحل شعر دریا می سرودیم
تا پیر دریادارمان باشد پیمبر
آغاز یک فصل پُر از امید بودیم
پایان شعر ما شد این فریاد آخر
از بسکه پیش چشممان فانوس کشتند
ما مانده ایم و داغ صد خورشید پرپر
دلواپس اندیشه های سبز بودیم
در این خزان زرد پوش درد پرور
اینجا مترسک ها به خنجر انس دارند
وز تیغشان صد قمری و گنجشک بی سر
در چشم های شاپرک حسِّ غزل نیست
داغ قناری مانده بر قلب صنوبر
چشم سحر سُر خورد بر دامان باران
خیس است بهجت گنبد دل از کبوتر
الهام رحمانی
ظهور
آمدم سوی تو تا پرواز آموزی مرا
دل سپردم دست تو تا راز آموزی مرا
شاخه ی عشقی به دستم دادی از روز ازل
حال باید با ظهورت ناز آموزی مرا
از همان روزی که دل مشتاق و عاشق گشته است
هر حضور و غیبتت ابراز آموزی مرا
وقتی از جام تجلی تو نوشیدم شراب
خواستم تا فن یک سرباز آموزی مرا
کی نوای صوراسرافیل می آید به گوش
کاش باشم تا نواز و ساز آموزی مرا
می نویسم دلربا شعری که می خواند تو را
تا رموز عشق و عرفان باز آموزی مرا
صدیقه اخوان پور " تبسم "
ترانه
راه من و تو چه جوری از هم جدا شد
بگو کی باعثه جدایی بین ما شد
باور ندارم که تو نیستی در کنارم
باور ندارم که تو رفتی از دیارم
وقتی تو رفتی خونمون زندون غم شد
همدم تنهاییم یه دفتر و قلم شد
شبا ستاره ها منو تنها می زارن
ابرا می دونن که تو نیستی نمی بارن
احساس عاشقونه از میونِ ما رفت
وقتی تو رفتی به خدا عشق و صفا رفت
دنیا بدونِ تو برام رنگی نداره
قشنگی هاش به چشم من سنگِ مزاره
نفرین به چشمی که به عشقمون نظر داشت
همیشه از غریبه ها دلم حذر داشت
دلم خبر داشت که تو رو ازم می گیرن
دروغکی فدات می شن واست می میرن
ازت می خواستم که نری ، نری ز پیشم
نری که از رفتن تو دیونه می شم
دلم پیشِ چشمای تو شد گُل پرپر
جلوت به زانو افتادم با چشمای تر
اما تو رفتی و به من وفا نکردی
دست و دل غریبه رو رها نکردی
با یه تبسم غریبه می شی عاشق
کاش بدونن غریبه ها تو نیستی لایق
مهنازالسادات رضوی " فروغ "
بلبلی شیدا
به باغ و راغ می گشتم ، مثال بلبلی شیدا
تو بودی نغمه خوان گُل شدی پیدا تر از پیدا
به دشت سبز چشمانت مثال آهویی مستم
رمیدم از همه عالم شدم شیدا ترین شیدا
تو قرصِ کامل ماهی که پیشت مهر ناچیز است
تویی گلواژه ی قلبم ، تویی زیباترین زیبا
چه شب هایی که بایادت نشستم تا سحر ای گُل
شبی با حافظ چشمت رسیدم تا شب یلدا
تو را می بینم و گویی برایم شور عشق استی
تویی هفت آسمان دل ، تویی لیلای من لیلا
ز هجر رویِ تو ای گُل فروغ عاطفه سوزد
تویی کاری تزین مرهم ، برای این دل سودا
وحید کویری " کویری "
نقاب
دیشب نقاب دختر همسایه افتاد
از روی خورشید نگاهش ، سایه افتاد
من کودکی در کوچه های ظهر بازی
توپِ نگاهم خانه ی همسایه افتاد
زنگ دلش را می زدم من با اشاره
با یک اشاره خانه اش از پایه افتاد
باور نمی کردم که از چشمم بیافتد
حسّی که از پشت هزاران لایه افتاد
|
|
« حالا که وقت استخاره نیست جانم »
از قاب قرآن دو چشمش آیه افتاد
محسن ساطانی " هجران "
بانوی چشمت
خورشید می خوابد سرِ زانویِ چشمت
با ماه می رقصد گُلِ شب بویِ چشمت
با بادها سر به بیابان می گذارم
وقتی پریشان می شود گیسوی چشمت
شهدِ تمامِ رازقی ها در دهانت
طعمِ عسل دارند در کندویِ چشمت
پُر می شوم از حسِّ خوبی عاشقانه
تا می نشینم مست رودررویِ چشمت
با خود مرا تا کوه و صحرا می کشاند
وقتی فراری می شود آهوی چشمت
دریایِ من آغوش وا کُن تا بخوابم
در زیر طاق نصرت ابروی چشمت
این مرد را رسوایِ عالم می نماید
یک روز آخر نازنین بانویِ چشمت
با تشکر صمیمانه از همراهی همه ی شما خوبان
محسن سلطانی – هجران
مدیر و مسئول روابط عمومی انجمن فرهنگی ادبی سخن کاشان

با این همه استعاره
بازآ که بی چشمت امشب ، روشن نبینم جهان را
برق نگاهی که داری ، رخشان کند کهکشان را
با چشمکی عارفانه ، بر بام هستی گذر کن
تفسیر کن با نگاهی ، میخانه ی بی نشان را
تا آن که زنجیر مهرت ، پای نیازم ببندد
دامی بکن دانه ات را ، تابی بده گیسوان را
خورشید و ماه و ستاره ، تا آن که دورت بگردند
دوری بزن کهکشان را ، سیری بکن آسمان را
هر سو که پا می گذاریم ، دل را به دستت سپاریم
کاری به کارش نداریم ، دوران نامهربان را
برق نگاهت ستاره ، ریزد به هر سو شراره
با این همه استعاره ، رقصان کنی بی کران را
دل هست و دلدار و صائم ، عشق است و خورشید قائم
زلفش کمندی که دائم ، بر دل سپارد کمان را

خنده ی فانوس
به سُکر گاه معانی پیاله گردان بود
به خط هفتم پیمانه ، پیر پیمان بود
زدند جرعه ز جامش هزار هندی گوی
به سُکر گاه معانی پیاله گردان بود
سخن به وسعت دریای بیکران می گفت
و آسمان خیالش ستاره افشان بود
به رقص ناز غزالان دشت هر غزلش
هزار آهوی خوش خط و خال ، حیران بود
کلام سُست حریفان یاوه گو چون گوی
زبان محکم آن نکته سنج ، چوگان بود
ز خشم خیره سران یک نفس نشد خاموش
شبیه خنده ی فانوس پیش توفان بود
ز کیش طبع روانش سخن سرایان مات
به کارزار سخن یکه تاز میدان بود
کسی که معجزه می کرد در سخن رحمت
به طور سبز تغزل ، کلیم کاشان بود

ستاره ی دنباله دار
و تو ستاره ی دنباله دار من هستی
و خواب دیده ام امشب کنار من هستی
و باز ساعت و فکر فرار عقربه ها
شبیه ثانیه در انتظار من هستی
اگر چه دست خودم نیست ، بیقرارم باز
و صادقانه بگویم قرار من هستی
دو روز مانده به باران و آسمان ابریست
بیا ببار که ابر بهار من هستی
و یک قدم به نگاهت دلم جوانه زده
بیا که روشنی چشم تار من هستی
و قطره قطره چکیدم به روی ثانیه ها
ولی هنوز نگفتی که یار من هستی
به لوح خاطر من جاودانه می مانی
و عاشقانه ترین یادگار من هستی

ای برافراشته قامت به بلندای غزل
ای مسیحی که شدی بند چلیپای غزل
آبشار شرف از رود نگاهت جاری
موج گیسوی تو و شانه ی دریای غزل
قلم آینه کی رسم کند یوسف دل
مست چشمان تو شد چشم زلیخای غزل
آتش دغدغه ها سوخت دل مرده ی ما
زنده کن مُرده ی ما را به مسیحای غزل
سینه ها آینه ها تان ز چه شد غرق غبار
پاک کن ابر طرب سینه چو سینای غزل
ساقی عاطفه ها جام وفا را بنواز
مست کن ساغر ما را تو به مینای غزل
نفریبید دل آینه ها را به ریا
پاک باشیم چو شبنم چمن آرای غزل
خنجر سرخ زبان را مکِش و غنچه مکُش
سینه چاکیم چنان لاله به صحرای غزل
می رود قافله ی عمر به صحرای بلا
کاروان دل و ما سر همه در پای غزل
بهجت این کودک دل را به دبستان ولا
قامت افراشته کن مست تولای غزل

میلاد مولود کعبه
اگر آغوش گُل بر مقدم جان باز می بینی
و دل بر ساحل آرام آن دمساز می بینی
ز بام آفرینش هاتفی از نور نی آید
که چشم آسمان بر کعبه را هم باز می بینی
اگر با چشم دل بر کوثر نابش نظر باشد
نیاز دردمندان همره این راز می بینی
و امشب تار دل را می نوازد مریمی دیگر
و عیسی در جمالش جلوه ای از ناز می بینی
جهانی با قدومش مست معنا می شود زیرا
در این میخانه هم عشقی حقیقت ساز می بینی
ولایت را به قامت شاهدی چون سرو می آید
قیامت را برای قامتش انباز می بینی
و حامد عاقبت شیدای آن نور جهانی شد
که اینک با وصالش فرصت پرواز می بینی

شقایق وار در مینای مریم
تمام روز پنهان گریه کردم
به دور از چشم یاران گریه کردم
چونان آهوی سرگردان تنها
رمیدم در بیابان گریه کردم
غبار دیده را با اشک شستم
ولب بر قلب ویران گریه کردم
به چشمانی پر از رنگ گل سرخ
و چون ابر بهاران گریه کردم
و فریادی کشیدم از سر درد
سکوتم را چو باران گریه کردم
نمی شد تا بگیرم در بر او را
کنار عکس بی جان گریه کردم
به تیر هجر او از پا فتادم
ولی افتان و خیزان گریه کردم
شمیم یاد او در خانه پیچید
بر آشفتم دو چندان گریه کردم
چو مرغی کز نفس افتاده باشد
ز هجر روی جانان گریه کردم
غم آزادی اش دل را قفس کرد
نشستم کنج زندان گریه کردم
شقایق وار در مینای مریم
شکستم سخت ، آسان گریه کردم
ترنم رفت و با یادش چکیدم
تمام روز پنهان گریه کردم

عشق یار
در فراقش سیل خون از دیده می بارم هنوز
با دل غمدیده ام گوید گرفتارم هنوز
همچو بلبل در گلستان تغزل پر کشم
گویدم من چون گلی در پیش تو خارم هنوز
خواستم تا از در لطف و کَرم یارش شوم
گفت بربندید دولت من جهاندارم هنوز
گفتمش خونم مریز از جان و دل مهتاب من
گفت باشد با دلت صد کار می دارم هنوز
لطف و مهر و سایه ی عمرش خدایا کم مباد
از غم بی مهریش گویم دل آزارم هنوز
عمر من رفت و غم دوری تو جانم گرفت
در میان گنجه ی عشقت خزاندارم هنوز
ماهتابم هستی و با من فروغ آرزوست
صد گله دارم ولی از کینه بیزارم هنوز

فروغ روزگاران
ای فروغ چشمه ساران مادرم
در طراوت باغ باران مادرم
در محبت آفتاب جان فروز
در شکوفایی بهاران مادرم
در شجاعت در صلابت در امید
از تبار سر بداران مادرم
در نیایش چشمه ی چشمان تو
هم طراز آبشاران مادرم
چون شقایق داغ ها داری به دل
ای چراغ لاله زاران مادرم
شعر مهشید است ناقابل تو را
ای فروغ روزگاران مادرم

خانه ی دوست
من اینجا کنج دنج خانه ی دوست
که هر آن این نگاهم تشنه ی اوست
و یار من نگاهش سبز و گیراست
و گیر چشم من آن چشم آهوست
چه حوری زاده است این مرد خاکی
در آغوشش زمین سرسبز و نیکوست
و لب هایش چنین شیرین نباتی
نسیم ناز گیسویش که جادوست
بهشتی کز در و دیوار خانه
بریزد با گل و سنبل چه خوشبوست
من اینجا شاد و سرمست و غزل خوان
من اینجا کنج دنج خانه ی دوست







