« غزل نوبهار»
بیا به خانه ی سبز بهار برگردیم
به ساحت چمن و لاله زار بر گردیم
بیا به میکده ی عاشقان سری بزنیم
به خُم سرای طرب خیز یار بر گردیم
به فینِ خاطره تیغی زنیم بر رگِ عشق
امیر وار به قصر نگار بر گردیم
به باغشاهِ محبت ، که عشق فواره است
دوباره با غزلِ نوبهار بر گردیم
به پاس رویش این چشمه سار بر گردیم
کنون که صائم شهر است هم پیاله ی عشق
به بارگاه غزل ، روزه دار بر گردیم

شکار کن که نگردی شکار در جنگل
که هست ببر فزون از هزار در جنگل
قدم قدم سر راه تو دام می روید
و بومیان که شده استتار در جنگل
به گردن تو گذارند هر گناهی هست
به پا کنند برای تو دار در جنگل
فریب خنده ی گل های رنگ رنگ مخور
نشسته در بر هر غنچه ، خار در جنگل
مگیر دست به هر شاخه بهر استمداد
که زخم می خوری از نیش مار در جنگل
برای اینکه نگردی اسیر خفاشان
همیشه باش به فکر فرار در جنگل
به زوزه های شغالان پیر می ماند
صدای درهم سوت قطار در جنگل
کسی به داد دل بی قرار من نرسید
کشید هرچه دل من هوار در جنگل
پلنگ خشم نشان را نشان رحمت نیست
شکار کن که نگردی شکار در جنگل

شبی که ناگهان دلم به سمت کوچه باز شد
شبی که خاطرات ما کمی شبیه راز شد
قسم به کوچه ی شما ، قسم به پیچ مبهمش
کویر ساده ی دلم چه ساده حقه باز شد
بهشت پشت بامتان نشسته در کنارمان
و حرف آخر دلت برای من نیاز شد
بریدم از شعاع تو شکست قطر عاطفه
دو دست پر غرور تو مجددا دراز شد
اذان صبح عاشقان که لحظه ی نیاز بود
به گوش جانمان رسید و موقع نماز شد
بهشت خاطرات من درون سفره ی دلم
و پیکی از لبانتان ، لبی که چاره ساز شد
و شب به فکر ماجرا و صبح فکر رفتنم
شبی که ناگهان دلم به سمت کوچه باز شد
« کوچه های بی کسی...»
بر کوچه های بی کسی مان در کشیدم
تا اوج آبی های فردا پر کشیدم
باور نمی کردم بدون تو ، پریدم
بر روی اوهامم کمی باور کشیدم
چشمان تو باور نمی کرد این غزل را
چشمان بی احساستان را تر کشیدم
شاید غزل هایم کمی آبی نبودند
آقا ! اجازه این غزل از بر کشیدم
حالا شروع بیت اول می نویسم
در کوچه های بی کسی مادر کشیدم

ای شاهد غزل ز غزالان روزگار
ای رانده از می و طرب و چشم انتظار
در شهر عشق موسم عطر تو جانفزاست
ای نغمه خوان قصه ی شیرین روزگار
در باغ زلف دل چمنی از تو می برند
ای آشنای دل به طرب خانه ی بهار
ای شاهد گل و طرب آرای روی جان
این زلف و این کرشمه و این جوی و این کنار
این چشمه ی وصال تو را آشنا کند
زآن مطرب و هزار غزلخوان بی قرار
ای تاب زلف تو ز فروغ چمن سخن
ای بهترین سلاله ی شیرین کوی یار
بر جویبار فصل چمن نغمه ی دل است
این آشنا و فرصت دیدار بی شمار

اینجا شعار عاطفه ها چاره ساز نیست
عاشق به روز حادثه ها بی نیاز نیست
وقتی سرود عشق مداوا نمی کند
اشعار عشق و عاطفه ها کارساز نیست
اکسیر معرفت به محبت حواله شد
چون راهپوی فلسفه ها امتیاز نیست
عاشق به حُسن عاقبت اندیشه می کند
راهش به سوی یار کم از رمز و راز نیست
دُردی کش زمانه ز پیمانه غافل است
میخانه بهر خام به یک لحظه باز نیست
بنیان دل ز جلوه ی زیبای دلبر است
با کعبه آن حریم خدا ، همطراز نیست
«حامد» شراب عاطفه در جام دل بریز
اینجا شعار عشق و وفا چاره ساز نیست

شهر من کاشان است
شهر دانایی و نور
شهر شیدایی و شور
شهر یاران قدیم
شهر سهراب و صبا
شهر استاد سخن
«صائمِ» عاطفه ها
شهر من کاشان است
کوچه ی کودکی ام درب یلان
کوچه ی خاطره ها
کوچه ی مهر و وفاست
کوچه ی عشق و صفا
کوچه ی لطف خداست
شهر من کاشان است
شهر دانایی و نور
شهر شیدایی و شور
شهر یاران قدیم
شهر سهراب و صبا
شهر استاد سخن
«صائمِ» عاطفه ها
شهر من کاشان است
شهر من کاشان است...

عاقبت آیینه را خواهم شکست
آن غبار کینه را خواهم شکست
مثل حسِّ مبهمی در یک فرار
حسرت دیرینه را خواهم شکست
سینه ام می سوزد از درد فراق
درد و رنج سینه را خواهم شکست
باز هم در حسرت چشمان یار
بغض هر آدینه را خواهم شکست
عشق در سی ساله ی عمرم نشد
معبد گنجینه را خواهم شکست
عمر ما کوتاه باشد ، لاجرم
قامت آئینه را خواهم شکست

وقتی که همدم تو بجز غم نمی شود
حتی غزل برای تو همدم نمی شود
این روزها ز دست خودم هم فراریم
که هیچ کس بغیر تو محرم نمی شود
حتی کنار من که نشستی... خدای من!
یک ذره بار دوری تو ، کم نمی شود
با چشم های خیسِ خودت آتشم مزن
این خاک گِل اگر شود آدم نمی شود
مگذار سر به شونه ی لرزان من عزیز
این برگِ رویِ آب که محکم نمی شود
مانند روز و شب همه ی عمر کار ما
دنبال هم دویدن است ... و باهم نمی شود !!!

استاد صائم کاشانی ِ ریاست انجمن ادبی سخن کاشان
« غزل نوبهار»
بیا به خانه ی سبز بهار برگردیم
به ساحت چمن و لاله زار بر گردیم
بیا به میکده ی عاشقان سری بزنیم
به خُم سرای طرب خیز یار بر گردیم
به فینِ خاطره تیغی زنیم بر رگِ عشق
امیر وار به قصر نگار بر گردیم
به باغشاهِ محبت ، که عشق فواره است
دوباره با غزلِ نوبهار بر گردیم
زلالِ زمزم دل ، چشمه ی سلیمانی است
به پاس رویش این چشمه سار بر گردیم
کنون که صائم شهر است هم پیاله ی عشق
به بارگاه غزل ، روزه دار بر گردیم
رحمت الله رعیت «رحمت» ؛
شکار کن که نگردی شکار در جنگل
که هست ببر فزون از هزار در جنگل
قدم قدم سر راه تو دام می روید
و بومیان که شده استتار در جنگل
به گردن تو گذارند هر گناهی هست
به پا کنند برای تو دار در جنگل
فریب خنده ی گل های رنگ رنگ مخور
نشسته در بر هر غنچه ، خار در جنگل
مگیر دست به هر شاخه بهر استمداد
که زخم می خوری از نیش مار در جنگل
برای اینکه نگردی اسیر خفاشان
همیشه باش به فکر فرار در جنگل
به زوزه های شغالان پیر می ماند
صدای درهم سوت قطار در جنگل
کسی به داد دل بی قرار من نرسید
کشید هرچه دل من هوار در جنگل
پلنگ خشم نشان را نشان رحمت نیست
شکار کن که نگردی شکار در جنگل
وحید کویری
شبی که ناگهان دلم به سمت کوچه باز شد
شبی که خاطرات ما کمی شبیه راز شد
قسم به کوچه ی شما ، قسم به پیچ مبهمش
کویر ساده ی دلم چه ساده حقه باز شد
بهشت پشت بامتان نشسته در کنارمان
و حرف آخر دلت برای من نیاز شد
بریدم از شعاع تو شکست قطر عاطفه
دو دست پر غرور تو مجددا دراز شد
اذان صبح عاشقان که لحظه ی نیاز بود
به گوش جانمان رسید و موقع نماز شد
بهشت خاطرات من درون سفره ی دلم
و پیکی از لبانتان ، لبی که چاره ساز شد
و شب به فکر ماجرا و صبح فکر رفتنم
شبی که ناگهان دلم به سمت کوچه باز شد
« کوچه های بی کسی...»
بر کوچه های بی کسی مان در کشیدم
تا اوج آبی های فردا پر کشیدم
باور نمی کردم بدون تو ، پریدم
بر روی اوهامم کمی باور کشیدم
چشمان تو باور نمی کرد این غزل را
چشمان بی احساستان را تر کشیدم
شاید غزل هایم کمی آبی نبودند
آقا ! اجازه این غزل از بر کشیدم
حالا شروع بیت اول می نویسم
در کوچه های بی کسی مادر کشیدم
مهنازالسادات رضوی «فروغ» ؛
ای شاهد غزل ز غزالان روزگار
ای رانده از می و طرب و چشم انتظار
در شهر عشق موسم عطر تو جانفزاست
ای نغمه خوان قصه ی شیرین روزگار
در باغ زلف دل چمنی از تو می برند
ای آشنای دل به طرب خانه ی بهار
ای شاهد گل و طرب آرای روی جان
این زلف و این کرشمه و این جوی و این کنار
این چشمه ی وصال تو را آشنا کند
زآن مطرب و هزار غزلخوان بی قرار
ای تاب زلف تو ز فروغ چمن سخن
ای بهترین سلاله ی شیرین کوی یار
بر جویبار فصل چمن نغمه ی دل است
این آشنا و فرصت دیدار بی شمار
علی لواف آرانی « حامد » ؛
اینجا شعار عاطفه ها چاره ساز نیست
عاشق به روز حادثه ها بی نیاز نیست
وقتی سرود عشق مداوا نمی کند
اشعار عشق و عاطفه ها کارساز نیست
اکسیر معرفت به محبت حواله شد
چون راهپوی فلسفه ها امتیاز نیست
عاشق به حُسن عاقبت اندیشه می کند
راهش به سوی یار کم از رمز و راز نیست
دُردی کش زمانه ز پیمانه غافل است
میخانه بهر خام به یک لحظه باز نیست
بنیان دل ز جلوه ی زیبای دلبر است
با کعبه آن حریم خدا ، همطراز نیست
«حامد» شراب عاطفه در جام دل بریز
اینجا شعار عشق و وفا چاره ساز نیست
مهشید تجلیان « مهشید »
شهر من کاشان است
شهر دانایی و نور
شهر شیدایی و شور
شهر یاران قدیم
شهر سهراب و صبا
شهر استاد سخن
«صائمِ» عاطفه ها
شهر من کاشان است
کوچه ی کودکی ام درب یلان
کوچه ی خاطره ها
کوچه ی مهر و وفاست
کوچه ی عشق و صفا
کوچه ی لطف خداست
شهر من کاشان است
شهر دانایی و نور
شهر شیدایی و شور
شهر یاران قدیم
شهر سهراب و صبا
شهر استاد سخن
«صائمِ» عاطفه ها
شهر من کاشان است
شهر من کاشان است...
مریم وطنی « ترنم » ؛
عاقبت آیینه را خواهم شکست
آن غبار کینه را خواهم شکست
مثل حسِّ مبهمی در یک فرار
حسرت دیرینه را خواهم شکست
سینه ام می سوزد از درد فراق
درد و رنج سینه را خواهم شکست
باز هم در حسرت چشمان یار
بغض هر آدینه را خواهم شکست
عشق در سی ساله ی عمرم نشد
معبد گنجینه را خواهم شکست
عمر ما کوتاه باشد ، لاجرم
قامت آئینه را خواهم شکست
محسن سلطانی « هجران» ؛
وقتی که همدم تو بجز غم نمی شود
حتی غزل برای تو همدم نمی شود
این روزها ز دست خودم هم فراریم
که هیچ کس بغیر تو محرم نمی شود
حتی کنار من که نشستی... خدای من!
یک ذره بار دوری تو ، کم نمی شود
با چشم های خیسِ خودت آتشم مزن
این خاک گِل اگر شود آدم نمی شود
مگذار سر به شونه ی لرزان من عزیز
این برگِ رویِ آب که محکم نمی شود
مانند روز و شب همه ی عمر کار ما
دنبال هم دویدن است ... و باهم نمی شود !!!







