تبليغاتX
انجمن فرهنگی ادبی سخن کاشان
شعر و ادبیات و آرایه های ادبی و نقد اشعار

سرآغاز سخن غزلي از استاد صائم كاشاني

رياست انديشمند انجمن ادبي سخن كاشان

 

 

 

با عنوان «رندان آسمان نوش، صد راز مي فروشند»

 

در شرقي نگاهت، تا ناز مي فروشند

رندان آسمان نوش، صد راز مي فروشند

در حافظيه ي عشق، آنان كه مستِ مستند

با نرگسانِ نازت، شيراز مي فروشند

خواهم كه سر ببازم، در پيشِ پايت اما

در پادگانِ عشقت، سرباز مي فروشند

لطفي دگر ندارد، بزم ترانه سازان

كاين بد صدا حريفان، آواز مي فروشند

صهباي نور نوشد، صائم ز جامِ هستي

در شرقي نگاهت، تا ناز مي فروشند

 

 

 


 

(مريم)

شاعره ي ارجمند سركار خانم مريم السادات صائم كاشاني

معاونت فرهنگي انجمن ادبي سخن كاشان

 

قسم به زلفِ غزل ...

 

ز چلچراغِ غزل، كوچه ها چراغاني است

و عشق، مثلِ شترهاي عيدِ قرباني است

بيا كه جار زند دل تمامِ نام تو را

قسم به زلفِ غزل، آخرِ پريشاني است

دوباره كوچه ي خورشيد پُر شد از مهشيد

به جشنواره ي چشمت، ستاره مهماني است

غزل به سبكِ عراقي سروده ام، هرچند

غزالِ عاطفه نوشم، غزالِ كاشاني است

غزل ز خطه ي سهراب باز مي جوشد

و باز درب عطا هست و دل چراغاني است

و باز بوي گلستانه مي دهد شعرم

و اردهالِ غزل تا چنار، باراني است

و مريمِ غزلِ من، دوباره مي خندد

و روزه دارِ غزل را غزالِ عرفاني است

 

 

 


 

 

(رحمت)

شاعر نازك انديش جناب آقاي رحمت الله رعيت

عضو عالي قدر هيأت مركزي انجمن ادبي سخن كاشان

 

دود چراغ خورده به زانو درآورد

 

شاعر به نظم آورد احساس و ايده را

گاهي غزل سرايد و گاهي قصيده را

آن كس امتياز ندارد به مُلكِ شعر

تحقير مي كند «سخنِ» برگزيده را

دودِ چراغ خورده به زانو درآورد

مدرك گراي مدّعيِ سُست ايده را

بايد به دستِ تجربه تابيد گوششان

اين بچه هاي تازه به دوران رسيده را

از زخم هاي كاريِ دل مي توان شناخت

شمشيرِ آتشين نفسِ آبديده را

آنان كه دل به تيرگي شب سپرده اند

باور نمي كنند طلوعِ سپيده را

كاري به كيشِ فرقه گرايان نداشتيم

تحميل كرده اند به ما اين عقيده را

آيينه هر چه ديد، همان را نشان دهد

وا كن به خنده، چهره ي در هم كشيده را

رحمت غزالِ دشتِ غزل را رها مكن

مشكل توان گرفت غزالِ رميده را

 

 

 


 

 

(حُسنا)

شاعره ي ارجمند سركار خانم حُسنا محمدزاده

عضو عالي قدر انجمن ادبي سخن كاشان

 

تقديم به بانوي دو عالم حضرت فاطمه (س)

ياس كبود

 

تا آسمان ها مي رود موجِ صدايم

وقتي كه مي نالم براي آه و دردت

وقتي كه چشمانم هواي گريه دارد

وقتي كه مي ميرم براي روي زردت

 

پاييز در جانم نشسته از غم تو

ابري شده امشب دوباره آ‌سمانم

از هجرِ رويت دفتر دل برگ ريز است

باراني و سرد است فصل ديدگانم

 

در كوچه هاي دفترم عطر تو جاريست

گشته مدادم پاي تا سر غرقِ احساس

بر گونه ي شعرم نشسته اشكِ حسرت

امشب جدا گشته ز شاخه يك گل ياس

 

امشب تمام بيت هايم ارغواني ست

رنگ كبوديّ ِ رخِ سيلي نشانت

رنگ تمام لاله هاي پرپر از غم

پر مي كشد امش دلم تا آسمانت

 

خون مي چكد از واژه ها وقتي مدادم

از دردِ پهلوي شكسته مي نويسد

از پونه هاي داغدار و غم گرفته

از اشك نرگس هاي خسته مي نويسد

 

زخمي به روي سينه ي شعرم نشسته

آتش به جان دفترم مي بارد امشب

جا مانده شعرم لابه لاي آتش و خون

در دفتر دل بذرِ غم مي كارد امشب

 

هرچند از اعماق جان و دل نوشتم

شرمنده ي روي كبودت گشتم آخر

يك قطره از درياي دردت گشت تصوير

يك قطره ماند و برگ هاي زرد دفتر

 

 


 

 

(بهجت)

شاعره ي ارجمند سركار خانم اكرم نوراني

عضو عالي قدر انجمن ادبي سخن كاشان

 

افسانه ي افسون

 

بر سر درِ ايوانِ تو خونرنگ نوشتند

اين خاكي به مي در قدحِ لاله سرشتند

اي واژه ي شيرين غزل خسرو خوبان

بر سردرِ بستانِ تو افلاك چو خشتند

گر سوخته در دوزخِ غم خرمنِ جان ها

عشاقِ تو معشوقه ي ابرار بهشتند

آيينه ي روي تو اگر سنگ نشان است

آيينه رُخان در رهِ تو آيينه هشتند

تا شمعِ عطش سوخت به بزمِ لبِ لعلت

بر خرمنِ پروانه به جز شعله نكشتند

در كو ره داغ جگرت سوخت دل سنگ

بر آيينه ي آب، تو را تشنه نوشتند

دل سفته به دُرّ ِ غمِ تو، بهجت محزون

وين تار به افسانه ي افسون تو رشتند

 

 

 


 

(ترنّم)

شاعره ي ارجمند سركار خانم وطني

عضو عالي قدر انجمن ادبي سخن كاشان

 

دو قدم مانده به صبح

 

دو قدم مانده به صبح

من به مهمانيِ لبخندِ خدا خواهم رفت

از ميِ چشم، وضو خواهم ساخت

و غبار از تنِ خود، خواهم شُست

زيرِ پرچينِ سكوت

غزلي خواهم خواند

به بلنداي نياز

و تُهي از غم و اندوهِ جهان خواهم شد

 

دو قدم مانده به صبح

با صداي گنجشك

در كنارِ گل ميخك، مريم

در كنارِ گل سرخ

روي سجّاده ي عشق

و به ياد سهراب

غزلي خواهم خواند

 

دو قدم مانده به صبح

سجده ي شكر به جاي همگان خواهم رفت

و دلم را پُرِ از يادِ خدا خواهم كرد

دو قدم مانده به صبح ...

دو قدم مانده به صبح ...

 


  

 

(مهشيد)

شاعره ي ارجمند سركار خانم مهشيد تجليان

عضو عالي قدر انجمن ادبي سخن كاشان

 

درس محبت

نداري گر محبّت، كيستي تو؟

بدونِ مهرباني چيستي تو؟

جهاني زنده باشد از محبت

كه بي مهر و محبت نيستى تو

چگونه بي محبت مي توان زيست؟

چگونه بي محبت زيستي تو؟

گر آموزي به جان درسِ محبت

سزاوارِ هزاران بيستي تو

اگر داري محبت همچو مهشيد

بگو با من عزيزم كيستي تو؟

 

 

 


 

(حامد)

شاعر ارجمند جناب آقاي مهندس علي لواف

عضو انجمن ادبي سخن كاشان

 

مهر و ماه سخن

 

در آسمانِ ادب با اشاره خواهم گفت

به جمع انجمن از يك ستاره خواهم گفت

و در طلوعِ غزل هاي ناب او فردا

ز چشمه هاي محبت، دوباره خواهم گفت

و مهر و ماهِ سخن جلوه مي كند امروز

و نكته اي ست كه با استعاره خواهم گفت

كنون به باغ تجلّي كه گل تماشايي ست

براي خاطرِ دل از بهاره خواهم گفت

ز حامد اين غزلِ مهر و ماه مي ماند

كه از هزارِ سخن با اشاره خواهم گفت

 

 


 

 

(تبسم)

شاعره ي ارجمند سركار خانم صديقه اخوان پور

عضو عالي قدر انجمن ادبي سخن كاشان

 

     ***

مهشيد، زلالِ چشمِ بارانيِ ما

آيينه ي كهكشانِ عرفانيِ ما

خورشيدِ سپهرِ دانش و فضل و كمال

استادِ سخن، صائم كاشاني ما

      ***

استاد سخن چو شعرِ او را آراست

ديدم كه كلامِ او بسي روح فزاست

گفتم كه هر آن كه گشت شاگردِ سخن

اين گونه كلامِ او قشنگ و زيباست

 

 


 

 

(الهام)

شاعره ي ارجمند سركار خانم الهام رحماني

عضو عالي قدر انجمن ادبي سخن كاشان

 

انتظار ديدار

 

تمام زندگي من، شده عشقي اهورايي

دو چشمم منتظر مانده به راهِ تو كه بازآيي

براي ديدنت آقا، دل و جانم شده بي تاب

چو مي دانم نگاهِ توست آغازِ شكوفايي

شده اين صبر طولاني براي اين دلِ كوچك

بيا اي نازنين يارم، به پاداشِ شكيبايي

زمين انگار در خواب است، بازآ نور تابنده

بيا گرمي دل ها باش در دورانِ تنهايي

ربودي دلربا دل را، شده دل مبتلاي تو

دلم اي نوگلِ نرگس، پُر از شور است و شيدايي

نواي صور اسرافيل را در گوشِ عالم ريز

پس از اين غيبتِ كبرا، نگشته وقت پيدايي؟

 

 


  

 

شاعره ي ارجمند سركار خانم عصاري

عضو عالي قدر انجمن ادبي سخن كاشان

 

 

و باز تقويم ورق خورد

چهارده خرداد شصت و هشت

دريا خروشيد

و كوه ها از غمش كمر خَم كردند

ستاره ها دست چينِ اشك هاي مردمي شدند

 كه دلشان خون بود

مردي كه سادگي اش مثل باران بود

و افتادگي اش مثل رنگين كمان

او پَر گشود و خاطره ها را

تا هميشه با يادش داغدار كرد

رحمت خدا بر او باد

 

 


  

 

(فروغ)

شاعره ي ارجمند سركار مهناز السادات رضوی

عضو عالي قدر انجمن ادبي سخن كاشان

 

یاد یار ...                                                                                          

 

دیگر دلم ز بلبل و باغ و سحر نگفت

 

راز سکوت خویش به گوش سفر نگفت

 

 

مجنون به باغ آمد و لیلی به دشت عشق

 

افتاد خسته جان ز اهورا خبر نگفت

 

 

آتش به جان و سینه ی سیناییش زدند

 

از ناله های خویش به هر رهگذر نگفت

 

 

آتش به جان خسته ی خود می زند دریغ

 

از راز آتشین دلش با سحر نگفت

 

 

یک قطره اشک بر دهن یک صدف چکید

 

در بحر عشق گوهر کامش خبر نگفت

 

 

رازت مگوی با کس و ناکس فروغ دل

 

محتاج خلق نیست آنکه غمش با دگر نگفت

 


 

و اما در پايان نيز غزلي تقديم مي دارم از تازه سروده هاي خويش با عنوان:

 

 

 

آهای خاطره ی خوبِ تا اَبَد با من

 

و سیبِ سرخِ همیشه نچیده حتّی من

 

 

عروسِ خاطره های به آرزو نزدیک

 

دو گام فاصله داری به انتها ، تا من

 

 

تمامِ شهر تو را عاشقانه می خواهند

 

تمامِ شهر ، بگو نه ، بگو که تنها من

 

 

تو خطِّ فاصله من ، این حصار را بشکن

 

که تیشه دست تو افتاده است اما من

 

 

شبیه سخت ترین سنگ کوه غم هستم

 

که یا بمان و مرو ، خُرد می شوم یا من ...

 

  

محسن سلطاني

 

مسؤول روابط عمومي برادران انجمن

 

و مدير وبلاگ انجمن ادبي سخن

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 1:55  توسط روابط عمومی  |