سرآغاز فصل رویش و نوروز باستانی مبارک باد ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 22:37  توسط روابط عمومی

به نام خداوند ایثار و عشق
وسلام ؛
با گلچینی از اشعار خوانده شده در یکی دیگر از جلسات هفتگی انجمن ادبی سخن کاشان
در محضر پُر مهر شما خوبان عالی قدر هستیم و بیصبرانه منتظریم بشنویم گُل واژه های
نظرات ارزشمندتان را ...
هماره چشم به راهتان هستیم ...
ارادتمند
محسن سلطانی «هجران»
مدیر وبلاگ انجمن ادبی سخن کاشان
*************************************************************
« همیشه معتکف مسجد نگاه توام » ، عنوان غزلی است از استاد صائم کاشانی
ریاست محترم و متذوّق انجمن ادبی سخن کاشان
به قاب دیده ی دل ، ای ستاره جا داری
فروغِ عشقی و خورشید در قبا داری
حضور سبز نمازت ، طلوعِ برکه ی نور
و در قنوت قناعت ، ترانه ها داری
قیامِ قامتِ شیداییت اهورایی است
قیامتی است که با یار آشنا داری
و از قبیله ی نوری ، ز نسل نرگس و یاس
شمیمِ خاطره از ساقی صفا داری
امینِ جام ترازانِ آشنا باور
و پیرِ میکده ای ، جُرعه در دعا داری
دلت چو خانه ی خورشید و بیکران دریاست
چه انتظار از این رودخانه ها داری؟!
مَلک ، به فُلکِ فَلک ، چفیه ی تو را بوسد
که عِقدِ عاطفه ، بر گردن ولا داری
همیشه معتکفِ مسجد نگاهِ توام
و روزه دارِ سخن را ، به دیده جا داری
*************************************************************
« شیشه ی دل » عنوان غزلی است از استاد « رحمت » عزیز
عضو انجمن ادبی سخن کاشان
چه خوش به چنگِ دلم ، چنگ می زنی ، ای دوست
نشسته ای و خوش آهنگ می زنی ، ای دوست
توان زخمه به تار دلم نمی باشد
به این شکسته چرا چنگ می زنی ، ای دوست
کنون که خسته دلم از نکوهش یاران
چرا به شیشه ی دل ، سنگ می زنی ، ای دوست
به خون کشیده دلم را خدنگ مژگانت
چه شد که باز ، دم از جنگ می زنی ، ای دوست
اگر به لوح دلم بنگری شگفتی هاست
هزار طعنه به ارژنگ می زنی می زنی ، ای دوست
به شوق آمده مرغ ترانه ساز دلم
که با نوای طرب چنگ می زنی ، ای دوست
دلم شکسته و شادم که گاهی از رحمت
سری به عاشق دلتنگ می زنی ، ای دوست
*************************************************************
شاعره ی ارجمند سرکار خانم سارا باختر
عضو انجمن ادبی سخن کاشان
خورشید پشتِ کوهها جا مانده امروز
و آسمان انگار تنها مانده امروز
رنگِ تمامِ داغ های بی شقایق
در وسعتِ خاموشِ صحرا مانده امروز
شب با تمامِ خاطرِ محزون ِ زینب
در حسرتِ آیینه تنها مانده امروز
رفتند شب بوها به استقبال خورشید
حِسِّ جنون در شعرِ لیلا مانده امروز
گُلواژه های فصلِ عاشورای زینب
در مثنوی کربلا ها مانده امروز
مهتاب در تکبیرهای پُر شکایت
در انتظار صبحِ فردا مانده امروز
*************************************************************
غزل و ترانه ای از شاعره ی ارجمند سرکار خانم حُسنا محمد زاده « حُسنی »
عضو انجمن ادبی سخن کاشان
غزل : تاول هجران
بر پای قلبم تاول هجران نشسته
در سینه صدها درد بی درمان نشسته
تو رفتی و در آسمان دیدگانم
ابری که دارد حسرت باران نشسته
آتش کشانده بر تمامِ لحظه هایم
زخمی که از هجران تو بر جان نشسته
می بارد از چشم غزل هایم ستاره
بی ماه من شب بی سر و سامان نشسته
شعرم اسیر واژه های بی قراری است
در بیت هایم شور بی پایان نشسته
بی ماه رویت آسمانِ دیده ابری است
بر قلب حُسنا آتشِ هجران نشسته
ترانه : دیگه یک ستاره پیدا نمیشه ...
تویِ آسمونِ قلبت واسه من
حتی یک ستاره پیدا نمی شه
شبِ یلدا دیگه طولانی شده
نمی دونم چرا فردا نمی شه
یه نفر نیست که به آسمون دل
یه سبد ستاره ارزونی کُنه
پیشِ پایِ ماهِ آسمونِ من
همه ی غم ها رو قربونی کُنه
تویِ مهتابی ترین شبِ دلم
حتی یک پرنده پَر نمی زنه
اشکی تو چشم گُلا حلقه زده
کسی به گُلدونا سر نمی زنه
تویِ پیله دوتا چشمِ منتظر
عاشقِ لحظه ی پروانه شدن
برای ِ پَر زدن از کُنجِ قفس
چه قشنگه حِسِّ دیوانه شدن
ماهیِ خسته و تنهایِ دلم
بازم افتاده به دستِ تنگِ تور
می شکنه از غمِ تنهایی دلِش
می میره گوشه ی تُنگی از بلور
چشمایِ بارونیِ کبوترها
اسیرِ طلسمِ دلواپسیه
غصّه ی قناری هایِ منتظر
تو قفس بی کسی و بی کسیه
دلی بی غم دیگه پیدا نمیشه
رسم دنیا اینه از روز ازل
نمی دونم واسه چی غزالِ من
رفتی از نگاهِ حُسنایِ غزل
*************************************************************
شاعره ی ارجمند سرکار خانم اکرم نورانی «بهجت»
عضو انجمن ادبی سخن کاشان
مرا به خانه ی چشمت چراغ امید است
خرابِ آتشِ چشمت هزار خورشید است
اگرچه مست و خمارم ز باده ی چشمت
به ساغر لب لعلت طراوت عید است
به سروِ قامت تو قامت دلم دال است
مطاف کعبه ی رویت طواف ناهید است
مرا ز هر سر زلفت قیامتی جاریست
به جامِ چشمِ تو ای گُل حیات جاوید است
غروبِ عمر من و این طلوع مهرِ خیال
مرا به عهد و وفایِ زمانه تردید است
گذشت عمر تو بهجت به فصلِ طوفان ها
ولی به ساحلِ باران چراغِ امید است
*************************************************************
غزلی از شاعره ی ارجمند سرکار خانم عظیمی « سُها »
عضو انجمن ادبی سخن کاشان
یک عمر دنبال نگاه تو دویدم
اما از این آوارگی سودی ندیدم
حالا که دیدم چشم های آهویت را
حرف جدایی را ز لب هایت شنیدم
گفتی که خواهی طی کنی راه جدایی
با لرزش دست و دو چشم خون رسیدم
انگار دیگر زهر شد دنباله ی خواب
ناگه از این کابوس تنهایی پریدم
هجران تو پایان کابوس سُها بود
ای کاش قبل از هجر تو من می پریدم
*************************************************************
« نور عشق » عنوان غزلی است از علی لوّاف آرانی « حامد »
عضو انجمن ادبی سخن کاشان
دیگر دلی ز عشقِ تو غافل نمی شود
بی جامِ وصل ، مِهر تو کامل نمی شود
خاری اگر به راه وفا می شود عسس
هرگز گُلی ز بهر تو غافل نمی شود
ساقی ز جام باده اگر جرعه ای دهد
طرح رقیب سویِ تو مایل نمی شود
باید به رسمِ قافله دیوانه می شدی
آنجا کسی به سانِ تو عاقل نمی شود
خود محوری ، مدار خدا محوری مکن
با ساز و کار علمِ تو ، عامل نمی شود
پروانه وار شمعِ وجودت نثار کن
بر گِردِ یار دور تو باطل نمی شود
حامد ز سوز آتشِ هجران مشو غمین
در کویِ دوست نقشِ تو عاطل نمی شود
*************************************************************
چند دوبیتی و غزلی از شاعره ی ارجمند سرکار خانم الهام رحمانی
عضو انجمن ادبی سخن کاشان
الهی روزگاری پُر هیاهوست دلم در جستجویت همچو آهوست
ندارم طاقت دوری ز عشقت که هر لحظه لبم را ذکر یا هوست
********
دل آرامم مرا آرام تر کُن مرا از اینکه هستم رام تر کُن
در این دنیایِ وحشی نازنینم مرا با پخته حالی خام تر کُن
*******
جوانه های امید
تمامِ واژه ها سردند ، ولی دل گرم و آرام است
تمامِ خستگی ها پوچ و انگار اسبِ دل رام است
بلایِ نا امیدی را ز جانم دور کن یارب
تو همراه دل من باش ، دلم ناپخته و خام است
تو را خواندم هزاران بار ، اگرچه روسیاهم من
مکن تنها مرا یا رب ، در این زندان پُر از دام است
سپاس از تو سپاس از تو سپاسی مملو از پاکی
ببخشایم خداوندا اگر دل غرق آلام است
نگاهت کردم و گفتی نگاهت سبز و بارانی است
نگاهم کن خداوندا ، نگاهت خالص و تام است
سرانجامم به نیکویی مبدل کن به عشق خود
تو همراهی کن این دل را اگرچه پوچ و بی نام است
تمامِ زندگی دل به عشق و مهر و امید است
تو بخشیدی به دل آن را که دل را عشق فرجام است
*************************************************************
« یوسف گمگشته » عنوان غزلی است از شاعره ی ارجمند سرکار خانم « فروغ »
عضو انجمن ادبی سخن کاشان
یوسف گمگشته ی من جان جانان غم مخور
دیده ام بی تاب رویت ماه کنعان غم مخور
لاله و خار بیابان هردو قوت آتش است
عاقبت گُل می شود با خار یکسان غم مخور
ای که گشتی بلبل سرگشته در کوی وصال
حال گُل شوریده باشد یا به سامان غم مخور
شمع محفل را پسندیدم ز تقدیر زمان
حال ما نیکو شود از کار دوران غم مخور
ای بریده از جهان از وصل گویی یا که هجر
باشد این دوران ما افتان و خیزان غم مخور
آفتاب عشق بر هر دل خورد نیکو شود
میوه ی شیرین دهد این خار بستان غم مخور
گر جوابت را ز فردوس برین خواهی فروغ
باز می جویی به نور عشق و ایمان غم مخور
*************************************************************
« مرگِ سرخ شقایق » عنوان غزلی است از شاعر ارجمن حسین عرشی «کوثر»
عضو انجمن ادبی سخن کاشان
اشک غزل به گونه ی ذهنم چکیده بود
وقتی زمان رفتن یارم رسیده بود
می خواست تا شکوفه زند یاس انتظار
اما خزان به باغ نگاهم وزیده بود
دیگر نداشت شوق پریده به باغ مهر
آن بلبلی که داغ گل لاله دیده بود
کلک خزان به سینه ی مرغان باغ عشق
طرحی ز مرگ سرخ شقایق کشیده بود
آن شب که رفت ماه سپهر نگاه من
اشک و فغان و ناله امانم بریده بود
از چشم کهکشان دلم در شب فراق
یک آسمان ستاره ی ماتم چکیده بود
پاشید نور خاطره در شهر خاطرم
آن دلبری که عازم شهر سپیده بود
تنها نشان ز یار سفر کرده کوثرا
آه دل فسرده و اشک دو دیده بود
*************************************************************
و در پایان دو رباعی از هجران ؛
که ره آوردی است از بازگشتم از جوار مرقد مطهّر هشتمین امام نور و مهربانی .
ای عشق بهانه شو مسافر باشیم دیوانه تر از مرغ مهاجر باشیم
حالا که به میخانه پناهت دادند ای دل بشکن همیشه زائر باشیم
************
گُل کرد هوایت به سَرم می آیم تا بال بگیرم ، بپَرم می آیم
من سبز نداشتم ببندم به ضریح جا مانده دلم کُنجِ حَرم می آیم ...
*************************************************************
پی نوشت :

به نام آنکه هستی جان از او یافت ...
با سلام و درود و دوستداری حضور مهر پرظهور همه ی شما یاران صمیم و مهربانان همدل.
با گلچینی دیگر از اشعار یاران سخن در خدمت شما بزرگواران هستیم و چونان همیشه دلگرم
می شویم با گُل نظرات ارزشمندتان.
با سپاس فراوان
محسن سلطانی « هجران »
مدیر وبلاگ انجمن ادبی سخن کاشان
*************************************************************
چونان هماره حُسن مطلع سخن با شعری از استاد صائم کاشانی
ریاست محترم و متذوق انجمن ادبی سخن کاشان
مهتاب می رقصید
دیشب هوای چشمِ باور بود
بارانی
آویختم فانوسِ اشکم را
سرِ راهت
راهِ دلت را کرد پیدا
گر دلِ عاشق
مدیونِ باران بود
چترِ خیالم خیس در آغوشِ شبنم ها
پلکِ نگاهِ آسمان خندید
جامِ سحر
لبریز از نورِ ترنّم ها
سجاده ی دل بود و مُهرِ مِهرِ چشمانت
خواندم نماز عشق در محراب ابرویت
بود از قنوتِ اشکِ من
آیینه ها جاری
*************************************************************
غزلی زیبا از استاد رحمت عزیز
عضو انجمن ادبی سخن کاشان
چشم های آبی ات دریا
دل بود و ناز چشم تو ، آنجا غزل گُل کرد
بر شاخه ی احساس جان ، زیبا غزل گُل کرد
یک بیت از چشمت سرودم با ردیف عشق
با ابرویت پیوسته شد آنجا غزل گُل کرد
تکرار خواهم کرد بیت ابروانت را
عزم رباعی داشتم امّا غزل گُل کرد
یک مثنوی در دفترم پیدا نخواهد شد
با یادت ای رویای من ، تنها غزل گُل کرد
می سوخت جان عاشقم در آتش حرمان
شد چشم های آبی ات دریا ، غزل گُل کرد
رویید داغ عشق در باغ دل مجنون
تا در نگاه عاشق لیلا غزل گُل کرد
آنجا که ذوق دلکشِ رحمت شکوفا گشت
در خاطر این شاعر شیدا ، غزل گُل کرد
*************************************************************
شاعره ی ارجمند سرکار خانم حُسنا محمد زاده «حُسنا»
عضو انجمن ادبی سخن کاشان
خواب
لحظه ای بر چشمهایم خیره شد
لحظه ای آرام و گرم و مهربان
شوق دیدارش گلویم را فشرد
در دهانم مُرد طوطیِ زبان
گوشه ی تاریک و تنگِ سینه ام
ماهیِ دل نم نمک جان می سپرد
لحظه ی دیدار روحش تازه شد
شوقی آمد مرگ را از تنگ برد
خنده ای برخاست از عمق دلم
در کویر گونه هایم پا گرفت
دیدگانم شوق را فریاد زد
خنده آمد بر لبانم جا گرفت
شد شب تارم چراغانی ز شوق
سینه ام لبریز از احساس شد
لحظه های زندگی غرق امید
باغ دل لبریز عطر یاس شد
گرم دیدار تو بودم تا سحر
با صدایی شیشه ی خوابم شکست
رفتی از آیینه ی چشمان من
رشته ی دیدار ما از هم گسست
عکس چشمان تو و آن روی ماه
در بلور چشمهایم قاب شد
تا به کی باید به راهت بنگرم
گوشه ی سینه دل من آب شد
طعم شیرین حضورت ، مهربان
زیر دندانِ وجودم ماندنی است
تا ابد با یادِ رویِ دلکشت
شعر حُسنا دلربا و خواندنی است
*************************************************************
غزلی از شاعره ی ارجمند مهناز السادات رضوی «فروغ»
عضو انجمن ادبی سخن کاشان
گلغزل عشق
باور کنید شعر شما را شنیده ام
نه ، نه ، مگو که باز ز عشقت بریده ام
شمع نگاه تو به دلم شعله ها زده است
پروانه ام که دست ز دنیا کشیده ام
روز و شبم گذشت به هجرانت ای عزیز
آری نوای عشق تو با جان خریده ام
تا گوهر وصال تو را آورم به کف
مانند قطره محنت دریا کشیده ام
در داغدشت یاد تو ای گُل فروغ عشق
باور کنید گُل غزل عشق چیده ام
*************************************************************
غزلی از شاعره ی ارجمند سرکار خانم « بهجت »
عضو انجمن ادبی سخن کاشان
تا شعله زد عَلَم بر بامِ عاشقی
خورشید جرعه شد در جامِ عاشقی
پیمانه می زدند از خون دل بسی
سرمست می شدند از کام عاشقی
از مشرق عطش خورشید شعله زد
گشتند تا غروب گُل فام عاشقی
بر کعبه ی وصال آن سالکان نور
بستند در صفا احرام عاشقی
صحرا نشین ترین مجنون عارفند
لیلی نشان شدند در دام عاشقی
می سوزد از عطش لبهای آب و هست
دریا به کامشان تا شام عاشقی
غربت نشین شدند در کوی آشنا
بر لعلِ غنچه ها پیغامِ عاشقی
توفان سروده اند بر بحر چشم ها
آنانکه خود شدند آرام عاشقی
بهجت به دشت خون دل خیمه می زند
وقتی غزال جان شد رام عاشقی
*************************************************************
غزلی از شاعره ی ارجمند سرکار خانم مریم وطنی
عضو انجمن ادبی سخن کاشان
عشق آلوده
کاش آلوده ی عشق تو نمی گردیدم
کاشکی عاقبت کار تو را می دیدم
کاش آن شب که نگاهم به نگاهت گره خورد
خشک می شد لب من با تو نمی خندیدم
کاش با همه آلودگی عشق مجاز
به هوا خواهی دل ، با تو نمی رقصیدم
کاش وقتی که مرا جام شرابی دادی
از نگاه و تنِ تبدار تو می ترسیدم
من ندانسته به دام تو گرفتار شدم
کاش از دانه ی بام تو نمی دزدیدم
کاش وقتی که مرا از دل خود می راندی
همچو پیچک به پر و پات ، نمی پیچیدم
کاش از داغ فراغ تو نمی سوخت ، دلم
سبب کار تو را از تو نمی پرسیدم
همچو گُل بودم و چون خار شدم بی مقدار
کاش آلوده ی عشق تو نمی گردیدم
*************************************************************
شاعر ارجمند جناب آقای علی لواف آرانی«حامد»
عضو انجمن ادبی سخن کاشان
نیاز نسل فردا
بیا غمهای والا را بفهمیم
بهای اشک مولا را بفهمیم
سکوت و سستی یاران دیرین
دلیل آشتی ها را بفهمیم
امیر عاشقان نینوا را
به دشت عشق سودا را بفهمیم
کمین گرگها ، افسون دشمن
غروب سرخ صحرا را بفهمیم
ز سوز آتش گرم محبت
ظهور مِهر تنها را بفهمیم
سخاوت ، پاکی و روشن دلی را
سرود سبز دریا را بفهمیم
طلوع فجر و دریای شهامت
شکوه صبح معنا را بفهمیم
تحول ، بندگی ، عاشق مداری
نیاز نسل فردا را بفهمیم
بیا حامد ز تنها مرد کوفه
غروب عمر زهرا را بفهمیم
*************************************************************
شاعره ی ارجمند سرکار خانم الهام رحمانی
عضو انجمن ادبی سخن کاشان
سالار عاشورا
شده زنجیر دیدارت نگاه سبز بیدارم
ندیدم کربلایت را و از عشق تو بیمارم
کجا یابم نگاهت را که هرجا می شود باشی
ولی ناپاکی چشمان شده دیوار دیدارم
و شاید در دلم هستی که جان تاب و تبت دارد
دلم دریایی است امشب ز اشک گرم تبدارم
ز سر بیرون نخواهد شد حضور سبز پروانه
ز دل بیرون نخواهد رفت این عشق گهربارم
به هر سازی که می سازد دلم آهنگ شعرت را
نوای ساز می سوزد ز غصه هرچه بنگارم
علی اکبر به میدان شد بتازد بر سر دشمن
ولی از داغ خونینش شده غمگین سالارم
چه گوید از علی اصغر دلم در پای گهواره
چه آزاری به ناکس بود کوچک کودک زارم
سکینه منتظر مانده به راهت تا که باز آیی
رباب آرام می گرید که جز او کیست غمخوارم
رقیه آب شد از غم که سر را دید بر نیزه
ز راز غصه ی زینب چگونه پرده بردارم
ابوالفضل آن علمدارت و آن یار وفادارت
فدا شد تشنه لب سقای طفلان بهترین یارم
تو یی سالار عاشورا که ریزد در فراقت اشک
و من چون لاله ها گریان ، بسان ابر می بارم
به جان مادرت زهرا شفیع روز محشر باش
که همچون عالمی من هم غمت را بر دلم دارم
*************************************************************
شاعره ی ارجمند سرکار خانم مریم السادات صائم کاشانی
معاونت فرهنگی انجمن ادبی سخن کاشان
به پيشگاه والاي هم زبان آسمانيم «قرآن»
«تو را خوانم كه تنها نغمه ي موزونِ عرفاني»
كلامت جانِ هستي را نوازش داد.
و از گلنغمه هايت آفرينش دلربا گرديد.
وزين خوش تر مرا؛
كز كودكي گوشم به آهنگِ كلامت آشنا گرديد.
مرا گلنغمه هاي آسماني،
آسمان در آسمان نور و طراوت داد.
به يادم هست آن روزي كه بودم كودكي مشتاق؛
پدر مي گفت بهرم قصه هاي نابِ فرقان را.
ز نوح و كشتي توفانيش با من سخن مي گفت.
و گاهي داستانِ مريمِ پاك و مقدس را.
و گاهي با كنايت از زليخا نكته هاي آشنايي را؛
فروغ دلربايي را.
و از زندانِ يوسف، چاهِ كنعان، چشم هايش اشك ريزان بود.
و گاهي در قنوتش، (كوثرِ) احساس، پنهان بود.
و از (لاتقنطو) نبضِ اميدش، غرق در بحرِ سعادت بود.
و جامِ جانِ او لبريز از نورِ كرامت بود.
ز (الله الصّمد)، اي بي نيازِ مهربان! آيينه ي شوقم،
فروغِ جاوداني يافت.
ز حسِ بودنت صدها نشاني يافت.
و اي جانان من! آنك تو را در آشكارا، گو نهاني يافت.
لبان شُكرپيماي پدر را روز و شب، گلواژه ي هو بود.
و دانستم هزاران نكته ي باريك تر اين جا، ز يك مو بود.
و از سجاده ي مادربزرگم خوب دانستم
اثرها از تو اي آرامِ جان هر جا و هر سو بود.
و در چادر نمازِ آبيش، يادِ تو جاري بود.
و نورِ مهرِ تو از چشمه ي چشمان او پيوسته ساري بود.
تو را خوانم كه تنها نغمه ي موزونِ عرفاني.
به تارِ عشق من مضرابِ احساسي.
فروغستانِ جانم را زلالِ عشق و ايماني.
تو را از جان و از دل پاس مي دارم.
بلي، از كودكي با نغمه ي مهرِ تو خو كردم.
و از آياتِ مهرت كسبِ نور و ابرو كردم.
تو را آري تو را تنها به شهرِ آرزوها جستجو كردم.
*************************************************************
و در پایان غزلی از هجران ؛
رفت...
بر شانه های من چو ستاره نبود رفت
تا صاحب ستاره دری را گشود رفت
از جنس من که اهل زمینم نبود او
و چون ستاره بود ، به چرخ کبود رفت
پیروز جاودانه ی نَردهای عشق
حالا که هستیَم از کف رُبود رفت
هرچند دیر به دادم رسیده بود
با دل نماند زمانی و زود رفت
این ابتدای قصه ی هجران عاشق است
مثل همیشه بود یکی ، او نبود ،
رفت...
پی نوشت :
وبلاگ اختصاصی هجران به روز شد .







