به نام خدا
سلام و عرض ادب حضور ارجمند شما دوستان گرامی.
بی هیچ مقدمه ای و تنها با عرض پوزش به خاطر تاخیری که در به روز شدن داشتیم با گلچینی
از اشعار یاران سخن در خدمتتان هستیم و مثل همیشه چشم به راهیم گُل نظرات ارزشمندتان را .
در پناه حضرت دوست موفق باشید و پیروز ...
ارادتمند
محسن سلطانی «هجران»
مدیر وبلاگ انجمن ادبی سخن کاشان
*************************************************************
چونان همیشه حُسن مطلع با شعر سپیدی از استاد صائم کاشانی
ریاست محترم انجمن فرهنگی ادبی سخن کاشان
به پیشگاه والای سقای کودکان نور و احساس
دست های عشق
صفا به صفای تو غبطه می خورد
و مروه
زمزمِ مراد را
جرعه جرعه به نام تو می نوشد
دجله
هنوز توفانی است
و از آسمانِ چشمِ فرات
به یادِ دست های با کرامتِ تو
که با دست های عشق
پیوندی نا گسستنی دارد
بارانِ اشک می تراود
در آن لحظه که انتظار ، ..........
سکوت رمز آفرین حرم را شکست
لب های لاله ها
در عطشِ دیدارت
شفق گونه شکفت
و آن گاه از شرار خیمه ها
دودمانِ شب پرستان دود شد
اما تو
هماره ها را هماره ای .
************************************************************
دو غزل از رحمت الله رعیت « رحمت »
عضو انجمن ادبی سخن کاشان
تب سرد
نگاهی که چون چشم شبنم نشد
به راز نگاه تو محرم نشد
نگاهم به چشمِ تو عادت نکرد
و چیزی ز احساس ما کم نشد
نمی خواستم عشق را رو کنم
ز تک خال تو ، عشق ، مبهم نشد
غبار هوس رفت از خاطرم
و دیگر به چشمم مجسّم نشد
و با رفتنت جام پیمان شکست
دل عاشقم خالی از غم نشد
و چشمان دل هرچه در ویش گشت
به درویشی پور ادهم نشد
تب سرد یخ زار قطب غزل
به دل سردی قطب آهم نشد
دلم شد خطاکار با دانه ای
ولی مثل حوا و آدم نشد
و باران رحمت دوباره گرفت
بهشت من و تو جهنم نشد
قلمرو من و تو
ستاره می چکد از چشم آسمان کویر
و نقره می دمد از قلب کهکشان کویر
هزار میخ که گویند می توان دیدن
شبیه خرقه ی درویش ، آسمان کویر
تنور صبح که روشن شد از شراره ی مهر
هنوز شعله ننوشیده داد نان کویر
نشانه های خدا گاه ، می شود جاری
به سینه ی عطش آلود و بی نشان کویر
قلمرو من و تو رد پای آهو نیست
نرفته است خطا ، تیر از کمان کویر
هزار و یک شب از افسانه ی تو می گذرد
و شهرزادِ نگاه تو قصه خوان کویر
و مهرِ تو به بیابانک دلم شد سبز
که خوشه خوشه ی عشق است ارمغان کویر
سحاب رحمت و سرچشمه ی محبت هاست
نگاه آینه افشانِ مردمان کویر
*************************************************************
دو غزل از شاعره ی ارجمند سرکار خانم اکرم نورانی «بهجت»
عضو انجمن ادبی سخن کاشان
یک شب از کوچه ی چشم تو گذر خواهم کرد
مردمت مست به مینای سحر خواهم کرد
چشمِ آهوی تو را در چمن سبز دعا
بر در آینه ی اهل نظر خواهم کرد
تا به کی بی خبر از خویش در این مرحله ای
گُلِ دل پخته تر از لعل و گُهر خواهم کرد
دیده پیمانه کِشِ ساغر آیینه دلان
وین دلِ آینه را آینه تر خواهم کرد
جرعه ای می زنم از چشمِ تو در ساغر جان
وَز مِی و باده و خمّار حذر خواهم کرد
دیده را فرش کنم بر دَرت ای عرش نشین
پایکوبانِ به دَرت عمر به سر خواهم کرد
گرچه بهجت رود از یاد تو چون باد صبا
عطر یاد تو به هر کوی و گذر خواهم کرد
دلواپس یاس ...
دیدم که میانه ی بلا تنها بود
اندوه دلش به وسعت دریا بود
در مرحله ی عشق به مشتاقی رفت
تنها غم او غربت محملها بود
سرمست شد از باده ی انّا لله
جانش به لقایِ یار بی همتا بود
بسته است دخیل دل بر آن نیزه نبی
وقتی که سر افق بر آن پیدا بود
صد نیزه زدند بوسه بر پیکر او
صد چاکترین بدن در آن صحرا بود
می گشت مصاف اهل دل پیکر او
در زمزم حلقش از عطش غوغا بود
خاک قدمش سرمه ی اهل ملکوت
زیرا که قدمگاه گُلِ زهرا بود
دلواپس یاس و لاله و نیلوفر
وقتی که چو موج راهی دریا بود
بهجت دل ما ز شعله خاکستر شد
تا دید که در بلا تنی تنها بود
*************************************************************
شاعره ی ارجمند سرکار خانم باختر
عضو انجمن ادبی سخن کاشان
به حضرت علی اصغر(ع)
گهواره می جنبید و کودک خواب می رفت
با خواب تا اندیشه های آب می رفت
در خنده هایش قامت یک کوه پنهان
هر چند از دست عطش بی تاب می رفت
قد قامتش با تشنگی ترکیب می شد
با سجده ای مردانه در محراب می رفت
معراج را آماده اندوه می کرد
خونش که تا دروازه مهتاب می رفت
می شست دست از آرزوی کوچک خویش
در آرزوی چشمه های ناب می رفت
به حضرت ابوالفضل(ع)
دیدم که می سوزد دل عاشق تر تو
وقتی نوشتم آب را در باور تو
در التماس تشنه گلهای کوچک
پر می شد از امید رفتن ساغر تو
خورشید می تابید از شرق نگاهت
عزت هویدا بود در چشم تر تو
دشت شقایق می شنید از هر فراسو
بوی خدا را از گلاب پیکر تو
در حسرت معراج زیبایت کبوتر
بوسید لبهای غزل بال و پر تو
دریا غلام تشنگی های غریبت
باران کنیز لحظه های آخر تو
مردانگی شرح کمالت می نویسد
در لابلای خاطرات سنگر تو
*************************************************************
شاعره ی ارجمند سرکار خانم حُسنا
عضو انجمن ادبی سخن کاشان
سالها رفت و ز یارم ...
سالها رفت و ز یارم خبری نیست که نیست
چشم در راهم و از او اثری نیست که نیست
چشم طوفان جدایی صدف سینه شکست
دل ز کف رفت و به دریا گهری نیست که نیست
سوت و کور است شب سینه ام از هجرانش
به خیابان دلم رهگذری نیست که نیست
دل پر شور من از شور و نوا افتادست
بر دلم جز غم او شور و شری نیست که نیست
نیمه راهیست به جا تا برسد وقت سحر
پا به پای دل من همسفری نیست که نیست
چشم حسنای غزل برکه ی تصویر تو گشت
چهره ماه تو در چشم تری نیست که نیست
*************************************************************
شاعر ارجمند جناب آقای علی لواف آرانی «حامد»
عضو انجمن ادبی سخن کاشان
صفای اهل ایمان
بیا تا عشق جانان را بفهمیم
فروغ جام عرفان را بفهمیم
بیا با ساقی و ساغر پرستی
طلوع مهر رخشان را بفهمیم
عدالت ، عاشقی، امیدواری
سرود سبز احسان را بفهمیم
بیا با ذبح تنها مایه ی خویش
شکوه عید قربان را بفهمیم
به دورانیکه دل تنهای تنهاست
وفا و عهد و پیمان را بفهمیم
بیا تصویر دشت کربلا را
قیام سربداران را بفهمیم
زمانیکه مسلمانی غریب است
حضور اهل ایمان را بفهمیم
بیا حامد نگاهی در کمین است
نوای ناب قرآن را بفهمیم
*************************************************************
شاعره ی ارجمند سرکار خانم مهناز السادات رضوی «فروغ»
عضو انجمن ادبی سخن کاشان
مهربان من
افروختم ز عشقت ای نازنین کجایی
مهتاب من نیامد نازآفرین کجایی
چشمت غزال جان است در دشت آشنایی
ای کوثر ولایت آقای دین کجایی
همچون سرود غربت از عشق رسته بودم
با یاد تو اسیرم ای نازنین کجایی
از عالم دو روزه من رخت بسته بودم
قلبم گرفت از عشق ای بهترین کجایی
در سوز و ساز دنیا من کلبه ای حقیرم
در دام تو اسیرم مهر آفرین کجایی
چشمت ز دوری تو همچون فروغ می سوخت
ای کوکب هدایت ای مه جبین کجایی
عطش باران
در میان بوستان چون باغبان چیدم تو را
در شقایق زار جان چون لاله بوسیدم تو را
در میان دشت غم ای عطر یاس و اطلسی
تشنه و خسته میان نیزه ها دیدم تو را
داغدشت عشق بود و آفتاب روی تو
با غم و سوز نهان از عرش پرسیدم تو را
در میان قتلگاه کاروان سالار عشق
بس غریبانه به سوز اشک نالیدم تو را
شمع آسا ای فروغ آسمان آرزو
در میان بوستان چون باغبان چیدم تو را
شاعره ی ارجمند سرکار خانم مریم وطنی
عضو انجمن ادبی سخن کاشان
ره کربلا
در مسیر کربلایت هر سحر پا می گذارم
همچو مجنونم که سر بر کوی لیلا می گذارم
می شمارم لحظه ها را تا ببینم رویت اما
حسرت داغ نگاهت را به دل جا می گذارم
تا به روی شانه شش گوشه تو می نهم سر
سینه را با صد بقل اندوه تنها می گذارم
عاقبت می دانم آقا روزی از درد فراقت
می شوم دیوانه و سر را به صحرا می گذارم
موقع رفتن شد و وقت اذان زندگی شد
می روم اما دلم را پیش آقا می گذارم
شاعر ارجمند جناب آقای حسین عرشی «کوثر»
عضو انجمن ادبی سخن کاشان
چشم بارانی
برايم بخوان شعر پاياني ات را
بگو شرح حال پريشاني ات را
بهاري شو و همچو مرغان عاشق
گشا عقده هاي زمستاني ات را
دلم غرق در آبي ديدگانت
بگو راز درياي توفاني ات را
شود چشم دل روشن از نور باور
عيان گر کني مهر پنهاني ات را
اگر چه فتادم چو اشک از نگاهت
به جان عاشقم چشم باراني ات را
بيا ساقيا در خمستان امّيد
بنوشان به من جام عرفاني ات را
نگار است امشب به بزم محبّت
بخوان «کوثرا» شعر پاياني ات را
*************************************************************
و در پایان غزلی از هجران :
آبی تر از دریا
روح غزل های مَنی آبی تر از دریا
با هر بهانه می کنم تکرار نامت را
هرچند در قلبم شکستی می شود تکثیر
با هر شکستن آینه در باورم اما
هرگز فراموشم نمی گردد نگاه تو
صد سال اگر هم بگذرد از رفتنت حتّا
دست فلک ما را کشیده در کنار هم
امّا تلاقی گُم شده در سرنوشت ما
خطِّ موازی کنار من خداحافظ
بر طالع هجران نوشته تا اَبَد تنها

السلام علیک یا اباعبد الله الحسین (ع)
با اشعار عاشورایی یاران سخن به روزیم و مشتاقانه به نظاره می نشینیم گُلِ نظرات ارزشمند شما ادب دوستان گرامی را .
با تشکر
محسن سلطانی « هجران »
مدیر وبلاگ انجمن ادبی سخن کاشان
************************************************************
استاد صائم کاشانی ریاست متذوّق انجمن فرهنگی ادبی سخن کاشان
دریایِ عطش
دریایِ عطش لبانِ پُر گوهرِ تو گُلزخمِ هزار خنجر و حنجر تو
هنگامِ غروب بود و می کرد طلوع از مشرقِ نیزه ، آفتابِ سرِ تو
لوحِ فلق
تا لوحِ فلق ، نقش به نامِ تو گرفت خورشید ، فروغ از پیامِ تو گرفت
ای خونِ تو جاری به رگِ سرخِ حیات اسلام ، قوام از قیامِ تو گرفت
آهِ جگرتاب
چشمت به صفا ، فروغِ مهتاب شده است اشکت شفق و ستاره ی ناب شده است
آن دسته گُلی که شد جدا از تنِ تو در قلبِ زمان ، آهِ جگر تاب شده است
ماهِ زمین
بر زلفِ چمن ، به دشتِ جان ، تاب افتاد از دستِ سپهر نور ، مهتاب افتاد
خورشیدِ فلک نشست در دجله ی خون تا ماهِ زمین ، چو لاله بی تاب افتاد
خونِ خدا
ای آفتاب ، زخمِ تنت را شماره نیست
در کهکشانِ جسمِ تو غیر از ستاره نیست
مارا به زخم های تنت از سپهرِ چشم
غیر از ستاره ریختن ای ماه ، چاره نیست
ای آسمان چگونه تو را دل ز غم نسوخت
در سوکِ مهر گر دلت از سنگِ خاره نیست
محمل ببست سویِ عراق از حجاز و گفت
« در کار خیر حاجتِ هیچ استخاره نیست »
جان را سپرد دستِ خدا ناخدایِ عشق
جز وصلِ یار ، بحر وفا را کناره نیست
صائم عروسِ باور و اندیشه ی تو را
غیر از ولایِ خونِ خدا طوق و یاره نیست
************************************************************
غزلی با ردیفِ عاشورا از « رحمتِ » عزیز ؛
افتاد در دستِ خزان بُستانِ عاشورا
پیچید در هم سر به سر سامانِ عاشورا
نوشید خونِ تشنه گانِ عشق را پاییز
رویید صدها لاله در دامانِ عاشورا
مات از هجومِ اسب ها مردانِ عشق آیین
نامردمی ها بود ، در میدانِ عاشورا
دستانِ ساقی شد فرات آویز و پزمردند
صد غنچه لب آن سویِ داغستانِ عاشورا
بر شاخه ی احساس از سوزِ عطش پیچید
نیلوفر امید ، در بستان عاشورا
مهمانی خون بود و خورد از نیزه ها صد زخم
خونِ اهورایِ غزل ، بر خوانِ عاشورا
پیمانه شد لبریز و حنجر را به خنجر داد
مردِ عطش نوش و خدا پیمانِ عاشورا
صبحی غم آلود و غروبی غم فزا ، رحمت
غم بود از آغاز تا پایانِ عاشورا
*************************************************
« آید نوایِ قافله ی عاشقان به گوش ... » ، عنوان غزلی است از :
سرکار خانم مریم السادات صائم کاشانی ، معاونت فرهنگی انجمن ادبی سخن کاشان
چون خشمِ چشمِ صاعقه گریان نمی شوم
جز در بهار عاطفه ، باران نمی شوم
در سیلگاهِ حادثه هستم بسانِ کوه
در بغض گاهِ خاطره ، پنهان نمی شوم
باور مکن به عرصه ی احساس عاقبت
توفنده تر ز توسنِ توفان نمی شوم
آیینه دارِ عاطفه گشتم تمامِ عمر
دور از فروغِ چشمه ی احسان نمی شوم
چون زلفِ یار گرچه پریشان و در همم
اما چو موج ، سر به گریبان نمی شوم
در انتهایِ فاصله گندم نمی خورم
تسلیم حرف و حیله ی شیطان نمی شوم
باشد مصافِ خنجر و حنجر به دشتِ عشق
چون لاله داغدارم و خندان نمی شوم
میلادِ سرخ ، ساحتِ سبز ترانه هاست
جز نغمه خوانِ نیزه و قرآن نمی شوم
آید نوایِ قافله ی عاشقان به گوش
غافل ز داغِ لاله ی حرمان نمی شوم
مریم صفت به معبدِ آیینه ام مقیم
دور از جلال و جلوه ی جانان نمی شوم
***********************************************************
غزلی در رثای شبیه ترین انسانها به پیامبر اعظم (ص) حضرت علی اکبر(ع) از « پیمانِ » عزیز ؛
ز داغِ مرگِ تو دادم ز کف صبر و توانم را
توانم را نه تنها دادم از کف ، بلکه جانم را
شدم پیرِ زمینگیر و توانی نیست در اعضا
به چشمِ خویش دیدم چونکه مرگِ نوجوانم را
طلب کرد آب از من تا کُند تَر کامِ عطشانش
ز همدردی نهادم در دهانِ او زبانم را
چه سان آیم به بالینت ، کجا جویم تو را اینک ؟
که از کف داده ام زین غم فروغِ دیدگانم را
ز جا برخیز ای سروِ دلآرایِ بنی هاشم
تماشا کُن از این بارِ گران قدِّ کمانم را
ره آوردی ندارد جز سرشگِ دیده گان پیمان
پذیرا باش ای شبهِ پیمبر ارمغانم را
*************************************************************
« نخلِ غم ها » ، عنوانِ غزلی است از محمد میرزا زاده آرانی عزیز ؛
در خلوتِ تنها ترین شب هایِ رویا
می خوانمت ای ماهِ زیبا و دل آرا
می جویمت ای از تبارِ یاسمن ها
زخمی ترین مرهم گذارِ زخمِ دل ها
رسمِ وفایت چشمه سارِ چشم ها را
پُر می کند چون موج هایِ رویِ دریا
وقتی صدای العطش آزرده گوشت
دل را به دریا می زنی اما چه زیبا
بالِ حضورت را به خاک و خون کشیدی
شاید که بگشایی گره از این معما
وقتی که مشکت پاره شد از تیرِ دشمن
خجلت تو را می کُشت آنجایی که سقا ...
نامِ تو بود و مشکِ تو از آب خالی
اینگونه شد دردِ غریبی در تو پیدا
وقتی پریشان می شوی خیمه به خیمه
می جُستمت در لابلایِ نخلِ غم ها
فصلِ رهایی می رسد اما چگونه
از شعله می سوزد دوباره قلبِ مولا
این بارِ غم را کِی توان با خود کشیدن
خواهر نمی خواهد ببیند ظهرِ فردا
جایی که سرها برده شد بالایِ نیزه
جایی که صدها دیده شد مستِ تماشا
حالا تویی سقا و من هم تشنه ی تو
مشقِ وفا بر من بیاموز از الفبا
*******************************************************
غزلی در رثای حضرت علی اصغر (ع) از سرکار خانم « بهجت » گرامی ؛
پیمانه ها شکست از سنگِ التهاب
وقتی که بسته شد بر رویِ غنچه آب
پروانه می گداخت بر بالِ شعله ها
گُل در عطش شکفت چون واژه های ناب
تا موج می سرود ، طوفانِ تشنگی
دریا شکسته بود ، در ساغرِ سراب
تفتیده شد جگر ، بر آتشِ عطش
دل بر شرارِ غم ، از غصه شد کباب
چشمانِ آسمان شد خیره بر زمین
وقتی که شد برون ، مه پاره از حجاب
سنگی جبین شکست ، آیینه غرقِ خون
وقتی که جلوه کرد ، تصویرِ آفتاب
تا بست او نماز ، بر قبله ی ادب
بر سجده می نشست ، گیسو به خون خضاب
بهجت شکسته شد ، ما را پیاله ها
وقتی سبو شکست ، از سنگِ التهاب
*************************************************************
به حضرت رقیه سلام الله علیها ، غزلی از « تنها »یِ ارجمند ؛
به آن هق هق که بی وقفه روان بود
دلِ خونینِ لاله نیمه جان بود
میانِ اشک و آتش عشقِ ما سوخت
زمین از داغِ او آتشفشان بود
غروبِ هرچه دریا بود می ریخت
به چشمانی که رنگِ بیکران بود
به چشمانِ زلالی که خدا هم
نشانِ بی نشانش را نشان بود
رقیه آن سه ساله ماهِ تابان
چراغِ پُر فروغِ لا مکان بود
*************************************************************
چند دوبیتی از سرکار خانم مریم وطنی گرامی ؛
امشب غزل به نامِ تو آغاز می کنم پَر می کِشم به سوی تو پَر باز می کنم
یا اینکه پا به پایِ تو با صد بغل امید تا جمکران به یادِ تو پرواز می کنم
نه غمِ بهشت دارم ، نه غم جهنم ای جان که غمم ندیدن توست خدای داند و بَس
به کدام آیه سوگند خورم که بی تو هرشب من و انتظار و اشکیم خودت به داد من رَس
در صفِ محشر علی اعجاز خواهد کرد می دانم دستهای بسته مان را باز خواهد کرد می دانم
یک قدح از آب کوثر بر لبان تشنه خواهد داد عشق را بر شیعیان ابراز خواهم کرد می دانم
*************************************************************
غزل « پروانه های خاطره » از حسین عرشی « کوثرِ » عزیز ؛
در کوچه باغ عشق بهاري نمانده است
بر شاخسار مهر هزار ي نمانده است
گلبرگهاي ياس محبّت فسرده اند
ديگر صفاي صبح بهاري نمانده است
در آسمان عاطفه نوري پديد نيست
از بهرِ مِهر آينه داري نمانده است
در اين خزان که لاله ي امّيد پرپر است
بر جان مرغ عشق قراري نمانده است
ديگر نواي عشق و اميد و صفا و مهر
بر گوش دل ز ناي نگاري نمانده است
پروانه هاي خاطره پرواز کرده اند
از محفلي که شمع و شراري نمانده است
افسانه گفته اند بسي از اميد و عشق
ديگر براي اين دو عياري نمانده است
دلدادگان مهر و محبّت کجا روند؟
در سرزمين عاطفه ياري نمانده است
پيمانه هاي عهد و وفا را شکسته اند
در بزم مِهر باده گساري نمانده است
از خُمسراي نور سفر کرد مِي فروش
بر دل هواي بوس و کناري نمانده است
کوثر شکسته تار دل غمگسار ما
ديگر نواي چنگ و سه تاري نمانده است
*************************************************************
و در پایان غزلی از « هجران » ؛
ز بارگاه ِ تو عطر گلاب می آید
شمیمِ دلکشِ مینایِ ناب می آید
هنوز ساقی لب تشنه گان سحر گاهان
ز گوشه هایِ ضریحِ تو آب می آید
به پای بوسِ تو صف بسته غیرت و ایثار
ادب به نزد تو با التهاب می آید
ز شرمِ تشنگیِ تو هنوز آب فرات
به گِردِ مرقدِ تو ، با نقاب می آید
هنوز بانگِ مدد خواهی برادر را
ز جانبِ حَرمِ تو جواب می آید
شکسته می شود از هیبتِ خداییِ تو
هر آنکه جانبِ عالیجناب می آید
تمامِ حرفِ دلِ زائرانِ تو این است
که هر که زین حَرَم آید خراب می آید
خرابِ عشقِ تو هجران ز سوزِ جان می گفت
ز بارگاهِ تو عطرِ گلاب می آید
*************************************************************

ادامه ی سلسله مباحث عروض و قافیه توسط کارشناس محترم ادبیات
سرکار خانم مریم السادات صائم کاشانی ، لطفا ادامه ی مطلب را ملاحظه بفرمایید .
ادامه مطلب...








