تبليغاتX
انجمن فرهنگی ادبی سخن کاشان
شعر و ادبیات و آرایه های ادبی و نقد اشعار

رندان آسمان نوش صد ناز می فروشند

 

 

در شرقی نگاهت ، تا ناز می فروشند

 

رندان آسمان نوش صد ناز می فروشند

 

 

در حافظیه ی عشق ، آنانکه مست مستند

 

با نرگسان نازت ، شیراز می فروشند

 

 

خواهم که سر ببازم در پیش پایت اما

 

در پادگان عشقت ، سرباز می فروشند

 

 

لطفی دگر ندارد ، بزم ترانه سازان

 

کاین بد صدا حریفان ، آواز می فروشند

 

 

صهبای نور نوشد ، صائم ز جام هستی

 

در شرقی نگاهت ، تا ناز می فروشند


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 13:39  توسط محسن سلطانی_هجران  | 

قسم به عشق

 

 

 

 

 

من از حوالي يك كهكشان غزل هستم

 

ولي ز بند قوافي در اين غزل رستم

 

 

من از حوالي چشمانِ صبح مي آيم

 

كه بر رُخِ غزلِ انتظار يخ بستم

 

 

سكوتِ پنجره ي آسمانِ باور را

 

به يادِ حنجره هاي شكسته بشكستم

 

 

دلي كه دستِ تو دادم، دگر مرا دل نيست

 

هنوز مي دهد اين طفل، كارها دستم

 

 

به آبشارِ دو زلفت بگو قرار بگير

 

قسم به عشق كه در دامِ عشق پابستم

 

 

هنوز مست و خرابم در اين شراب سرا

 

هنوز جامِ نگاهِ تو هست در دستم

 

 

ز مريمِ غزلم صد مسيح، رقصان است

 

به معبدي كه تو هستي، هنوز من هستم


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 13:38  توسط محسن سلطانی_هجران  | 
 ساغر نگاه

 

 

ز جام چشم مست تو همیشه مست می شوم

 

رها ز دام درد و غم ، به یک نشست می شوم

 

 

چو کفر زلف دلکشت به گمرهی کِشد مرا

 

به آفتاب چهره ات خداپرست می شوم

 

 

هزار بار اگر شوم فنا چو شمع نیمه جان

 

به یک دم مسیحی ات ، دوباره هست می شوم

 

 

برای کودک دلم تو بهترین ترانه ای

 

بیا که بی حضور تو دگر ز دست می شوم

 

 

تو ساقی محبتی ، صفای جان رحمتی

 

ز ساغر نگاه تو همیشه مست می شوم


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 13:36  توسط محسن سلطانی_هجران  | 

مرد دریایی

 

 

مرد طوفان زده خَم شد و کمان را برداشت

 

قایق انداخت به دریا دل و جان را برداشت

 

 

رفت تنها و به دریا سفر تلخی کرد

 

دستهایش و دو چشم نگران را برداشت

 

 

می چکید از لب خشکش عطشی تا دریا

 

شرجیِ قصه از او تاب و توان را بر داشت

 

 

قویِ زیبای نگاهش به دل آب نشست

 

با دلش جرعه ای از آب روان را برداشت

 

 

قایق خسته اش آرام به ساحل می رفت

 

باز طوفان شد و دریا هیجان را برداشت

 

 

تُنگش افتاد و ترک خورد ، دل آب شکست

 

موج در موج و دریا نوسان را برداشت

 

 

پلک هایش و دو ماهی که به خشکی افتاد

 

مرغ دریایی باران زده آن را برداشت

 

 

و تَرَک خورد دلش مثل دل ماهی ها

 

قلب این حادثه اوج ضربان را برداشت

 

 

ماه افتاد به زیر سُم ابر و جان داد

 

و زمین عاقبت آن گنج نهان را برداشت

 

 

موج این واقعه چون سیل خروشان با خود

 

آسمان را و زمین بلکه زمان را برداشت

 

 

باز کاغذ قلم حادثه بر دوش کشید

 

قصه ی مرد ترین مرد جهان را برداشت


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 13:35  توسط محسن سلطانی_هجران  | 

دیدار دوست

 

 

چشمان عاشق با شقایق آشنا شد

 

از آهوان دلنشینش مبتلا شد

 

 

باور نمی کردم دوباره باز گردد

 

با این نشانی ساقی ما رهنما شد

 

 

هرچند گُل های بهاری دلنوازند

 

باغ حضورش چون نسیمی جانفزا شد

 

 

راز هزاران عشق در دست نگار است

 

رمز نگاه دلبر ما بر ملا شد

 

 

کار رقیبان راه را دشوار می کرد

 

خار مغیلان بارها بر پای ما شد

 

 

دست قضا ، تقدیر زیبایی رقم زد

 

چشم حسودان مزاحم بر خطا شد

 

 

حامد نیاز وصل ما عطر نماز است

 

گُل های مریم با نیایش آشنا شد


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 13:34  توسط محسن سلطانی_هجران  | 

حس بندگی

 

 

دیشب تمام زندگی را گریه کردم

 

لب تشنه بودم ، تشنگی را گریه کردم

 

 

زانو زدم در پیشگاهش سجده کردم

 

دل دادم و دلدادگی را گریه کردم

 

 

دیشب گناه زندگی را توبه کردم

 

بخشید و من شرمندگی را گریه کردم

 

 

و دور ماندم از نگاه خیس لیلا

 

مجنون شدم ، دیوانگی را گریه کردم

 

 

حسِّ غریبی در تنم فریاد می کرد

 

حسِّ قریب سادگی را گریه کردم

 

 

دیشب تمام لحظه هایم پُر شد از عشق

 

وقتی که حسِّ بندگی را گریه کردم

 

 

باران گرفت و اطلسی ها تازه تر شد

 

و با ترنّم تازگی را گریه کردم


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 13:33  توسط محسن سلطانی_هجران  | 

دنیای تنهایی

 

 

مرا یک لحظه بگذارید ، در دنیای تنهایی

 

که آرامش کنم احساس در ماوا ی تنهایی

 

 

گرفته زانوی غم در بغل جاری شده اشکم

 

برای من دگر تعبیر شد رویا ی تنهایی

 

 

ز هجر لیلی بی مهر و دور از حال عشاقی

 

چو مجنون گشته ام آواره در صحرا ی تنهایی

 

 

به جای شمع من می سوزم و ای ماه خواهم مُرد

 

ندارم بی تو یک دم طاقت شب ها ی تنهایی

 

 

بود با پادشاهی رتبه و آوازه اش یکسان

 

چنین باشد وقار و مسند و والا ی تنهایی

 

 

شوی با شاهد معنا یقین محرم ز تنهایی

 

گریزان و چه می دانی تو از معنا ی تنهایی

 

 

کنم همسایگی با عالم سر درگریبانی

 

گرفتم خانه تا در مُلک ناپیدا ی تنهایی

 

 

تو رفتی و خیالت هم نمی گیرد سراغ از ما

 

در این دنیای بیگانه شدم تنها ی تنهایی


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 13:32  توسط محسن سلطانی_هجران  | 

دلواپس اندیشه های سبز بودیم

 

 

گنبد به گنبد خیس بودیم از کبوتر

 

پرچین دل هامان شد از اشک غزل تر

 

 

رنگین کمان بودیم بعد از شعر باران

 

تُرد از ترنم تازه از یک حسِّ برتر

 

 

ساحل به ساحل شعر دریا می سرودیم

 

تا پیر دریادارمان باشد پیمبر

 

 

آغاز یک فصل پُر از امید بودیم

 

پایان شعر ما شد این فریاد آخر

 

 

از بسکه پیش چشممان فانوس کشتند

 

ما مانده ایم و داغ صد خورشید پرپر

 

 

دلواپس اندیشه های سبز بودیم

 

در این خزان زرد پوش درد پرور

 

 

اینجا مترسک ها به خنجر انس دارند

 

وز تیغشان صد قمری و گنجشک بی سر

 

 

در چشم های شاپرک حسِّ غزل نیست

 

داغ قناری مانده بر قلب صنوبر

 

 

چشم سحر سُر خورد بر دامان باران

 

خیس است بهجت گنبد دل از کبوتر


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 13:31  توسط محسن سلطانی_هجران  | 

ظهور

 

 

آمدم سوی تو تا پرواز آموزی مرا

 

دل سپردم دست تو تا راز آموزی مرا

 

 

شاخه ی عشقی به دستم دادی از روز ازل

 

حال باید با ظهورت ناز آموزی مرا

 

 

از همان روزی که دل مشتاق و عاشق گشته است

 

هر حضور و غیبتت ابراز آموزی مرا

 

 

وقتی از جام تجلی تو نوشیدم شراب

 

خواستم تا فن یک سرباز آموزی مرا

 

 

کی نوای صوراسرافیل می آید به گوش

 

کاش باشم تا نواز و ساز آموزی مرا

 

 

می نویسم دلربا شعری که می خواند تو را

 

تا رموز عشق و عرفان باز آموزی مرا


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 13:29  توسط محسن سلطانی_هجران  | 

ترانه

 

راه من و تو چه جوری از هم جدا شد

 

بگو کی باعثه جدایی بین ما شد

 

 

باور ندارم که تو نیستی در کنارم

 

باور ندارم که تو رفتی از دیارم

 

 

وقتی تو رفتی خونمون زندون غم شد

 

همدم تنهاییم یه دفتر و قلم شد

 

 

شبا ستاره ها منو تنها می زارن

 

ابرا می دونن که تو نیستی نمی بارن

 

 

احساس عاشقونه از میونِ ما رفت

 

وقتی تو رفتی به خدا عشق و صفا رفت

 

 

دنیا بدونِ تو برام رنگی نداره

 

قشنگی هاش به چشم من سنگِ مزاره

 

 

نفرین به چشمی که به عشقمون نظر داشت

 

همیشه از غریبه ها دلم حذر داشت

 

 

دلم خبر داشت که تو رو ازم می گیرن

 

دروغکی فدات می شن واست می میرن

 

 

ازت می خواستم که نری ، نری ز پیشم

 

نری که از رفتن تو دیونه می شم

 

 

دلم پیشِ چشمای تو شد گُل پرپر

 

جلوت به زانو افتادم با چشمای تر

 

 

اما تو رفتی و به من وفا نکردی

 

دست و دل غریبه رو رها نکردی

 

 

با یه تبسم غریبه می شی عاشق

 

کاش بدونن غریبه ها تو نیستی لایق


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 13:25  توسط محسن سلطانی_هجران  | 

بلبلی شیدا

 

به باغ و راغ می گشتم ، مثال بلبلی شیدا

 

تو بودی نغمه خوان گُل شدی پیدا تر از پیدا

 

 

به دشت سبز چشمانت مثال آهویی مستم

 

رمیدم از همه عالم شدم شیدا ترین شیدا

 

 

تو قرصِ کامل ماهی که پیشت مهر ناچیز است

 

تویی گلواژه ی قلبم ، تویی زیباترین زیبا

 

 

چه شب هایی که بایادت نشستم تا سحر ای گُل

 

شبی با حافظ چشمت رسیدم تا شب یلدا

 

 

تو را می بینم و گویی برایم شور عشق استی

 

تویی هفت آسمان دل ، تویی لیلای من لیلا

 

 

ز هجر رویِ تو ای گُل فروغ عاطفه سوزد

 

تویی کاری تزین مرهم ، برای این دل سودا

 


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 13:23  توسط محسن سلطانی_هجران  | 

نقاب

 

 

دیشب نقاب دختر همسایه افتاد

 

از روی خورشید نگاهش ، سایه افتاد

 

 

من کودکی در کوچه های ظهر بازی

 

توپِ نگاهم خانه ی همسایه افتاد

 

 

زنگ دلش را می زدم من با اشاره

 

با یک اشاره خانه اش از پایه افتاد

 

 

باور نمی کردم که از چشمم بیافتد